![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
امتحانهای من بالاخره تموم شد و من به فاصله 5 روز از آخرین امتحان کار پیدا کردم (یعنی اونجای سومی که باهم رفته بودیم مصاحبه ، زنگ زد و گفت که بیام سرکار حالا دیگه یکی از موضوع های صحبت ما ، سوتی های عمدی بیشتر وقتهایی که با هم بودیم رو می رفتیم پیک نیک. اونم واسه شام. توی همون موقع ها بود که تو یه بار به من گله کردی که معنیش این بود که: " دیگه منو دوست نداری!" من هم با خودم فکر کردم و دیدم این زندگی کارمندی باعث شده که کمتر از قبل واست وقت بزارم و تصمیم گرفتم که جبران کنم. فرداش از سر کار مستقیم رفتم گل فروشی و 6 شاخه رز سرخ با یه بسته تلقی شکل قلب گرفتم و بردم خونه و گلها رو از شاخه جدا کردم و چیدم توی تلق و بسته بندیش کردم. خیلی خوشگل و عشقولانه با هم رفتیم پارک و توی ماشین نشسته بودیم که ازت خواستم چشماتو ببندی و بسته گل رو گرفتم جلوی چشمات. بعداز اهدای گل و کلی Love ترکوندن راستی گلم ، اونشب منو بخشیدی. از دلت دراومد؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 13:27 توسط حنا |
|
|
امتحانهای پایان ترم من نزدیک بود روز امتحان درس جامدات اومدی دنبالم که منو برسونی دانشگاه. یکمی زودتر اومدی دنبالم تا بیشتر پیش هم باشیم. یهو در حین رانندگی برگشتی سمت من و لباتو آوردی جلو تا ببوسمت. . . هیچ وقت اون لحظه شیرین رو فراموش نمی کنم.
پ.ن: دوستت دارم تا بینهایت عاشقی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:34 توسط حنا |
|
|
سلام عسلی. خوبی؟ چه خبرا؟ می خوام یه خاطره دیگه واست بگم تا با یادآوریش دلت شاد شه نزدیک پایان خردادماه بود و ما داشتیم باهم تلفنی صحبت می کردیم که تو ازم پرسیدی: حنا ، بنظرت آخر رابطه ما چی میشه؟! من یه کمی سکوت کردم و مردد موندم که چی بگم. تو گفتی ، بگو، نظرمون یکیه! من گفتم میشه تو بگی؟ و بعدش تو پرسیدی: من کی بیام خواستگاری؟ . . . اینجوری بود که ما جدی جدی راجع به مزدوج شدن باهم حرف زدیم و آخر همه حرفامون به اینجا رسید که تو بیای خواستگاری و ما عقد کنیم و نامزد بمونیم تا شرایط مناسب برای ازدواجمون مهیا شه. اون وقت جشن عروسیمون برگزار کنیم و بریم سرخونه و زندگیمون. حالا دیگه تو دنبال موقعیت بودی تا مسئله رو با خانوادت در میون بزاری و من همش تواین فکر بودم که زندگی با تو برایم چه رویای شیرینی خواهدبود. میدونی گلم، بودن تو در کنارم به من احساس امنیت می داد. تو پاره ای از وجود من بودی . هیچ حس غریبی منو از آینده زندگی با تو نمی ترسوند و من مطمئن بودم که با تو خوشبخت می شم. آرزوم این بود که بتونم تو رو طوری خوشبخت کنم که همه آدما به زندگی تو حسرت بخورند. حالا که داری اینا رو می خونی ، فکر می کنی من چه قدر موفق بودم؟
پ.ن: عاشقانه می پرستمت و از خدا میخوام تا هروقت که هستم در کنارت باشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 8:37 توسط حنا |
|
|
اونقدر دوستت دارم
وای که دیوونه ترم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:38 توسط حنا |
|
|
خب ، همه یه جایی واسه قایم موشک دارن از بعد از نامزدی دیگه هیچ وقت شبها اونجا نرفتیم. اما خلوتیش ، سکوتش تاریکی مطلق شب و وجود من و تو کنار هم ، همش بکر و عالی بود. بکر و عالی. یادش بخیر
پ.ن: روز خودم و روز خودت مبارک پسری. البته میدونم ما کارگر نیستیم اما جزء جامعه کارگری که هستیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 13:35 توسط حنا |
|
|
کوکو سیب زمینی دوست داری؟
یادته! می خواستم توی خرج های تو صرفه جویی کنم و بجای اینکه هر دفعه که با هم می ریم بیرون تو واسه شام پیتزا بگیری ُ بهت پیشنهاد کردم که من کوکو سیب زمینی درست کنم و واسه شام بریم پارک. اینجوری شد که من کوکو سیب زمینی نرم و نه برشته چه ذوقی می کردی وقتی من واست از این کوکو سیب زمینی ها می آوردم
پ.ن: می دونی شام پریشب منو یاد این موضوع انداخت. اما در عوض ، امروز یه غذای خوشمزه داریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:37 توسط حنا |
|
|
روزی که می خواستم این جای سومی برم واسه مصاحبه ُ تو گفتی که خودت منو می رسونی. هرچی من گفتم بابا تو از شب کاری می آیی و خسته ای ُ بزار خودم برم ُ قبول نکردی! این شد که صبح ساعت ۸ رفتی جلوی محل کار بابا و ماشینو گرفتی و اومدی دنبال من. یه روز خیلی گرم بود. من واسه اینکه یه کمی از زحمات تورو جبران کرده باشم ُ واست چایی درست کردم و توی یه فلاکس کوچیک ریختم و همراه چند تا ساندویچ کوچیک نون و پنیر و گردو آوردم و وقتی که می خواستم برم مصاحبه و تو قرار بود منتظر من بمونی دادمش به تو تا صبحانه بخوری. بعدها ُ بارها بهم گفتی که خیلی اون صبحانه رو دوست داشتی و اگه من توی مصاحبه قبول شدم ُ واسه این بود که دل تورو شاد کرده بودم یکی از علایق تو این بود که منو ببری جیگرکی و واسم جیگر بگیری. همش اصرار داشتی که در خون سازی به بدن من کمک کنی. هر بار هم با اصرار زیاد از طرف تو و انکار از طرف من بود که البته تو برنده می شدی. یادته. جیگر می گرفتیم و می رفتیم پارک ... می خوردیم. دستت درد نکنه جیگری
پ.ن: دوست داری سالگرد ازدواجمون وبلاگ هدیه بگیری جیگر؟ خوبه نه؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:47 توسط حنا |
|
|
سلام عسلی. چطوری؟ خب ، میخوام بازم واست از اون روزهای خوب تعریف کنم. . . فردا و فرداش همدیگرو دیدم. وقتی سرمو روی پاهات گذاشته بودم و داشتی سرمو ناز می کردی ، گفتم کاش به هم محرم بودیم و تو ضمن همدردی گفتی که آمادگی ازدواجو نداری. گفتی هنوز پس انداز مطمئن نداری و آینده کارت مشخص نیست خلاصه ترم من داشت تموم می شد و ما باهم خوش بودیم. خوش و بی دغدغه. آخرای ترم بود و من احتیاج به یه بهونه جدی داشتم که بتونم اینجا توی شهر تو بمونم. خوب می دونستم که هیچکدوممون طاقت دوری همو نداریم و باید یه راهی واسه موندن من پیدا کنیم. این بود که من روی مغز خانوادم کار کردم که چون دفاع پروژه و واحد کارآموزی من باقی مونده پ.ن: روزی که منو بردی مصاحبه یادته؟ توی پست بعدی مینوسم تا یادم باشه چقدر گل بودی و هستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:56 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|