تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

ترم هشتم بودم و حسابی درگیر درس و تست برای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد. یکی از دوستای همخونه ام مریض بود. نزدیکیهای ظهر بود. من کتابخونه بودم و داشتم درس می خوندم که بهم زنگ زد و گفت که حالش بده. بهش گفتم صبر کن تا واست دارو بگیرم و بیام خونه پیشت. سریع رفتم دارو خونه و به سمت خونه حرکت کردم. رسیدم بلوار نزدیک خونمون که یهو تو رو دیدم. اون طرف خیابون بودی و داشتی میومدی سمت من. من داشتم به سمت تو میومدم. دقیقاْ وسط بلوار بهم رسیدیم. تو منو دیدی و از دیدنم یکه خوردی. خودم فهمیدم. با یه سلام زیر لب از کنار هم گذشتیم.

بعد از شش ماه بود که می دیدمت. بنظرم خیلی بزرگ شده بودی. مرد شده بودی. دیدنت چنان حالمو دگرگون کرد که نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه. همخونه هام به محض دیدنم وحشت زده پرسیدن ، حنا چی شده؟! و البته جوابشون از حال و روزم واضح و مشخص بود . . .

 

 

پ.ن: میدونم اون روزو خوب یادته دوردونه. حالا نمیشد حال مارو می پرسیدی . . ؟

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 8:7  توسط حنا | 

تابستون سال ۸۴ عازم حج عمره شدم. همراه پریا ُ با کاروان دانشجویی. توی این سفر در سرزمین اجابت دعا برای داشتنت دعا نکردم. چون نمی خواستم اتفاقی بیافته که تو نمی خوای. واست دعا کردم که خوشبخت بشی.

بعد از سفر  ُ همه تلاشمو کردم که تو رو فراموش کنم. ترم هشتم اومدم دانشگاه (که بدون حضور تو هیچ لطفی نداشت) و خودمو سرگرم درسها کردم تا توی آزمون کارشناسی ارشد موفق بشم. اما تمام تلاشهام بی نتیجه بود و تو هنوز محکم توی قلبم ایستاده بودی. اسفندماه بود که دوباره واست بی طاقت شدم و تصمیم گرفتم این چند ماه باقی مونده رو که توی شهر تو مهمونم دوباره برای داشتنت تلاش کنم.

واسه همین ُ عید که واسه زیارت امام رضا به مشهد رفته بودیم ُ واسه اولین بار برای داشتنت دعا کردم.

 

 

پ.ن:عاشقانه دوستت دارم عزیزترین  ُ تا همیشه . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 17:13  توسط حنا | 

یادته هدیه والنتاین تو چی بود؟ می دونم که یادته. (برای خاطر رنگ گندم . . . )همه سعی ام این بود که هدیه ارزش مادی نداشته باشه. دوست داشتم مهربون و ملایم باشه و ازش بتونی هر چه بیشتر به منظور من نزدیک بشی. (هرچند که بعداً فهمیدم به خاطر شرایطی که توش بودی ، کار من باعث شده بود که کاملاً فکرتو از اصل منظورم منحرف کنم)

خداییش اون موقع هیچ فکر نمی کردم که ما بهم برسیم و روزی کنار همدیگه زندگی کنیم. وقتی رفتی ، خواستم زنگ بزنم آژانس بیاد که دیدم گوشیمو خونه جا گذاشتم (از بس هول بودم). یه تاکسی اومد جلو دانشگاه مسافر پیاده کرد و من هم با همون برگشتم. رفتم خونه ، درحالی که داشتم از خوشحالی پر در می آوردم. اما فقط یه چیزی ته دلمو خراش میداد ، اونم این بود که من فهمیدم که تو اصلاً منو نمی شناختی و حتی شاید منو برای بار اول بود که می دیدی . . .

خوب دیگه حالا باید منتظر عکس العملی از طرف تو می موندم. دلم می خواست که بیای و ازم سئوال کنی که منظورم چی بوده و من اونوقت واست بگم که چقدر دوستت دارم. اما تو این کارو نکردی! اون ترم تو فقط پروژه داشتی ، واسه همین خیلی کم می اومدی دانشگاه. توی کل اون ترم سه بار دیدمت. از روبرو شدن با تو می ترسیدم.

آخر اسفندماه که رفته بودم خونه ، مامانی عزیزم فوت کرد. ۲۱ اسفند ۸۳. خدایش بیامرزاد. فردای روز سال تحویل ۸۴ بعدازظهر، از خونه مامانی بهت زنگ زدم تا عیدو بهت تبریک بگم ، تا شب چند بار سعی کردم باهات صحبت کنم ، اما تو نبودی. اما فرداش خودت از روی شماره کالر آی دی زنگ زدی به گوشیم. من خودمو معرفی کردم ، تو منو شناختی و من هم عید و بهت تبریک گفتم. دوست داشتم باهات صحبت کنم اما تو که انگار انتظار نداشتی شماره ای که باهاش تماس گرفتی ، شماره من باشه، خیلی زود خداحافظی کردی. کلاً ۶۶ ثانیه با هم صحبت کردیم.

