![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
ترم هشتم بودم و حسابی درگیر درس و تست برای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد. یکی از دوستای همخونه ام مریض بود. نزدیکیهای ظهر بود. من کتابخونه بودم و داشتم درس می خوندم که بهم زنگ زد و گفت که حالش بده. بهش گفتم صبر کن تا واست دارو بگیرم و بیام خونه پیشت. سریع رفتم دارو خونه و به سمت خونه حرکت کردم. رسیدم بلوار نزدیک خونمون که یهو تو رو دیدم بعد از شش ماه بود که می دیدمت. بنظرم خیلی بزرگ شده بودی. مرد شده بودی
پ.ن: میدونم اون روزو خوب یادته دوردونه. حالا نمیشد حال مارو می پرسیدی . . ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 بهمن1386ساعت 8:7 توسط حنا |
|
|
تابستون سال ۸۴ عازم حج عمره شدم. همراه پریا ُ با کاروان دانشجویی. توی این سفر در سرزمین اجابت دعا برای داشتنت دعا نکردم بعد از سفر ُ همه تلاشمو کردم که تو رو فراموش کنم. ترم هشتم اومدم دانشگاه (که بدون حضور تو هیچ لطفی نداشت) و خودمو سرگرم درسها کردم تا توی آزمون کارشناسی ارشد موفق بشم. اما تمام تلاشهام بی نتیجه بود و تو هنوز محکم توی قلبم ایستاده بودی واسه همین ُ عید که واسه زیارت امام رضا به مشهد رفته بودیم ُ واسه اولین بار برای داشتنت دعا کردم
پ.ن:عاشقانه دوستت دارم عزیزترین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 17:13 توسط حنا |
|
|
یادته هدیه والنتاین تو چی بود؟ می دونم که یادته. (برای خاطر رنگ گندم خداییش اون موقع هیچ فکر نمی کردم که ما بهم برسیم و روزی کنار همدیگه زندگی کنیم. وقتی رفتی ، خواستم زنگ بزنم آژانس بیاد که دیدم گوشیمو خونه جا گذاشتم (از بس هول بودم خوب دیگه حالا باید منتظر عکس العملی از طرف تو می موندم. دلم می خواست که بیای و ازم سئوال کنی که منظورم چی بوده و من اونوقت واست بگم که چقدر دوستت دارم آخر اسفندماه که رفته بودم خونه ، مامانی عزیزم فوت کرد. ۲۱ اسفند ۸۳. خدایش بیامرزاد بعد از اینکه از تو هیچ عکس العملی ندیدم ، با خودم فکر کردم که شاید پای کس دیگه وسط بوده و تو نمی خواستی که واضح و روشن اینو به من بگی ، واسه همین هم هیچ عکس العملی نشون ندادی و خلاصه اینکه جواب تو به من منفیه خوب البته من هم حق داشتم ، چند باری که همدیگه رو تو دانشگاه دیدیم ، تو عین غریبه ها بودی واسم . . . روز آخر ترم، همه مسیری که از انتشارات تا درب دانشگاه رو باهم اومده بودیمو تنهایی قدم زدم و با خودم زمزمه کردم "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم . . . " اینجوری بود که ترم هفتم من با هیجان شروع شد و با حسرت به پایان رسید.
پ.ن: اصلاً ناراحت نشو پیشی جونی، قسمتهای خوشگلش نزدیکه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 17:50 توسط حنا |
|
|
روز دوشنبه ۲۵ بهمنماه سال ۸۳ بود که من ساعت ۶ صبح بیدار شدم. تا ساعت ۷ مثه بهت زده ها توی رختخوابم نشسته بودم. بعدش پاشدم رفتم یه دو لقمه صبحانه خوردم که احتمالاْ با دیدن تو ضعف نکنم. شوخی که نبودُ اولین بار بود که سر قرار می اومدم و طرفم معشوقی بود که یه سال و اندی بهش فکر کرده بودم آرایش کردم و لباسامو پوشیدم. زنگ زدم آژانس که گفت ماشین نداره! غیر از اون آژانس هم بقیه نمی تونستند آدرس خونمو پیدا کنن. خیلی دیر شده بود. با اضطراب پریدم از خونه بیرون تا تاکسی دربست بگیرم. ساعت هشت و ده دقیقه بود. یادمه کلی لباس گرم پوشیده بودم و شال گردن هم بسته بودم. اومدم بیرونُ دیدم هوا آفتابیه! خلاصه ساعت هشت و هفده دقیقه رسیدم دانشگاه. قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون. تا به حال اینهمه اضطرابو تحمل نکرده بودم. نشستم روی لبه نیمکت کنار انتشارات که از شبنم صبح خیس بود. چشم به راهت. نمی دونم چرا اون روز سر صبحی اون همه انتشارات شلوغ بود.هی آدما می اومدن و می رفتن. ساعت قرار رو طوری تنظیم کرده بودم که هیچ کدوم از دوستام یا همکلاسیام اون دور و برا نباشنُ یا کلاس بودن یا توی خونه شون خوابیده بودن. تو اومدی پرسیدی: این چیه؟ ُ گفتم: برای شماست. پرسیدی: کی داده؟ ُ گفتم: من دیگه! بعدش گفتم: خب همین دیگه . . . و خواستم که حرکت کنم و بیام. تو گفتی: همین؟! و باهام حرکت کردی. پرسیدی: شما توی این دانشگاه درس می خونی؟ (این منم تا جلوی درب دانشگاه با هم اومدیم. تو پرسیدی: شما کلاس داری یا میری خونه؟ گفتم میرم خونه. کلاس ندارم. گفتی من ماشین آوردمُ می رسونمتون. من تشکر کردم و گفتم با سرویس میرم. تو گفتی خیلی مونده تا سرویس بیاد. من گفتم اشکالی نداره ُ منتظر می مونم و همه این حرفها سه بار تکرار شد. بعدش تو خداحافظی کردی و رفتی و من روی نیمکت ایستگاه سرویس نشستم و رفتنتو تماشا کردم. . .
پ.ن: راستش رو بخوای الان هم که دارم اون روز رو به یادم می آرمُ بازم هول میشم. خیلی روز هیجان انگیزی بود. یادش بخیر. بازم مرسی که اون روز اومدی و مرسی که دو روز دیگه از ماموریت برمیگردی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:48 توسط حنا |
|
|
جمع آوری آمار انجام شد. همه بر خوبی و پاکی تو صحه گذاشتند. من که خیلی از این موضوع خوشحال بودم و به انتخابم افتخار می کردم ُ برای رسیدن والنتاین لحظه شماری می کردم. از طرفی شدیداْ دودل بودم و از عکس العمل تو می ترسیدم ترم ششم رو با اضطراب تموم کردم و بعد از تعطیلات ترم اومدم تا در والنتاین ۲۰۰۵ برای اولین بار عاشقانه به یه انسان ابراز عشق کنم یه روز قبل از والنتاین رفتم اون امامزاده که خیلی دوسش دارم ُ استخاره گرفتم. آخه بی معرفتی بود که نظر خدا رو نمی پرسیدم. می ترسیدم بد بیاد ُ اما گرفتم ُ خوب اومدُ سوره مریم بود. اومدم خونه. تنها بودم. بعدازظهر ُ حوالی ساعت ۶ بهت زنگ زدم سه بار اسممو پرسیدیُ یادته . . ؟
پ.ن: رفتی ماموریت و من خیلی دلم واست تنگ شده. اشکال نداره پسری ُ عوضش دانشمند میشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 16:27 توسط حنا |
|
|
پائیز ۸۳ بود که من تمام وقت توی این فکر بودم که توی یه موقعیت مناسب باهات صحبت کنم. اولش گفتم باشه واسه روز دفاعیه تو. اما بعدش پشیمون شدمُ فکر کردم شاید خیلی دیر باشه. بعدش تصمیم گرفتم روز والنتاین بیام و بهت هدیه بدم. اینجوری لازم نبود که منظورم و واضح بهت بگم. چون واسه همه مشخصه که هدیه گرفتن توی اون روز یعنی ابراز عشق از طرف کسی که بهت هدیه می ده. یعنی تو عشق منی بعدش تصمیم گرفتم که اول راجع به تو تحقیق کنم. همش از این می ترسیدم که مبادا تو کسی رو توی زندگیت داشته باشی توی همین موقعیت ها بود که من از همخونم جدا شدم و تونستم از شر یه موجود مزاحم راحت شم و یه نفس راحت بکشم. هنوز هم از اینکه تا این حد اون موجود وحشتناک رو تحمل کردم گیجم. خاک بر سر من برای تهیه آمار تو تصمیم گرفتم از پسرای کلاسمون کمک بگیرم. از یکی از اونا که بیشتر از بقیه باهاش راحت بودم خواستم تا آمار تو رو واسم جمع کنه. قیافه همکلاسیم خیلی جالب بود. وقتی که ازش خواستم آمار تو رو واسم بگیره یه هو زد زیر خندهُ ولی زود خودشو جمع و جور کرد. وقتی فهمید که تو همشهری خودشونی خیلی خوشحال شد. من اطلاعاتی که داشتم و بهش دادم و براش توضیح دادم که چه اطلاعاتی از تو می خوام. هنوز نمی دونم که چرا تو رو اونقدر دوست داشتم . . .
پ.ن: آدم زنش و تنها میزاره میره اونور دنیا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10:7 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|