تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

امتحانهای من بالاخره تموم شد و من به فاصله 5 روز از آخرین امتحان کار پیدا کردم (یعنی اونجای سومی که باهم رفته بودیم مصاحبه ، زنگ زد و گفت که بیام سرکار) و قرار شد از شنبه برم سر کار. آخر هفته بود و یه سر رفتم خونمون ، پیش خانواده ام و برگشتم پیش تو تا زندگی کارمندی رو تجربه کنم.(شروع زندگی کارمندی خیلی واسم سخت بود. صبح زود بیدار شدن و 10 ساعت سرکار بودن واسه منی که همش داشتم استراحت می کردم و فقط گاهی درس می خوندم خیلی سخت بود.)

حالا دیگه یکی از موضوع های صحبت ما ، سوتی های عمدی تو پیش خانواده ات بود که سعی می کردی ذهنشون رو به سمت قضیه منحرف کنی تا بتونی فرصت مناسب رو برای گفتنش پیدا کنی.

بیشتر وقتهایی که با هم بودیم رو می رفتیم پیک نیک. اونم واسه شام. توی همون موقع ها بود که تو یه بار به من گله کردی که معنیش این بود که: " دیگه منو دوست نداری!"

من هم با خودم فکر کردم و دیدم این زندگی کارمندی باعث شده که کمتر از قبل واست وقت بزارم و تصمیم گرفتم که جبران کنم. فرداش از سر کار مستقیم رفتم گل فروشی و 6 شاخه رز سرخ با یه بسته تلقی شکل قلب گرفتم و بردم خونه و گلها رو از شاخه جدا کردم و چیدم توی تلق و بسته بندیش کردم. خیلی خوشگل و عشقولانه. بعدش زنگ زدم بهت که شب ببینمت.

با هم رفتیم پارک و توی ماشین نشسته بودیم که ازت خواستم چشماتو ببندی و بسته گل رو گرفتم جلوی چشمات. بعداز اهدای گل و کلی Love ترکوندن و یه ساعتی که روی پام دراز کشیده بودی ، برگشتیم خونه هامون.

راستی گلم ، اونشب منو بخشیدی. از دلت دراومد؟!

 

 

پ.ن: بیننده محترم ، اسم مطلب اشاره به یکی از سوتی های ناخواسته شما دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 13:27  توسط حنا | 

امتحانهای پایان ترم من نزدیک بود. من هم که همه ترم در حال عشق و صفا با تو بودم ، یه خورده هم آمادگی واسه امتحان نداشتم.حالا که امتحانها در شرف شروع شدن بود ، تو گفتی که این 10 روز که امتحان داری ، نه باهم بیرون میریم و نه تلفنی باهم صحبت می کنیم. می خواستی اینجوری من بشینم و درس بخونم. اما واقعاً فکرش هم وحشتناک بود. با توجه به جنبه تحمل دوری از همدیگه واسه من و تو نتیجه این شد که در طول امتحانهای من ، هم تلفنی باهم صحبت می کردیم ، هم تو میومدی دنبالم و همدیگه رو می دیدیم و تازه مصاحبه کاری هم میرفتم. نورعلی نور بود. واسه همین دو درس افتادم دیگه . . .

روز امتحان درس جامدات اومدی دنبالم که منو برسونی دانشگاه. یکمی زودتر اومدی دنبالم تا بیشتر پیش هم باشیم. یهو در حین رانندگی برگشتی سمت من و لباتو آوردی جلو تا ببوسمت. . .

هیچ وقت اون لحظه شیرین رو فراموش نمی کنم.

 

 

 

پ.ن: دوستت دارم تا بینهایت عاشقی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:34  توسط حنا | 

سلام عسلی. خوبی؟ چه خبرا؟ می خوام یه خاطره دیگه واست بگم تا با یادآوریش دلت شاد شه.

نزدیک پایان خردادماه بود و ما داشتیم باهم تلفنی صحبت می کردیم که تو ازم پرسیدی: حنا ، بنظرت آخر رابطه ما چی میشه؟! من یه کمی سکوت کردم و مردد موندم که چی بگم. تو گفتی ، بگو، نظرمون یکیه! من گفتم میشه تو بگی؟ و بعدش تو پرسیدی: من کی بیام خواستگاری؟ . . .