بعد از اینکه از تو هیچ عکس العملی ندیدم ، با خودم فکر کردم که شاید پای کس دیگه وسط بوده و تو نمی خواستی که واضح و روشن اینو به من بگی ، واسه همین هم هیچ عکس العملی نشون ندادی و خلاصه اینکه جواب تو به من منفیه.

خوب البته من هم حق داشتم ، چند باری که همدیگه رو تو دانشگاه دیدیم ، تو عین غریبه ها بودی واسم . . . روز آخر ترم، همه مسیری که از انتشارات تا درب دانشگاه رو باهم اومده بودیمو تنهایی قدم زدم و با خودم زمزمه کردم "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم . . . "

اینجوری بود که ترم هفتم من با هیجان شروع شد و با حسرت به پایان رسید.

 

 

پ.ن: اصلاً ناراحت نشو پیشی جونی، قسمتهای خوشگلش نزدیکه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 17:50  توسط حنا | 

روز دوشنبه ۲۵ بهمنماه سال ۸۳ بود که من ساعت ۶ صبح بیدار شدم. تا ساعت ۷ مثه بهت زده ها توی رختخوابم نشسته بودم. بعدش پاشدم رفتم یه دو لقمه صبحانه خوردم که احتمالاْ با دیدن تو ضعف نکنم. شوخی که نبودُ اولین بار بود که سر قرار می اومدم و طرفم معشوقی بود که یه سال و اندی بهش فکر کرده بودم.

آرایش کردم و لباسامو پوشیدم. زنگ زدم آژانس که گفت ماشین نداره! غیر از اون آژانس هم بقیه نمی تونستند آدرس خونمو پیدا کنن. خیلی دیر شده بود. با اضطراب پریدم از خونه بیرون تا تاکسی دربست بگیرم. ساعت هشت و ده دقیقه بود. یادمه کلی لباس گرم پوشیده بودم و شال گردن هم بسته بودم. اومدم بیرونُ دیدم هوا آفتابیه!

خلاصه ساعت هشت و هفده دقیقه رسیدم دانشگاه. قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون. تا به حال اینهمه اضطرابو تحمل نکرده بودم.

نشستم روی لبه نیمکت کنار انتشارات که از شبنم صبح خیس بود. چشم به راهت. نمی دونم چرا اون روز سر صبحی اون همه انتشارات شلوغ بود.هی آدما می اومدن و می رفتن. ساعت قرار رو طوری تنظیم کرده بودم که هیچ کدوم از دوستام یا همکلاسیام اون دور و برا نباشنُ یا کلاس بودن یا توی خونه شون خوابیده بودن.

تو اومدی. سر ساعت هشت و بیست دقیقه. با یه پیراهن سورمه ای. شلوار مشکی و بالاپوش آبی و سورمه ای. با ته ریش. نسبت به آخرین باری که دیده بودمت هم حسابی لاغر شده بودی. من پریدم اومدم جلو. سلام کردم و حالتو پرسیدم. گفتم مرسی که اومدی. بعدش هدیه تو از توی کیفم بیرون آوردم و دادم دستت.

پرسیدی: این چیه؟ ُ گفتم: برای شماست.

پرسیدی: کی داده؟ ُ گفتم: من دیگه!

بعدش گفتم: خب همین دیگه . . . و خواستم که حرکت کنم و بیام. تو گفتی: همین؟! و باهام حرکت کردی. پرسیدی: شما توی این دانشگاه درس می خونی؟ (این منم) چه رشته ای؟ ترم چندم؟ بعدش هم گفتی: پس اون آقایی که راجع به من تحقیق می کردُ از طرف شما بود؟! و من با شرمندگی گفتم: پس لو رفت. قرار نبود شما متوجه بشی. گفتی: اومد از خودم آمارمو گرفت! و من از تعجب شاخ درآوردم  که این همکلاسی ما هم چه سوتی ای داده بود و رو نکرده بود؟!!!

تا جلوی درب دانشگاه با هم اومدیم. تو پرسیدی: شما کلاس داری یا میری خونه؟ گفتم میرم خونه. کلاس ندارم. گفتی من ماشین آوردمُ می رسونمتون. من تشکر کردم و گفتم با سرویس میرم. تو گفتی خیلی مونده تا سرویس بیاد. من گفتم اشکالی نداره ُ منتظر می مونم و همه این حرفها سه بار تکرار شد. بعدش تو خداحافظی کردی و رفتی و من روی نیمکت ایستگاه سرویس نشستم و رفتنتو تماشا کردم. . .

