![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
سلام اینقدر دیر کردم که جدا روم نمی شد بیام بنویسم این روزهایی که گذشت خوب بود. آروم و بدون دغدغه هفته پیش رفتیم سفر که باید توی پست جداگونه ازش ببنویسم. خونه سازی خانواده ام هم تموم شد و رفتیم کمک واسه اساس کشی به خونه جدید. خونه جدیدشون هم خیلی بزرگه و هم خوشگل. امیدوارم از زندگی توی اون خونه لذت ببرن. تازه امسال رفتیم و نمایشگاه کتاب رو هم دیدیم. کل موضوعی که این چند وقته فکرمو مشغول خودش کرده بود مسئله نی نی دار شدنمون بود. همش درگیر تغذیه و قرص ویتامین واسه خودم و دوسجون تست و آزمایشهای خونگی و مطالعه سایتها و کتابهای مرتبط بود. اینقدر که کلی واسه خوم ماما شدم تصمیم گرفتم واسه امتحان کارشناسی ارشد شروع کنم به درس خوندن. پریسا ، دوستم کلی تشویقم کرد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم. قبلا یه بار واسه این آزمون تلاش کردم نتیجه بد نبود اما قبول نشدم و این شد که بنظرم خیلی دور از دسترس میومد. وقتی از دیروز شروع به خوندن کردم ، واقعا وحشت کردم خلاصه که این روزها روزهای خوبیند و دوسشون دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:40 توسط حنا |
|
|
سلام به همه دوستای گلم و به دوسجون اومدم راجع به موضوع مهمی یه پست بنویسم که بعداْ واسه آینده هم خوبه. این موضوع مهم چیزی نیست به جز نی نی. تا همین دو ماه پیش هر وقت صحبت بچه دار شدن ما پیش میومد من کلی غصه میخوردم که ای خدا، من چه جوری بچه داشته باشم القصه ، بعد از رسيدن خبر بيكاري ما توي شب عيد ، دوسجون عزيز در جهت دلداري دادن به من گفت كه الان بهترين موقع واسه ني ني دار شدن ماست تا اينكه نمي دونم چند روز گذشت كه من به خودم اومدم و ديدم كه دارم واسه نوبت ويزيت دكتر ، واسه دادن آزمايش و واسه دوران بارداري لحظه شماري مي كنم نمي دونم اما همه چيز يهو به وجود اومد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:9 توسط حنا |
|
|
سلام به روز هاي تازه. سال ۸۸ از راه رسيد و من با يه عالمه آرزو قدم به امسال گذاشتم. اول از همه دوست دارم دوسجون توي ازمون استخدامي كه شركت كرده موفق بشه امسال موقع سال تحويل دوسجون سر كار بود و من خونه خانواده دوسجون بودم. دلم كلي گرفته بود اما اينقدر از دست برادر كوچيكه دوسجون خنديدم كه از دلم دراومد. تازه از صبح روز جمعه (۳۰ اسفند) كه از خواب بيدار شدم شروع كردم به خوندن " فصل گل صنوبره ... عيدي ما يادت نره " كه دوسجون پيش از اينكه بره سركار عيدي منو داد خلاصه كه عيد به خوبي گذشت و دوست دارم باقي روزهاي سال ۸۸ هم به خوبي بگذره و من به همه آرزوهاي ريز و درشت امسالم برسم. راستي بگم كه در راستاي ركود اقتصاد جهاني من بيكار شدم
پ.ن: دوسجون عزيز اگه امشب اينجا رو مي خوني ، مي خواستم بگم خسته نباشي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 22:0 توسط حنا |
|
|
قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم.
اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم. خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:58 توسط حنا |
|
|
سلام دردونه. دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و ما سخت درگیر کارهای عید هستیم یه چیز جالب که باید بگم این بود که دیشب از جاهایی که خرید کردیم دو جا می خواستن ازمون پول بیشتری بگیرن عجب روزگاری شده پسری. اما خب ، خوبیهای زیادی هم داره که ما با اون خوبی ها زندگی می کنیم. مثه اینکه من دیشب یه کیف خریدم و خوشحالم چون خیلی دلم یه کیف دستی نو می خواست دیشب که اومدیم خونه و تو رفتی سر کار (شیفت شب) ، من حسابی خسته بودم خیلی دوستت دارم و بزرگترین خوشبختی من در کنار تو بودنه ، گلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:4 توسط حنا |
|
|
سلام پیشی جونی الان یه مدتیه که درگیر کار و بار خودشه دوسجون روز پنجشنبه و جمعه دو تا امتحان داره و نتیجه قبولی توی این دوتا امتحان واسه ما دو تا کلی فایده داره مرسی
پ.ن: دوسجون ، پیشی جونی ، دوردونه ، پسری ، عسلی و... همه و همه اسم هایی ه که شریف رو باهاش صدا میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:3 توسط حنا |
|
|
شنیدی میگن: (( آرزوهایت را یادداشت کن و از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره اما تو ممکنه فراموش کنی آنچه امروز داری ، آرزوی دیروزت بود)) اینه حال روزه این روزهای من اینروزها تو درگیر دو تا کار هستی که باید تا آخر سال انجام بشه و خوشبختانه هر دوتاش کار خیره. من هم درگیر دو تا که اونها هم خیره و دومیش تلاش جهت دور ریختن چربی های اضافی این روزها روزهای خوب زندگیمون هستند اسفند ماه رو خیلی دوست دارم برعکس تعطیلات عید که به نظرم دوستداشتنی نیست. دارم فکر می کنم امسال کمی بیشتر از پارسال به خونه تکونی بپردازم و یه خونه تکونی واقعی انجام بدم آره عسلی این روزها با داشتنت به اندازه همه دنیا خوشبختم
پ.ن: هیچوقت فراموش نمی کنم که داشتنت آرزوی روز و شبم بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 14:42 توسط حنا |
|
|
سلام گلم حالا که دارم اینو می نویسم تو رفتی تا برای ساختن زندگی بهتر تلاش کنی. موفق باشی گلم. خیلی دوستت دارم. از اون دوستداشتنهایی که منو می ترسونه! کاش زود زود بیام پیشت. دلم واست تنگ شده. میشه دعا کنی من هم توی کارم موفق بشم. به دعای تو خیلی نیاز دارم پاکدل من. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:0 توسط حنا |
|
|
من پيدا شدم اما بگم كه من در قبال متولد شدنم و البته پذيرفتن اين دنياي فاني (به ياد شازده كوچولو جا داره اعتراف كنم كه در روزهاي اولي كه سيستمم سوخته بود حس يه فرد محترم در حال ترك مواد افيوني رو داشتم
پ.ن: پيشي گلم خيلي دوستت دارماااا. خيلييييييي پ.ن۲: جا داره اعتراف كنم كه اين اولين باره كه از خونه آپ مي كنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 21:40 توسط حنا |
|
|
اگه تو یه همسری داشتی که وقتی پیشت خوابیده بود اگه همون همسرت همیشه صبحها که از خواب پا می شد با دست و روی نشسته و چشمهای خوابالو خوابی که دیشب دیده بود رو واست تعریف می کرد . . . اونوقت از اینکه پیشش خوابیده بودی چه احساسی پیدا می کردی؟!؟
پ.ن: دیشب خواب دیدم کلی عروسک دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 دی1387ساعت 14:43 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|