اینجوری بود که ما جدی جدی راجع به مزدوج شدن باهم حرف زدیم و آخر همه حرفامون به اینجا رسید که تو بیای خواستگاری و ما عقد کنیم و نامزد بمونیم تا شرایط مناسب برای ازدواجمون مهیا شه. اون وقت جشن عروسیمون برگزار کنیم و بریم سرخونه و زندگیمون.

حالا دیگه تو دنبال موقعیت بودی تا مسئله رو با خانوادت در میون بزاری و من همش تواین فکر بودم که زندگی با تو برایم چه رویای شیرینی خواهدبود.

میدونی گلم، بودن تو در کنارم به من احساس امنیت می داد. تو پاره ای از وجود من بودی . هیچ حس غریبی منو از آینده زندگی با تو نمی ترسوند و من مطمئن بودم که با تو خوشبخت می شم. آرزوم این بود که بتونم تو رو طوری خوشبخت کنم که همه آدما به زندگی تو حسرت بخورند.

حالا که داری اینا رو می خونی ، فکر می کنی من چه قدر موفق بودم؟

 

 

پ.ن: عاشقانه می پرستمت و از خدا میخوام تا هروقت که هستم در کنارت باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 8:37  توسط حنا | 
اونقدر دوستت دارم، که دلم وا می مونه

وای که دیوونه ترم ، از هزار تا دیوونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:38  توسط حنا | 

خب ، همه یه جایی واسه قایم موشک دارن. مکان پنهون ما رو یادته. اون بالا ، وسط کوهها. جایی که حالا فکر میکنم چه جوری جرات می کردیم شبها بریم اونجا ، از ماشین پیاده هم بشیم و تازه شام هم بخوریم. خدایی از تاریکی ، از توی بر بیابون بودن ، از ماشین هایی که گه گداری عبور می کردن نمی ترسیدیم؟!! الان که یادم میاد ، از جرات و جسارتمون می ترسم. این قدر دوست داشتیم توی یه جای خلوت یه مدت باهم تنها بشیم که تا کجا می رفتیم.

از بعد از نامزدی دیگه هیچ وقت شبها اونجا نرفتیم. اما خلوتیش ، سکوتش تاریکی مطلق شب و وجود من و تو کنار هم ، همش بکر و عالی بود. بکر و عالی. یادش بخیر.

 

 

پ.ن: روز خودم و روز خودت مبارک پسری. البته میدونم ما کارگر نیستیم اما جزء جامعه کارگری که هستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 13:35  توسط حنا | 
کوکو سیب زمینی دوست داری؟

یادته! می خواستم توی خرج های تو صرفه جویی کنم و بجای اینکه هر دفعه که با هم می ریم بیرون تو واسه شام پیتزا بگیری ُ بهت پیشنهاد کردم که من کوکو سیب زمینی درست کنم و واسه شام بریم پارک. اینجوری شد که من کوکو سیب زمینی نرم و نه برشته رو همراه گوجه و خیار شور برداشتم و تو هم نوشابه گرفتی و رفتیم پارک واسه شام. یادمه دفعه اول نون شام رو هم از این منطقه محل کارم خریده بودم. البته این ضیافت شام چندین بار تکرار شد. خلاصه بعداز ازدواج فهمیدم که تو کوکوسیب زمینی رو چندان دوست نداری و اگه هم بخوری از نوع نازک و برشته اشه . . !

چه ذوقی می کردی وقتی من واست از این کوکو سیب زمینی ها می آوردم  . . !!!

 

پ.ن: می دونی شام پریشب منو یاد این موضوع انداخت. اما در عوض ، امروز یه غذای خوشمزه داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:37  توسط حنا | 

روزی که می خواستم این جای سومی برم واسه مصاحبه ُ تو گفتی که خودت منو می رسونی. هرچی من گفتم بابا تو از شب کاری می آیی و خسته ای ُ بزار خودم برم ُ قبول نکردی! این شد که صبح ساعت ۸ رفتی جلوی محل کار بابا و ماشینو گرفتی و اومدی دنبال من. یه روز خیلی گرم بود. من واسه اینکه یه کمی از زحمات تورو جبران کرده باشم ُ واست چایی درست کردم و توی یه فلاکس کوچیک ریختم و همراه چند تا ساندویچ کوچیک نون و پنیر و گردو آوردم و وقتی که می خواستم برم مصاحبه و تو قرار بود منتظر من بمونی دادمش به تو تا صبحانه بخوری. بعدها ُ بارها بهم گفتی که خیلی اون صبحانه رو دوست داشتی و اگه من توی مصاحبه قبول شدم ُ واسه این بود که دل تورو شاد کرده بودم.

یکی از علایق تو این بود که منو ببری جیگرکی و واسم جیگر بگیری. همش اصرار داشتی که در خون سازی به بدن من کمک کنی. هر بار هم با اصرار زیاد از طرف تو و انکار از طرف من بود که البته تو برنده می شدی. یادته. جیگر می گرفتیم و می رفتیم پارک ... می خوردیم. دستت درد نکنه جیگری.

 

 

پ.ن: دوست داری سالگرد ازدواجمون وبلاگ هدیه بگیری جیگر؟ خوبه نه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:47  توسط حنا | 

سلام عسلی. چطوری؟ خب ، میخوام بازم واست از اون روزهای خوب تعریف کنم. . .

فردا و فرداش همدیگرو دیدم. وقتی سرمو روی پاهات گذاشته بودم و داشتی سرمو ناز می کردی ، گفتم کاش به هم محرم  بودیم و تو ضمن همدردی گفتی که آمادگی ازدواجو نداری. گفتی هنوز پس انداز مطمئن نداری و آینده کارت مشخص نیست. می دونستیم که هردو مال همیم اما این که کی و چه جوری واقعاً مشخص نبود. صبح جمعه بود که اومدی دنبالم که یه سر کوچولو همدیگه رو ببینیم که راجع به همه اینها با هم صحبت کردیم. موقع پیاده شدن گفتی آخرش مال خودمی و من گفتم همین الان هم مال خودتم. برنامه کاریت کمی مرتب شده بود و این باعث شده بود بیشتر همدیگه رو ببینیم. دیگه رفتارمون باهم مثه نامزدها بود. تو مرد مهربون و دوستداشتنی من بودی و من از داشتنت احساس امنیت می کردم. میومدی دانشگاه دنبالم. گاهی حتی واسه یه دور زدن نیم ساعته میومدی منو میبردی می گردوندی. یه بار یادمه وقتی منو رسوندی خونه بعدش بهت زنگ زدم و تو که خیلی شاکی بودی گفتی پاشو بیا اینجا. من تعجب زده گفتم کجا؟ چی میگی؟ تو گفتی بیا خونه ما با هم مردگی کنیم!؟ گفتی تو این وضعیت که نمی تونیم با هم زندگی کنیم ، بیا با هم مردگی کنیم!

خلاصه ترم من داشت تموم می شد و ما باهم خوش بودیم. خوش و بی دغدغه.

آخرای ترم بود و من احتیاج به یه بهونه جدی داشتم که بتونم اینجا توی شهر تو بمونم. خوب می دونستم که هیچکدوممون طاقت دوری همو نداریم و باید یه راهی واسه موندن من پیدا کنیم. این بود که من روی مغز خانوادم کار کردم که چون دفاع پروژه و واحد کارآموزی من باقی مونده و از طرفی شما هم سال دیگه میخواین از این شهر برین وطن ، من دیگه نیام اینجا. همونجا یه کار پیدا کنم و برم سرکار و توی همین حین پروژه و کار آموزی رو هم انجام میدم بعدش که شما رفتین وطن منم میام اونجا پیش شما. اینجوری سرشونو گول مالیدم و پس از مقادیر زیادی مخ خوردن تونستم راضیشون کنم که دنبال کار بگردم. حالا دیگه کار من و تو شده بود دنبال کار گشتن. بنگاه کاریابی ، اداره صنایع ، آشناها و اداره کار جاهایی بود که من و تو حسابی باهاش درگیر شده بودیم و البته در کمتر از یه ما بعد از سه جا مصاحبه یه کار پیدا کردم  . . .

 

 

 

پ.ن: روزی که منو بردی مصاحبه یادته؟ توی پست بعدی مینوسم تا یادم باشه چقدر گل بودی و هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:56  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM