تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

این پست یه خاطره از گذشته های دور نیست. ماجرا واسه همین نزدیکیاست.

عزیزترینم این پست رو به این خاطر می نویسم تا هیچ وقت فراموش نکنم که چقدر خوبیهات بزرگن. حدود یه هفته میشه که ما اساس کشی کردیم به خونه جدیدمون. تازه دو روز بود که اومده بودیم اینجا که قرار شد واسمون مهمون بیاد. تو ، واسه اینکه خونمون واسه پذیرایی از مهمون (که خانواده من بودن) آماده باشه ، پنجشنبه صبح که از شب کاری برگشتی و وقتی که من سرکار بودم به جای اینکه یه کم بخوابی ، تمام وقت کار کردی. خونه رو مرتب کردی و همه کارهایی که حتی خودم هم یادم نبود رو انجام دادی. به همه ریزه کاری ها پرداختی (عوض کردن جهت پرده آشپزخونه). کاری رو که من توی سه روز انجام می دادم رو توی زمانی که من سرکار بودم انجام دادی. وقتی اومدی دنبالم و برگشتم خونه واقعاً یکه خوردم از اون همه زحمتی که کشیده بودی.

می تونم تصور کنم با چه سرعتی بی وقفه همه اون کارها رو انجام دادی. باورش واسم مشکل بود. میدونی شاید هیچ وقت نتونم واست جبران کنم و واسه همین به خاطر محبت بی چشمداشتت ازت متشکرم عزیزترینم.

 

پ.ن: اون روز یه لحظه بخودم حسودیم شد ، واسه داشتن تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 14:54  توسط حنا | 

حالا دیگه خانواده ات یه چیزایی راجع به من می دونستن. روزهای پراز استرس واسه من و تو شروع شده بود. من هم کمی راجع به تو به مادر گفته بودم. البته خواهرم که همه چی رو می دونست. اما خداییش داستانهایی که واسه مادر سرهم کرده بودم اصلاْ شبیه واقعیت نبود. تازه بهش سفارش می کردم به خواهرم چیزی نگه. خلاصه که کم کم داشتیم به مزدوج شدن نزدیک می شدیم.

این مرحله از رابطه مون خیلی استرس داشت. از حالا تا بعد از عقد. ما همه چی رو باهم تموم کرده بودیم. زمان عقد ، مدت نامزدی ، میزان مهریه ، زمان خرید و . . .

داشتیم به قسمت سخت ماجرا نزدیک می شدیم. و البته نگرانی های هرکدوم از ما واسه وارد شدن به یه زندگی دونفره رو هم باید به همش اضافه کرد. خداییش من خیلی وضعم از تو بهتر بود. تو اونقدر نگران بودی که من از نگرانی تو نگران می شدم. همش فکر می کردم قضیه خیلی جدی تر از اونی که من فکر می کنم. راستش رو بخوای من فکر می کنم بعد از عقد هم شرایط من و تو همین طور می مونه و فقط راحت تر باهم معاشرت می کنیم. اما تو به همه مسئولیتهایی که واست داشت فکر می کردی و به همه اونچه که من نمی دونم و واسه تو نگران کننده بود . . .

ما همچنان کنار هم بودیم و خانواده ات هم در حال تحقیقات راجع به من و آماده سازی خودشون واسه پذیرفتن یه عضو جدید توی خانواده.

وسط های مرداد بود. من می خواستم برم تعطیلات تابستونی. تو صبحش اومدی منو برسونی ترمینال. ساعت ۷ اومدی دنبالم اما منو ساعت ۹.۵ رسوندی. رفته بودیم پارک ... جلوی دستشویی و تو شیطنتت رو تکمیل کردی. اونقدر که من باور نمی کردم.

راستی وقتی رفته بودم خونمون ، مامور تحقیقات خانواده شما اومد از پدرم راجع به ما تحقیق کنه.

 

 

پ.ن: بیا از هیچی نترسیم عزیزی

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 15:2  توسط حنا | 

روز مادر بود. تو با من قرار گذاشته بودی که شام بریم بیرون. رفتیم یه رستوران که توی باغ اون ییلاق شهرتون. کلی خوشحال بودم که پیشتم. تو از قبل اونجا تخت رزرو کرده بودی و من هم که حسابی از مرحله پرت ، ربط کارای تو رو با مناسبت اون روز و درک نمی کردم. اومدیم که بریم دیدم که تو یه پاکت که توش یه بسته بود رو از توی ماشین برداشتی و با دست دیگت هم دست منو گرفتی  و با هم رفتیم سمت باغ. ازت پرسیدم: اون چیه توی دستت؟ گفتی: هیچی. خوراکیه. رفتیم نشستیم که تو بسته رو از کنارت آوردی و دادی دستم و گفتی:

روزت مبارک عزیزم.

یه کادوی مربع شکل که روش یه رز سرخ چسبونده بودی. حسابی جا خوردم. اصلاً انتظار هدیه واسه همچین مناسبتی رو از طرف تو نداشتم.

گفتی حدس بزن چیه؟ یه کم فکر کردم و گفتم: عطر؟ گفتی: خب بازش کن ببین چیه. بازش کردم. یه جعبه جواهر بود به شکل رز سرخ. اما توش یه دستبند ظریف و خوشگل بود.

عزیزترین ، خیلی خوشگل و ناز بود. خیلی زحمت کشیده بودی. مرسی.

خودت اونو بستی دور دستم. رفتیم یه کم قدم زدیم و باهم تاب سوار شدیم و کلی صحبت کردیم. بعدش اومدیم نشستیم شام خوردیم. بعدش . . . رفتیم همون جای قائم موشکمون.اونشب تو واسه اولین بار وقتی بغلم کردی شیطونیت گل کرد و . . .  یادت میاد چی کار کردی که؟!

 

 

پ.ن: واسه همه خوبی هایی که در حقم روا داشتی ، سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:15  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM