![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
حلقه نامزدی منو خواهرم واسم خرید. یادته؟ دو تا انگشتر ظریف نقره ُ عین هم. یکی با ۵ تا نگین یاقوت کبود ُ یکی هم با ۵ نگین سفید. من دوتاشو باهم دستم میکردم. همون موقع ها که تو تصمیم به ازدواج گرفته بودی من هم حلقه هام دستم بود. اولش هی اذیتم میکردی توی همون یه ماه اول آشنایمون رفته بودم تهران خونه خاله ام که موقع برگشتن واست یه شکلات بزرگ آوردم. تو هم توی این یکی دو روز یه کار بهت پیشنهاد شده بود با حقوق و مزایای بالا اما یه جای خیلی دور که اگه میرفتی دیگه ماه به ماه باید همدیگه رو می دیدیم. خلاصه من که از تهران برگشتم زودی گفتم بیا دنبالم تا راجع به اون کار باهم صحبت کنیم و به قولی سعی کنم تو رو از رفتن به اونجا منصرف کنم همه دوستام تو رو نامزد من می دونستن و هیچکدوم دوستی ما رو به شکل BF & GF نگاه نمی کرد. هرجایی که میخواستیم بریم باهم بودیم. حتی اصرار داشتی توی مراسم عروسی خواهرت که همون موقع ها برگزار میشد شرکت کنم! وابستگی زیاد من و تو هشدار دهنده بود و اگه ما به هم نمی رسیدیم واسه من که خیلی خطری بود. واسه تو چی؟ تو نگران آینده بودی. نگران مسئولیتی که در مقابل ازدواج باید به عهده می گرفتی. نگران کارت. نگران همه چی. اما از من مطمئن بودی
پ.ن: عزیزی دوستت دارم که منو امروز میبری خونمون. موچ موچ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:52 توسط حنا |
|
|
بله . . . اینجوری بود که ما باهم دوست شدیم. با سرعت نور هم مهر و محبت مابین مون زیاد شد. آخر هفته من رفتم خونمون و چون بار اول بود که بعد از دوستیمون از شهرمون میومدم واست سوغاتی اوردم. سوغاتی هم باقلوا بود که از جای معروفش تهیه کردم و پاکتش هم عوض کردم که وقتی میبری خونه لو نره از کجا بدستت رسیده. اما خوب البته بعداْ (بعداز ازدواجمون) به دلیل هوش سرشار مادرشوهرم لو رفت که باقلوا کار من بود تو اومدی دانشگاه دنبالم و با هم یه ساعتی دور زدیم. بعدش هرچی اصرار کردی بریم ناهار بخوریم ُ من نیومدم و باقلوا رو بهت دادم و رفتم خونه. بعدش که باهم تلفنی صحبت می کردیم راجع به ازدواج با هم یه چیزی گفتی و به پایان ترم و تموم شدن درس من اشاره کردی یادته . . . تازه ۱۰ روز از آشنایی ما می گذشت و تو تصمیمت رو راجع به ازدواج با من گرفته بودی ُ من هم که از اول قصدم همین بود. خلاصه که دیدارهای ما از پیتزا امپراطور و دور زدن با ماشین به رفتن به پارک و ییلاق نزدیک شهرتون رسید و وابستگی ها زیاد و زیادتر شد. یه ماه از آشنایی ما می گذشت که شدیداْ بهم وابسته شده بودیم و من از این وابستگی خیلی می ترسیدم. وقتی باهم دوست شدیم فکر می کردم بی نهایت دوستت دارم ُ اما تازه داشتم می فهمیدم دوست داشتن اون موقع در مقابل حالا چیز قابل توجهی نبود و من حالا عاشقانه دوستت دارم. از اینکه یه روز از دستت بدم می ترسیدم راستشو بخوای پیش از آشنایی ما با هم ُ دوستت داشتم اما از نداشتنت ترس چندانی نداشتم و کلاْ داشتنت رو محال می دونستم (یادته توی هدیه والنتاین هم نوشته بودم "برای خاطر رنگ گندم" که معنیش هم این بود که تو واسم یه خاطره طلائی خواهی شد!). اما حالا همه چیز فرق می کرد و من تو رو می خواستم. برای خود خودم. دیگه روی تو حساس شده بودم و دوست داشتم همش پیشت باشم. حواسم بود کسی نیم نگاهی هم بهت نداشته باشه که من می مردم
پ.ن: یادش بخیر. اگه چیزی از اون دوران یادم رفته بود توی یه پست خاطرات مینویسم. دوست ندارم از اون دوران قشنگ چیزی فراموش بشه. قربونت برم جیگر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:42 توسط حنا |
|
|
دیگه دوران آشنایی ما شروع شده بود. شروعی خیلی دوستانه. دو روز از آشنایی ما میگذشت که واسم SMS زدی Duset daram. واسه اولین بار. هنوز اون رو دارم. تو پسری خجالتی من بودی و من یه عاشق رسوا. روز سه شنبه همون هفته با هم قرا گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم. ساعت هشت و نیم شب. من واست از مکه یه تسبیح آورده بودم که همراهم بود تا بدم بهت. یه آب میوه هم واست از خونه آورده بودم. تو اومدی دنبالم. انتهای کوچه مون منتظرم بودی. بعدش من اومدم. پیشت. بعد حدود ۴ ماه دیدمت عزیز خوشگلم بعداً فهمیدم که چقدر دوسم داشتی که با اون همه ریسک با کسی که تازه باهاش آشنا شده بودی توی شهرتون دور میزدی. چقدر دوسم داشتی که توی اولین دیدار آبمیوه تو دادی اول من بخورم بعدش خودت بقیه اش خوردی و خیلی چیزای دیگه که بعد فهمیدم دوست داشتنت چقدر بزرگ بود. ساعت ۱۰ منو رسوندی خونه. خیلی خوشحال بودم و احساس می کردم دارم روی ابرا راه میرم
پ.ن: خیلی گل بودی ، خیلی از گل بهتری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 10:0 توسط حنا |
|
|
فردا ی اون جمعه ی خوب ُ بعدازظهر من پریسا رفته بودیم خرید وقتی رسیدیم خونه پریسا زودتر رفت بالا تا من باقی وسائل رو بیارم ُ اومد تو راه پله و گفت که تو پای تلفن منتظر منی. زود پریدم بالا و گوشی برداشتم. عسل مهربونم ُ تو بودی. از سرکار برگشته بودی و همین طوری یهو دلت خواسته بود که باهام صحبت کنی من گفتم ُ نه. باید نظرت رو واضح بگی. تو گفتی خوب موافقم. من پرسیدم واسه چه مدت؟ و تو گفتی حالا میریم ببینیم چی میشه! من بهت یادآوری کردم که خودت گفتی آشنایی وابستگی میاره و ... تو گفتی آره ُ ولی تحمل میکنیم دیگه خلاصه گل پسر اینجوری بود که تو OK دادی و من از اون روز به بعد تورو داشتم. خیلی هم دوستت داشتم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی
پ.ن: خوب پس گول خوردی! آره . . . ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 13:42 توسط حنا |
|
|
روز سیزده بدر که رسیدم شهرتون ُ شروع کردم زنگ زدن به تو. اما خوب تو طبق عادتی که داشتی به شماره های ناآشنا جواب نمی دادی! اما من هم که کم نمی آوردم تو زنگ زدی. روز جمعه ۱۸ فروردین. ساعت ۵ بعد ازظهر. اون موقع هوا خیلی خوب بود و من و پریسا داشتیم حاضر میشدیم که بریم بیرون قدم بزنیمُ که یهو پریسا گوشیمو آورد و دیدم که شماره خونه شماست. خیلی هیجان زده شدم. سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و تلفنو جواب دادم. تو بودی گلم ازت پرسیدم ازدواج کردی یا نه. راجع به کارت ازت پرسیدم و تو هم باز اسم و رشته تحصیلی و ... رو پرسیدی!
پ.ن:روز آشنایی خوبی بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 14:44 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|