![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
این پست یه خاطره از گذشته های دور نیست. ماجرا واسه همین نزدیکیاست. عزیزترینم می تونم تصور کنم با چه سرعتی بی وقفه همه اون کارها رو انجام دادی
پ.ن: اون روز یه لحظه بخودم حسودیم شد ، واسه داشتن تو. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 14:54 توسط حنا |
|
|
حالا دیگه خانواده ات یه چیزایی راجع به من می دونستن. روزهای پراز استرس واسه من و تو شروع شده بود این مرحله از رابطه مون خیلی استرس داشت. از حالا تا بعد از عقد داشتیم به قسمت سخت ماجرا نزدیک می شدیم. و البته نگرانی های هرکدوم از ما واسه وارد شدن به یه زندگی دونفره رو هم باید به همش اضافه کرد. خداییش من خیلی وضعم از تو بهتر بود ما همچنان کنار هم بودیم و خانواده ات هم در حال تحقیقات راجع به من و آماده سازی خودشون واسه پذیرفتن یه عضو جدید وسط های مرداد بود. من می خواستم برم تعطیلات تابستونی. تو صبحش اومدی منو برسونی ترمینال. ساعت ۷ اومدی دنبالم اما منو ساعت ۹.۵ رسوندی. رفته بودیم پارک ... جلوی دستشویی و تو شیطنتت رو تکمیل کردی راستی وقتی رفته بودم خونمون ، مامور تحقیقات خانواده شما اومد از پدرم راجع به ما تحقیق کنه
پ.ن: بیا از هیچی نترسیم عزیزی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 15:2 توسط حنا |
|
|
روز مادر بود روزت مبارک عزیزم یه کادوی مربع شکل که روش یه رز سرخ چسبونده بودی. حسابی جا خوردم گفتی حدس بزن چیه؟ یه کم فکر کردم و گفتم: عطر عزیزترین خودت اونو بستی دور دستم. رفتیم یه کم قدم زدیم و باهم تاب سوار شدیم و کلی صحبت کردیم. بعدش اومدیم نشستیم شام خوردیم. بعدش . . . رفتیم همون جای قائم موشکمون.اونشب تو واسه اولین بار وقتی بغلم کردی شیطونیت گل کرد و . . .
پ.ن: واسه همه خوبی هایی که در حقم روا داشتی ، سپاسگزارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:15 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|