![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
تو ترم هفتم درس انقلاب اسلامی برداشته بودی. منم انقلاب داشتم. اما توی دو تا گروه مختلف بودیم. دوستم پریا این درس و با گروهی که تو داشتی برداشته بود. وقتی که به من گفت که تو هم این درس و داری اومدم و سرکلاسهای شما شرکت کردم. یادمه اولین بار بعد از عید بود اومدم و بعد از یه تعطیلات طولانی یه دل سیر نگات کردم یه پسره هم اون نزدیکی های تو نشسته بود که فکر می کرد مقصد نگاه من اونه ُ کلی هم به خودش امیدوار شده بود روز امتحان انقلاب ُ با اینکه یه عالمه از درس و نخونده بودم ُ کلی خوشگل کردم و اومدم تا سر امتحان ببینمت. توی سالن ورزشی امتحان داشتیم. تو چند ردیف اون طرف تر از من سمت راست ُ نشسته بودی. چون صندلیت راست دست بود و با دست چپ خوشگلت می نوشتی ُ کاملاْ پشتت به من بود. من هم هر چند دقیقه یه بار سرمو بلند می کردم و نگات می کردم. تا اینکه یهو درب بزرگ آهنی سمت چپ سالن بسته شد. با یه صدای خیلی بلند . . . اونوقت همه بچه ها برگشتند سمت صدا ُ جزء یه نفر که برگشت سمت عزیزترینش تا وقتی رویش رو برمی گردونه ُ صورت ماهشو ببینه . . . ببین چقدر باهوش و سریع بودم.
یه خاطره دیگه یه روز که داشتیم با پریا از دانشگاه بر می گشتیم ُ توی سرویس پریا یه دختره رو بهم نشون داد و گفت: "اون دختره دیروز داشت یه مدت طولانی با دوسجون صحبت می کرد. منم اینقدر رفتم و اومدم تا قیافش یادم بمونه بهت نشونش بدم." حالا منو داری خلاصه اون دختر خانوم از چشم غره های گاه و بیگاه و خشمناکانه من در امان نبود تا اینکه . . . تا اینکه فهمیدم اون دختر عموته
پ.ن: خیلی دوستت دارم عسلم. الان که اینا رو مینویسم کلی دلم گرفته. اگه بعد از ظهر که اومدم باهات درددل کنم ُ شاید دلم باز شه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 12:1 توسط حنا |
|
|
تابستون ۸۳ خیلی سخت گذشت همه این سختی ها و غم دوری تو نازنین ُ باعث شد که تصمیم بگیرم منتظر تو نمونم که شاید هیچ وقت به سراغ من نیای. بهتر دیدم که خودم برای رسیدن به تو اقدام کنم در ضمن دنبال یه موقعیت خوب هم بودم که بتونه تو رسوندن منظورم به تو کمک کنه. همش فکر می کردم چه جوری به تو که همش تو دلم گفتم دوستت دارم ُ این بار رو در رو بگم دوستت دارم عزیزترین و اینجوری بود که ترم ششم من شروع شد
پ.ن: داریم به قسمتهای جالب داستان نزدیک میشیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 13:34 توسط حنا |
|
|
ترم پنجم من اینجوری گذشت و من برای بدست آوردن تو هیچ کاری نکردم ازت دلخور بودم هر وقت یکی از دوستام توی دانشگاه یا توی خیابون میدیدنتُ و بهم خبر میدادن ُ اول از همه ازشون می پرسیدم: چی پوشیده بود؟ موهاش چه مدلی بود؟ تا بتونم تو رو همونجوری که بودی تصور کنم. یادش بخیر . . . آره گلکمُ اینجوری بود که من به تابستون پا گذاشتم و شهرتونو واسه سه ماه ترک کردم. . .
پ.ن: از اینکه بهتر شدی خوشحالم. دیدی من واگیر نشدم. خیلی دوستت دارم همکلاسی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:10 توسط حنا |
|
|
من توی این شهر غریب بودم و واسه همین اینجارو دوست نداشتم. اما بعد از اینکه پی بردم که تو اهل اینجایی ُ کم کم اینجا رو رنگی می دیدم الهی قربون موهای نازت ُ صورت ماهت ُ قد بلندت ُ جلیقه بادی آبیت و لباس های تمیز و اتو کشیدت برمُ جیگر طلا ... آره عزیزیُ اینجوری شد که ترم پنجم من به دنبال تو گشتن تو دانشگاه و حضور در ساعتهای غیر کلاسی خودم که تو کلاس داشتی در دانشگاه ُ عبور پی در پی از جلوی درب کلاس تو و نگاه دزدکی به داخل کلاس ُ و همه این دلمشغولی ها گذشت. حفظ بودن برنامه کلاسات که همه رو خودم با تعقیب تو و پیدا کردن اسم درس از روی شماره کلاس از توی برد آموزش کسب کرده بودم یکی از بزرگترین افتخاراتم بود. البته یافتن شماره دانشجویی و جمع آوری نمره های درس هایی که در طول ترم هفتم داشتی هم برگ زرین افتخارات ترم پنجمم بود خیلی خری که دوسم نداشتی . . .
پ.ن: روی ماه سرما خورده تو می بوسم تا ازت واگیر شمُ عشق من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 12:2 توسط حنا |
|
|
روزهای دوشنبهُ ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر کلاس محاسبات عددی اولین لحظه هایی بود که من به تو دل بستم قصه اش مال چهار سال پیشه. ترم پائیز سال ۸۲. آره عزیزی... من اون درس رو تنهایی برداشته بودم. آخه همه دوستام به جای این درس ترمودینامیک ۱ داشتن که امتحانش توی همون روز و ساعت امتحان محاسبات بود. من اما چون نمی تونستم ترمو بردارم ُ محاسبات برداشتمُ اونم بدون هیچکدوم از دوستام. آخه من همیشه سعی میکردم همراه با دوستام درس بردارم تا توی کلاس تنها نباشم ُ اما پی بردم گاهی تنهایی چه فایده هایی که نداره ...... اون موقع من هیچی ازت نمی دونستم اگه گفتی چه جوری اسمتو فهمیدم. اولش وقتی یه بار داشتم از راهرو دانشگاه رد میشدم ُ از کنار گروه تو و دوستات گذشتم. توی گروه یکی برگشت و یکی دیگه رو صدا کرد و من فهمیدم که توی این گروه یکی اسمش شریف ه و این امکان وجود داره که اون تو باشی. بعدش واسه اینکه مطمئن بشم ُ رفتم و لیست اسامی کلاس محاسبات رو نگاه کردم و دیدم بله ... یه شریف داریم و اونوقت بود که به فامیلی تو پی بردم (البته دقت داری که همش حدسی بود و ممکن بود اون اصلا اسم و فامیل تو نباشه! و در کل اسم و تصویر با هم مطابقت نداشته باشه
پ.ن: دارم خاطراتم رو به یاد میارم و یادداشت میکنم. یه کم حوصله کن همشو واست بنویسم. ممکنه در اعلام خاطرات تقدم و تاخیر زمانی رعایت نشه. فعلاْ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 آذر1386ساعت 13:53 توسط حنا |
|
|
سلام. من حنا هستم ۲۶ ساله. می خوام از امروز واسه عزیزترینم بنویسم تا همه لحظه های باهم بودنمون رو ثبت کنم. اسم عزیزترینم شریف ه. اون ۲۷ سالش ه. اون مثه اسمش یه انسان خوب و شریفه من اینجا از این حرفهایی که برای نگفتن دارم ُ می نویسم و از خاطراتی از گذشته که باید ثبت بشه و ازخاطره هایی که ساخته میشه. دوست دارم یه یادگاری قشنگ بشه
پ.ن: ما الان توی ابر هاییم. منظور از ما اهالی محترم کارخانه است و ما توی آسمون هم نیستیمُ اینجا رو حسابی مه گرفته. خدایی تا حالا مهی به این غلیظی ندیده بودم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 12:21 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|