 

 

پ.ن: راستش رو بخوای الان هم که دارم اون روز رو به یادم می آرمُ بازم هول میشم. خیلی روز هیجان انگیزی بود. یادش بخیر. بازم مرسی که اون روز اومدی و مرسی که دو روز دیگه از ماموریت برمیگردی. دلم واست این قد ( . ) شده عزیزترین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:48  توسط حنا | 

جمع آوری آمار انجام شد. همه بر خوبی و پاکی تو صحه گذاشتند. من که خیلی از این موضوع خوشحال بودم و به انتخابم افتخار می کردم ُ برای رسیدن والنتاین لحظه شماری می کردم. از طرفی شدیداْ دودل بودم و از عکس العمل تو می ترسیدم. از این می ترسیدم که مبادا تو عشق منو رد کنی . اون آقای همکلاسی هم پیشنهاد کرد که خودش بیاد با تو صحبت کنه اما من مخالفت کردم. نمی خواستم شانس روبه رو شدن با تو رو از دست بدم.

ترم ششم رو با اضطراب تموم کردم و بعد از تعطیلات ترم اومدم تا در والنتاین ۲۰۰۵ برای اولین بار عاشقانه به یه انسان ابراز عشق کنم. من با همه مشورت کرده بودم و خیلی روی انتخاب تو فکر کرده بودم. خیلی زیاد. پا پیش گذاشتن من برای رسیدن به تو بودُ تا آخر آخرش . . .

یه روز قبل از والنتاین رفتم اون امامزاده که خیلی دوسش دارم ُ استخاره گرفتم. آخه بی معرفتی بود که نظر خدا رو نمی پرسیدم. می ترسیدم بد بیاد ُ اما گرفتم ُ خوب اومدُ سوره مریم بود.

اومدم خونه. تنها بودم. بعدازظهر ُ حوالی ساعت ۶ بهت زنگ زدم. قبلش همه حرفهامو با خودم مرور کردم. تو گوشی رو برداشتی و من ازت خواستم فردا صبح ساعت هشت و بیست دقیقه صبح بیای دانشگاه جلوی انتشارات.  گفتم یه کار کوچیک باهات دارم. تو قبول کردی و من خداحافظی کردم.

سه بار اسممو پرسیدیُ یادته . . ؟

 

 

پ.ن: رفتی ماموریت و من خیلی دلم واست تنگ شده. اشکال نداره پسری ُ عوضش دانشمند میشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 16:27  توسط حنا | 

پائیز ۸۳ بود که من تمام وقت توی این فکر بودم که توی یه موقعیت مناسب باهات صحبت کنم. اولش گفتم باشه واسه روز دفاعیه تو. اما بعدش پشیمون شدمُ فکر کردم شاید خیلی دیر باشه. بعدش تصمیم گرفتم روز والنتاین بیام و بهت هدیه بدم. اینجوری لازم نبود که منظورم و واضح بهت بگم. چون واسه همه مشخصه که هدیه گرفتن توی اون روز یعنی ابراز عشق از طرف کسی که بهت هدیه می ده. یعنی تو عشق منی . . .

بعدش تصمیم گرفتم که اول راجع به تو تحقیق کنم. همش از این می ترسیدم که مبادا تو کسی رو توی زندگیت داشته باشی و من پارازیت شم وسط رابطه تو با اون. یه کمی اطلاعات راجع به تو داشتم اما اصلا کافی نبود ُ یعنی اطلاعات شخصی نبود.

توی همین موقعیت ها بود که من از همخونم جدا شدم و تونستم از شر یه موجود مزاحم راحت شم و یه نفس راحت بکشم. هنوز هم از اینکه تا این حد اون موجود وحشتناک رو تحمل کردم گیجم. خاک بر سر من . بعدش هم پدربزرگم فوت کرد. ۲۳ آذر ۸۳. خدایش بیامرزاد.

برای تهیه آمار تو تصمیم گرفتم از پسرای کلاسمون کمک بگیرم. از یکی از اونا که بیشتر از بقیه باهاش راحت بودم خواستم تا آمار تو رو واسم جمع کنه. قیافه همکلاسیم خیلی جالب بود. وقتی که ازش خواستم آمار تو رو واسم بگیره یه هو زد زیر خندهُ ولی زود خودشو جمع و جور کرد. وقتی فهمید که تو همشهری خودشونی خیلی خوشحال شد. من اطلاعاتی که داشتم و بهش دادم و براش توضیح دادم که چه اطلاعاتی از تو می خوام.

هنوز نمی دونم که چرا تو رو اونقدر دوست داشتم . . .

 

 

پ.ن: آدم زنش و تنها میزاره میره اونور دنیا. بعداْ تلافی کردم گله نکنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10:7  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM