تبليغاتX
دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

سلام

اینقدر دیر کردم که جدا روم نمی شد بیام بنویسم. اما خلاصه با خودم کنار اومدم و اومدم.

این روزهایی که گذشت خوب بود. آروم و بدون دغدغه. اولش اینکه با انجام آزمایشهای پزشکی و تائید دکترم اجازه بارداری گرفتم. بعدش هم با انجام کارهای لازم و البته کاغذ بازی های حسابی تونستم مقرری بیمه بیکاریم رو برقرار  کنم که هنوز پولی دریافت نکردم. تازه با کارخونه هم تسویه حساب کردم. 

هفته پیش رفتیم سفر که باید توی پست جداگونه ازش ببنویسم. خونه سازی خانواده ام هم تموم شد و رفتیم کمک واسه اساس کشی به خونه جدید. خونه جدیدشون هم خیلی بزرگه و هم خوشگل. امیدوارم از زندگی توی اون خونه لذت ببرن. تازه امسال رفتیم و نمایشگاه کتاب رو هم دیدیم.

کل موضوعی که این چند وقته فکرمو مشغول خودش کرده بود مسئله نی نی دار شدنمون بود. همش درگیر تغذیه و قرص ویتامین واسه خودم و دوسجون تست و آزمایشهای خونگی و مطالعه سایتها و کتابهای مرتبط بود. اینقدر که کلی واسه خوم ماما شدم. اما باید بگم که در دسترسی به نی نی چندان موفق نبودم و امروز پری جون مهمون من شد.

 تصمیم گرفتم واسه امتحان کارشناسی ارشد شروع کنم به درس خوندن. پریسا ، دوستم کلی تشویقم کرد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم. قبلا یه بار واسه این آزمون تلاش کردم نتیجه بد نبود اما قبول نشدم و این شد که بنظرم خیلی دور از دسترس میومد. وقتی از دیروز شروع به خوندن کردم ، واقعا وحشت کردم. میشه گفت نصف درسهایی که از بر بودم رو فراموش کردم. بیشتر دلم سوخت که چرا 3 سال با سمتی کار کردم که هیچ ربطی به رشته ام نداشت و باعث شد تا این اندازه بیسواد بشم.

خلاصه که این روزها روزهای خوبیند و دوسشون دارم. از خدای خوبم به خاطر همه چیز ممنونم. پیشی گلم دوستت دارم  ، بیشتر از دیروز و کمتر از فردا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:40  توسط حنا | 

سلام به همه دوستای گلم و به دوسجون

اومدم راجع به موضوع مهمی یه پست بنویسم که بعداْ واسه آینده هم خوبه. این موضوع مهم چیزی نیست به جز نی نی.

تا همین دو ماه پیش هر وقت صحبت بچه دار شدن ما پیش میومد من کلی غصه میخوردم که ای خدا، من چه جوری بچه داشته باشم. با این علاقه ای که دوسجون به بچه داره که نمیشه بیخیال داشتنش شد از طرفی هم من بچه دوست ندارم. چه جوري بزرگش كنم. وقتي دوسش ندارم خوب اونم گناه داره!تازه اگه از اين بچه شيطونها شد چي؟ و همش در فكر بهونه اي براي  عقب تر انداختن برنامه بچه داشتن بودم. خلاصه با همديگه توافق كرديم تا سال ۸۹ واسه داشتنش اقدام كنيم كه بازم من غصه ام گرفته بود. البته لازم به ذكره كه توي آذر ماه گذشته يكي از دوستام كه يه پسر شش ماهه داشت به خونمون اومد و اينقدر اين بچه پاك و معصوم بود كه باعث شد نظر من نسبت به اين قشر كوچولوي جامعه كلي مثبت بشه. اين به خودشم گفتم. بعدش همون موقع هاي بارداري صميم بود كه با گذشت زمان و دوران خوبي كه واسمون تعريف مي كرد باز هم به آينده اميدوار تر شدم. دوست گرمابه و گلستانم هم همون موقع ها دختر نازش رو بدنيا آورد كه با ديدنش و اينكه اصلا نسبت به قبل از بارداريش تغيير نكرده بود كلي خوشمان آمد.

القصه ، بعد از رسيدن خبر بيكاري ما توي شب عيد ، دوسجون عزيز در جهت دلداري دادن به من گفت كه الان بهترين موقع واسه ني ني دار شدن ماست. چون كه تو (يعني من) فرصت استراحت داري و اين خيلي خوبه. اينجا بود كه من دومين شوك رو خوردم (اولين شوك خبر بيكاريم بود ديگه). خلاصه يه كمي فكر كردم و ديدم خوب آره ، درسته كه از برنامه يه سال جلو تريم اما منطق حكم ميكنه كه الان وقت مناسبيه. اينجوري ديگه كم كم خودم آماده كه كردم كه بعد از تعطيلات عيد برم پيش دكتر واسه مراقبت هاي پيش از بارداري و سعي كردم در خوردن مواد عذايي هم دقت بيشتر داشته باشم. اما اون ترس از ني ني هنوز سرجاي خودش باقي بود.

تا اينكه نمي دونم چند روز گذشت كه من به خودم اومدم و ديدم كه دارم واسه نوبت ويزيت دكتر ، واسه دادن آزمايش و واسه دوران بارداري لحظه شماري مي كنم! (دوسجون كلي از اين تغيير تعجب كرده بود. همش ميگفت ، حنا تو واقعا خودتي؟)

نمي دونم اما همه چيز يهو به وجود اومد و حالا من يه زن هستم كه دلش مي خواد مادر بشه. اين حس دقيقا مثه حس عشق دوسجون توي وجودم بود. اونم يهو دلم خواست. البته يهو بدستش نياوردم! اما ني ني رو يهو بدست ميارم. خلاصه كه منتظر بقيه داستان ني ني نامه باشين.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:9  توسط حنا | 

سلام به روز هاي تازه.

سال ۸۸ از راه رسيد و من با يه عالمه آرزو قدم به امسال گذاشتم. اول از همه دوست دارم دوسجون توي ازمون استخدامي كه شركت كرده موفق بشه و يه كار خوب گيرش بياد. بعدش هم دلم مي خواد خودم توي كار اینترنتي كه حدود ۹ ماهه روش كار مي كنم موفق بشم و بتونم با كار توي خونه پول دربيارم. بعدش هم دلم ميخواد امسال خدا يه ني ني توي دلم بزاره. و كلي اروزي ديگه ...

امسال موقع سال تحويل دوسجون سر كار بود و من خونه خانواده دوسجون بودم. دلم كلي گرفته بود اما اينقدر از دست برادر كوچيكه دوسجون خنديدم كه از دلم دراومد. تازه از صبح روز جمعه (۳۰ اسفند) كه از خواب بيدار شدم شروع كردم به خوندن " فصل گل صنوبره ... عيدي ما يادت نره " كه دوسجون پيش از اينكه بره سركار عيدي منو داد. از روز ۴ ام هم كه دوسجون به مدت ۴ روز تعطيل بود رفتيم خونه مادر اينا و كلي خوش گذشت. تازه همه فاميلها رو هم چون مهمون ما بودن ديديم و دلم شاد شد.

خلاصه كه عيد به خوبي گذشت و دوست دارم باقي روزهاي سال ۸۸ هم به خوبي بگذره و من به همه آرزوهاي ريز و درشت امسالم برسم.

راستي بگم كه در راستاي ركود اقتصاد جهاني من بيكار شدم . . . يعني كارخونه ما از اوايل سال ۸۷ در حال تعديل نيرو بود و تا آخراي سال بيش از نصف نيروهامون تعديل شدن. من و گروهي از همكارهاي ديگه هم از اول فروردين تعديل شديم. حالا من بايد با اين شرايط جديد كنار بيام. البته چون اين ماه هاي آخر اينقدر استرس كار زياد شده بود كه از اينكه تعديل شدم زياد ناراحت نشدم و فقط بايد خودم رو با اوضاع به خوبي وفق بدم. اينجوريا ديگه.

 

پ.ن: دوسجون عزيز اگه امشب اينجا رو مي خوني ، مي خواستم بگم خسته نباشي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 22:0  توسط حنا | 
قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم.

اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم. حالا وقت این بود که توش گل و گیاه بکاریم. از اونجایی که این حیاط باغچه نداشت ، اولش رفتیم و چندتا گل گلدونی خریدیم. یه نخل ، یه گل کاغذی صورتی ، یه رز ساناز ، یه گل شمعدونی و یه کاکتوس رونده.

واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم.

خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور. یه گونی هم کود تهیه کردیم. خب حالا دیگه وقت این بود که باغچه ها به زحمت ما جواب بدن. رفتیم و کلی بذر سبزی و بذر گل خریدیم و آوردیم کاشتیم توی باغچه. سبزی ها یه مدت بعد دراومدن اما گلها هیچ نشونی ندادن. البته یه مدت بعد چون پائیز بود و هوا سرد شده بود اون سبزی ها هم در عنفوان جوونی خشک شدن و یخ زدن. بعد از مراجعه به باغچه دیدیم که این خاکش اینقدر ریزه که به سختی بهم چسبیده و بذر گلها اصلاً نمی تونستن این سطح سخت را بشکافن و بیان بیرون. خلاصه اون باغچه موند تا همین هفته ما تصمیم گرفتیم توش بنفشه بکاریم. قبلش رفتیم دو تا کیسه ماسه شسته خریدیم و قاطی خاک باغچه کردیم. بعد رفتیم کلی گلهای خوشکل خریدیم و یه دو ساعتی توی باغچه ها مشغول کاشتن بودیم.

خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:58  توسط حنا | 

سلام دردونه.

دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و ما سخت درگیر کارهای عید هستیم. از خونه تکونی بگم که امسال بیشتر از پارسال به خونه رسیدم و البته هنوز تموم نشده. آشپزخونه رو سابیدم و لباس های خودم رو مرتب کردم. واسه باقیمونده کارها هم جز به جز برنامه ریختم. دیشب باهم رفتیم و خرید و شیرینی و آجیل و شکلات پذیرائی رو خریدیم. امروز هم قراره که آکواریوم ماهی ها رو بتکونیم. خلاصه که روزهای خوبین. بخصوص که تو الان سرت کمی خلوت تر شده.

یه چیز جالب که باید بگم این بود که دیشب از جاهایی که خرید کردیم دو جا می خواستن ازمون پول بیشتری بگیرن که ما خواستیم دوباره حساب کنن و اونها مجبور شدن پول اضافی رو پس بدن البته با اکراه. و معتقد بودن که اشتباه حساب شده و ببخشید! حالا چرا هیچ وقت اشتباهی کمتر حساب نمی کنن ، نمی دونم. احساس می کنم ارزش های اخلاقی داره کم کم از بین ما میره. و خدا نکنه که ما هم روزی به این جور نون خوردن بیافتیم.

عجب روزگاری شده پسری. اما خب ، خوبیهای زیادی هم داره که ما با اون خوبی ها زندگی می کنیم. مثه اینکه من دیشب یه کیف خریدم و خوشحالم چون خیلی دلم یه کیف دستی نو می خواست. و اینکه آجیل ها رو با قیمت مناسب خریدیم و به قول تو آدم اینجوری با خیال راحت آجیل می خوره.

دیشب که اومدیم خونه و تو رفتی سر کار (شیفت شب) ، من حسابی خسته بودم اما هی خودمو تشویق کردم که یه کم از کارها رو انجام بدم و اینجوری کم کم غذا رو گذاشتم بپزه (چون واقعاً دلم نمی خواست عسلی بازم غذای حاضری بخوره و من خودمو سرزنش کنم) ، خریدها رو جا به جا کردم. ظرفهای توی ظرفشوئی رو شستم (چون می دونم که تو از آشپزخونه تمیز خیلی لذت می بری) و اینجوری موقع خواب کلی دلم شاد بود.

خیلی دوستت دارم و بزرگترین خوشبختی من در کنار تو بودنه ، گلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:4  توسط حنا | 

سلام

پیشی جونی الان یه مدتیه که درگیر کار و بار خودشه. من هم سعی می کنم مزاحمش نشم و البته کمکش هم بکنم. اینه که من که کلی دردریم  حسابی حوصله ام سر میره ، اما چون قول داده بعداً جبران کنه اشکالی نداره دیگه!

دوسجون روز پنجشنبه و جمعه دو تا امتحان داره و نتیجه قبولی توی این دوتا امتحان واسه ما دو تا کلی فایده داره. من که خیلی خیلی واسش دعا کردم و می کنم. شما هم اگه میشه واسمون دعا کنین.

مرسی.

 

پ.ن: دوسجون ، پیشی جونی ، دوردونه ، پسری ، عسلی و...  همه و همه اسم هایی ه که شریف رو باهاش صدا میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:3  توسط حنا | 

شنیدی میگن: (( آرزوهایت را یادداشت کن و از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره اما تو ممکنه فراموش کنی آنچه امروز داری ، آرزوی دیروزت بود)) اینه حال روزه این روزهای من. حالا من در میان آرزوهای برآورده شده خودم هستم و همه سعیم اینه که فراموش نکنم چقدر می خواستمشون و حسابی لذت ببرم. می دونم اگه یه روز برسه که دیگه آرزویی نداشته باشم ، وقت مردنمه و واسه همین هنوز کلی آرزو دارم که باید بهشون برسم.

اینروزها تو درگیر دو تا کار هستی که باید تا آخر سال انجام بشه و خوشبختانه هر دوتاش کار خیره. من هم درگیر دو تا که اونها هم خیره و دومیش تلاش جهت دور ریختن چربی های اضافی بدن مبارک می باشد. فرق کارهای من با تو اینه که اولیش بعد از عید تازه قراره رسماً شروع بشه ( به امید موفقیت در دوره آموزشی پیش از عید!) و دومیش هم به علت کثرت انباشتگی حالا حالاها ادامه خواهد داشت.

این روزها روزهای خوب زندگیمون هستند. حدود یه ماه پیش بهت قول دادم که مثه دوران دوستیمون رفتار کنم و هرچند که می دونستم گله تو جدی نیست اما خودم دلم می خواست یه بازنگری داشته باشم به روزهایی که گذروندیم. به کارهای خوبمون و به اشتباههای احتمالی. فکر کنم تونستم دم اشتباهم رو بگیرم و تنشهای کمی که توی خونمون بود رو کمتر و کمترش کنم. اینکه همدیگه رو بینهایت دوست داریم ، شکی درش نیست اما رفتار صحیح متقابل ضامن قشنگی زندگیمونه. زندگی هم مثه ماهی ها ، مثه گلدونها و مثه باغچه نیاز به رسیدگی و اصلاح داره. دوست دارم هرچه پیش میره بهتر و خوشگل تر و شیرینتر بشه.

اسفند ماه رو خیلی دوست دارم برعکس تعطیلات عید که به نظرم دوستداشتنی نیست. دارم فکر می کنم امسال کمی بیشتر از پارسال به خونه تکونی بپردازم و یه خونه تکونی واقعی انجام بدم. اونوقت تو ذوق کنی و بگی شدی یه خانوم خونه واقعی.

آره عسلی این روزها با داشتنت به اندازه همه دنیا خوشبختم و الان همون حال رسیدن به آرزوهام رو دارم. البته واسه رسیدن به باقی آرزوهام همراهی تو رو لازم دارم گلم.

 

پ.ن: هیچوقت فراموش نمی کنم که داشتنت آرزوی روز و شبم بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 14:42  توسط حنا | 

سلام گلم

حالا که دارم اینو می نویسم تو رفتی تا برای ساختن زندگی بهتر تلاش کنی. موفق باشی گلم. خیلی دوستت دارم. از اون دوستداشتنهایی که منو می ترسونه! کاش زود زود بیام پیشت. دلم واست تنگ شده.

میشه دعا کنی من هم توی کارم موفق بشم. به دعای تو خیلی نیاز دارم پاکدل من. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:0  توسط حنا | 

من پيدا شدم. يعني داشتم متولد مي شدم ، توي راه بودم. نه اصلاً راستش سيستمم سوخته بود. هنوز هم خوب نشده.

اما بگم كه من در قبال متولد شدنم و البته پذيرفتن اين دنياي فاني (به ياد شازده كوچولو) يه آكواريوم ماهي هديه گرفتم. و همينجا از آقاي دوسجون عزيز جهت حسن انتخابشان تشكر و سپاس به عمل مي آيد. ميسي پيشي. از خانواده ها هم تا حدودي هديه اخذ شده و باقي طي روزهاي آاتي كه به خونه مادرم اينها مي رويم اخذ خواهد شد. خلاصه كه كلي با ۱۶ تا بچه جديدم  خوشيم. جاي دوستان خالي.

جا داره اعتراف كنم كه در روزهاي اولي كه سيستمم سوخته بود حس يه فرد محترم در حال ترك مواد افيوني رو داشتم.

 

پ.ن: پيشي گلم خيلي دوستت دارماااا. خيلييييييي.

پ.ن۲: جا داره اعتراف كنم كه اين اولين باره كه از خونه آپ مي كنم(خيلي صبر كردم سيستمم رو درست كنن اما خب دير شد ديگه).

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 21:40  توسط حنا | 

اگه تو یه همسری داشتی که وقتی پیشت خوابیده بود و تو از جات پا می شدی می رفتی پی کارت ، اونوقت اونهم دو دقیقه بعد از خواب بیدار می شد و مثه روح سرگردون توی خونه دنبالت میگشت و تا پشت در حموم و دستشویی هم میومد و تازه اگه یه کم دیر پیدات می کرد با صدای بلند صدات می کرد . . .

اگه همون همسرت همیشه صبحها که از خواب پا می شد با دست و روی نشسته و چشمهای خوابالو خوابی که دیشب دیده بود رو واست تعریف می کرد . . . 

اونوقت از اینکه پیشش خوابیده بودی چه احساسی پیدا می کردی؟!؟

 

 

پ.ن: دیشب خواب دیدم کلی عروسک دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 14:43  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM