تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

بعد از یه مدت طولانی بدون تعطیلی کار کردن ، چهار روز تعطیل بودی. شب اولش که رفتیم پارک که کار دستمون داد. واسه فردا قرار گذاشتیم که بریم پیک نیک ، اونم از ساعت 11 صبح تا 8 شب. قرار بود واسه یه مدت طولانی باهم باشیم و این عالی بود. من ازت خواستم که اجازه بدی واسه ناهار من از خونه غذا درست کنم و با خودم بیارم. توهم فبول کردی و قرار شد وسایل لازمو تو بیاری و خوراکی های لازمو من بیارم.

واسه تهیه خوراکی ها ، چون می خواستم چیزی کم نیاد، لیست نوشتم و هر لحظه که چیزی به ذهنم می رسید بهش اضافه می کردم. این شد که وقتی میومدم سر قرار یه ساک سفری و یه کیف دستی پر همراهم بود ، بعدش هم مجبور شدم بیشتر از نصفشو برگردونم خونه.

شب قبلش به دلیل هیجان بالایی که بهم وارد شده بود (واسه همون جریان پارک) یه سردرد حسابی گرفتم ، طوری که نتونستم غذای ناهار رو آماده کنم. فردا صبحش زودتر بیدار شدم ، غذا رو آماده کردم و وسایلو جمع آوری کردم و رفتم دانشگاه. کلاس عملی داشتم که باید حتماً حاضر می شدم. بعدش تو اومدی دنبالم و منو رسوندی خونه ، تا آماده شم و بریم. در حالی که اصلاً حالم خوب نبود رفتم خونه و کلی دوغ شور درست کردم و خوردم تا فشارم بیاد بالا واومدم تا باهم بریم پیک نیک.

ما رفتیم پیک نیک و من از بس آب خورده بودم شده بودم شبیه قمقمه. رفتیم ییلاق و وسایلمونو پهن کردیم و خوراکی ها رو گذاشتیم که یهو تو بالش آوردی و دراز کشیدی، بعدش هم هی به من اصرار که دراز بکش. بی خیال هم نمی شدی. می گفتی اینجوری خسته میشی. خلاصه من با زاویه 90 درجه از تو دراز کشیدم ، بعد که یه خرده راضی شدی ، پا شدم  نشستم. با هم نهار خوردیمو کلی صحبت کردیم. من حسابی خوشبحالم بود. دمت گرم.

کنارم دراز کشیده بودی و من بالای سرت نشسته بودم. با هم صحبت می کردیم. بهت گفتم اگه دوست داری سرتو بذار روی پام. اینو گفتم و تو تا یه ساعت و نیم دیگه سرتو از روی پام برنداشتی. اون روز کلی با موهای قشنگت بازی کردم. ژل موهاتو باز کردم و افشونشون کردم. هوا خیلی خوب بود. اوضاع هم خوب بود. خیلی خوش گذشت.

حوالی ساعت 6 وسایلو جمع کردیم. یه کم قدم زدیم. الاکلنگ سوار شدیم ، بعدش حرکت کردیم. یه مدتی با ماشین دور زدیم. دیگه تو ساکت شده بودی. بغض کرده بودی و توی چشمای قشنگت اشک حلقه زده بود. وقتی ازت پرسیدم چرا ناراحتی؟ بدون حرف به ساعت اشاره کردی که به موقع جدا شدن نزدیک بود.

به سمت شهر حرکت کردیم. هر دو ساکت بودیم. یهو تو با حرکت ناگهانی ماشینو کنار جاده کشیدی و تا من برگردم سمت تو و علت رو بپرسم ، دستت رو دور گردنم پیچیدی و صورتمو غرق بوسه کردی . . .

 

 

 

پ.ن: اون جاده رو حالا عریض کردن. اونجایی اون شب تو ماشین نگه داشتی حالا اسفالت شده. اما خاطره اون شب همیشه واسه من زنده است. آخه هر روز از اونجا میگذرم.

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 12:17  توسط حنا | 

سلام جیگری. عیدت مبارک.

خوب یه چیزی واست بگم. اون روزی که من شکلات های آب شده رو توی دهانت میذاشتم ُ تو آروم پشت دستت رو کشیدی پشت دست چپم. من اون موقع فکر کردم حتماْ وقتی خواستی دنده رو عوض کنی اشتباهی دستت خورده به دستم. بعدش یه مدت بعد که یه شب باهم بیرون بودیم و من حسابی دلم گرفته بود ُ بازم اشتباهی  دستت کشیده شد پشت دستم. اما بار سوم . . .

۴۰ روز از آشنایی ما میگذشت که باهم همون پارک خودمون بودیم. توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم آهنگ الهی نمیری رو گوش میدادیم. حسابی دلمون گرفته بود و توی هوای آهنگ بودیم که تو برای بار سوم پشت دستت رو کشیدی پشت دستم . . . اما این بار من می دونستم که هیچ تصادفی وجود نداره و واسه همین بلافاصله دستت رو گرفتم. دستت کوچولو و گرمت رو گرفتم توی دستم. نازش کردم و بوسیدمش. این اولین تماس خود خواسته ما بود. تو هم دستمو بوسیدی. چسبوندیش به سینه ات. بعدش هم سرمو گرفتی توی بغلت.

یادته جیگری

 

پ.ن: شاید وقتی اینو میخونی ترانه اون شب یادت نیاد ُ واسه همین برات مینویسمش:

یادته برات نوشتم

اگه عاشقم نباشی

الهی بمیری

اگه دوستم نداشته باشی

غیر من کسی رو داشته باشی

الهی بمیری

بعدش برات نوشتم

همه رو دروغ نوشتم

خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی

که منو دوست نداشته باشی

خودم میمیرم

برات بمیرم

برات بمیرم

برات بمیرم

برات بمیرم

نبینی قهر خدا رو

بدی های روزگار و

الهی نمیری

بمونه سایه ات روی سرم

میدونی برات در به درم

الهی نمیری

الهی نمیری

الهی نمیری

الهی نمیری

الهی نمیری

اگه یه روزی فرشته ها

بخوان تورو زودتر ببرن

به اونا میگم که از قدیم

ماهی رو با تنگش میبرن

ماهی رو با تنگش میبرن

الهی نمیری

الهی نمیری

الهی نمیری

الهی نمیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:41  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM