تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

چندروز بعد از جشن نامزدیون ماه رمضان شروع شد. به بهانه افطاری رفت و آمد من به خونه شما بیشتر شد و در همین زمان هم خونه دانشجوییم رو ترک کردم و یه آپارتمان مجردی گرفتم تا باهم بتونیم راحتتر رفت آمد داشته باشیم و هم من جایی واسه زندگی داشته باشم ، البته با استقبال تو مواجه نشد. تو دوست داشتی که من کلاً همه وسایلم رو جمع کنم و بیام خونه شما ساکن بشم. هرچند که عملاً من و تو همه مدت عقدمون رو توی خونه شما و در اتاق تو ساکن بودیم. این موضوع برای من که ۴ سال تمام مستقل زندگی کرده بودم خیلی سخت بود ، اما مامان تو اونقدر خوب بود که به همه سختی هاش بی ارزه

توی همون ماه رمضون پروژه پایانی رو دفاع کردم و وسط همون ماه رمضون تنها مادربزرگ باقی موندم هم به دیار باقی شتافت.

تنها یه سئوال واسم باقیمونده که چرا اون ماه رمضون اینقدر من حموم میرفتم. حتماً واسه زندگی کارمندی بوده.

خلاصه که پسری اون روزها ، اولین روزه های دونفری گرفتیم و زندگی متاهلی رو مزه مزه کردیم. اولین ماهگرد عقدمون واست یه شاخه گل رز خریدم. یادت میاد فکر کردی بابت چیه؟ زندگی با همه پیچ و خمش داشت پیش میرفت. گاهی سربالا و گاهی سرپائین. عید فطر رو وقتی اعلام کردن ما خونه مجردیمون بودیم. رفتیم واسه تبریک یه بسته شکلات گرفتیم و رفتیم خونه مامان اینا. یه تراول ۵۰ تومنی هم عیدی گرفتم. فرداش رفتیم خونه مادر اینا و تو یه سکه عیدی گرفتی که یادم نیست چقدری بود!

 

 

پ.ن: می دونی چقدر دوستت دارم؟ خیییییلی. خیییلیاااااااااااااااااا . خیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:19  توسط حنا | 

جشن نامزدیمون خیلی قشنگ بود. یه جشن با همه آدمهایی که می شناختم و با خانواده تو که تازه باهاشون آشنا شده بودم.

چون ما دو تا از دو شهر مختلف بودیم ُ یه جشن به عنوان نامزدی توی شهر ما گرفتیم و یه جشن عروسی توی شهر شما که اینجوری از هر دو طرف می تونستن حداقل یه بار جشن ما رو تجربه کنن. اون جشن خیلی خوش گذشت. همه چی خوب بود. ما عاشق همدیگه بودیم و این باعث می شد از همه لحظه های باهم بودن لذت ببریم. حالا می خواد موقع فیلم برداری باشه یا توی آتلیه عکس. یا وقتی داریم به عنوان عروس و دوماد شام می خوریم. (یادت می یاد همه از اشتها و آرامش ما موقع غذا خوردن چقدر تعجب کرده بودن.)

یادته اون شب قبل از اینکه بریم تالار چقدر دوتایی با لباس عروس دومادیمون توی شهر دنبال واکس کفش گشتیم. آخرش نزدیک خونه مامانی یه کفاشی قدیمی پیدا کردیم که کفشاتو واست واکس زد. یادته سر کارهای این جشن چقدر چراغ قرمز رد کردی و چون داماد بودی جریمه نشدی و کلی خوشبحالت شد!

یادته مجبور شدیم به خاطر ترافیک ماشین رو کلی دورتر از محل آتلیه پارک کنیم و توی اون پیاده رو شلوغ با اون لباسا پیاده بریم تا آتلیه. ماشینمون پراز بادکنک بود. عکسهایی که آخر شب توی حیاط خونه مامانی گرفتیم رو یادت می یاد و آخرش هم وقتی همه مهمونها جابه جا شدن واسه خواب ، ما در مقابل چشمهای متعجب بقیه رفتیم و پیش هم خوابیدیم.

شب خوبی بود.

 

 

پ.ن: از طرف هردومون میگم ، پدر و مادر خوبم به خاطر اون شب و به خاطر همه چیز متشکریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:56  توسط حنا | 

یادت میاد چقدر اصرار میکردی که بریم خونه خواهرت مهمونی تا با هم آشنا بشیم. هنوز فرصت نشده که ازش بپرسم واقعاً اون اینقدر اصرار داشت که منو ببینه یا تو خیلی دوست داشتی ما با هم آشنا بشیم؟ یادت میاد مامانت اینا رفته بودن شمال ، تو هی اصرار میکردی که بیا خونمون!

یادت میاد که ما تصمیم گرفته بودیم به هم برسیم و هیچی نمی تونست جلوی ما رو بگیره. اینقدر این مادرم اینا منو حرص دادن. خداییش که من حسابی با سیاست تمام گولشون زدم و تا بیان بفهمن چی شده عقد کردیم تا دیگه فرصت اینکه سنگ جلو پامون بندازن رو پیدا نکنن. کارم عالی بود.

فردای روز عقد اومدی خونمون ، بعدش باهم رفتیم خونه شما و باز برگشتیم خونه ما تا ناهار رو با مادر اینا بخوریم. مادر اینها هم بعداز ظهر رفتن. تو شب کار بودی. یه ساعت قبل از اینکه بری سرکار اومدی پیشم. بعدش تا ۴ روز ندیدمت. همش شب کار بودی. منم صبحها سرکار بودم. تا روز چهار شنبه که به مدت ۴ روز تعطیل بودی و من هم پنج شنبه و جمعه رو تعطیل بودم.می تونستیم ۲ روز تمام با هم باشیم. اما خب از اونجایی که ما در گول زدن خانواده ها بسیار استاد بودیم و هستیم ، تو گفتی که این دو روز دیگه(چهار شنبه و پنج شنبه) رو هم اضافه کاری شب کار هستی. ولی چهارشنبه شب ساعت ۱۰ میری سرکار. بعدش اومدی دنبال من و رفتیم خونه شما برای شام و مثلاً واسه اینکه همدیگه رو ببینیم. بعداز شام باهم برگشتیم که تو مثلاً بری سرکار و من هم برسونی خونه.  باهم رفتیم خونه ما. دوستم و همچنین صاحبخونم سفر بودن. خونه خالی بود. ما اونشب واسه اولین بار پیش هم خوابیدیم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پیشمی اینقدر خوشحال شدم که نگو. دوستت دارم. همه حرص خوردن های من به اون یه شب باهم بودن می ارزید. تا ظهر با هم بودیم. تو واسه ناهار رفتی خونتون. ۲ ساعت بعدش اومدی پیشم. با هم رفتیم خرید. بعدش نمی دونم چرا شب حالت بد شد. بیحال شده بودی. البته نمیدونم چرا هاااا !؟

خلاصه که باهم بودیم و خوش بودیم و یادش بخیر. ما زن و شوهر خوبی بودیم و هستیم و خواهیم بود ، جیگر. 

 

 

پ.ن: باید زودتر خاطراتمون رو بنویسم. روز سالگرد ازدواجمون نزدیکه. هدیه ات آماده نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:2  توسط حنا | 

یادته . . ؟

۲۶ مرداد اومدی خواستگاری. ۱۰ شهریور مراسم بله برون و ۱۷ شهریور ، شب نیمه شعبان عقد کردیم.

مراسم بله برون با حضور همه اعضای خانواده شما به همراه مادر بزرگ مادری ، خاله ها و دایی تو و خانواده من به همراه خاله ها برگزار شد. ظهر جمعه ۱۰ شهریور ماه. چون شما راه دور بودین من تصمیم گرفتم که مراسم صبح باشه که رفت و آمد واستون راحت تر باشه. صبح روز بله برون پیش از اینکه شما برسین رفتم خیاطی و لباسی که قرار بود سر عقد بپوشم رو دادم واسم بدوزه. یه پارچه گیپور بود که از مکه آورده بودم. مراسم بله برون بدون هیچ گونه دلخوری و به سرعت تمام شد. مهریه و ، زمان عقد و مدت نامزدی هم مشخص شد. 

بعدش هم که شما رفتین فرداش من اومدم شهرتون تا آخر هفته واسه عقد آماده بشیم. این یه هفته که تا عقد وقت داشتیم همش با هم بودیم. رفتیم واست کت و شلوار خریدیم. رفتیم حلقه انتخاب کردیم تا موقع عقد حلقه داشته باشیم. کفش سفید واسه لباس من و کلی کار که من باید انجام می دادم تا خونه دانشجوییم رو واسه پذیرایی از مهمانهای عقد آماده کنم.

خیلی سخت بود. تا یه رو مونده به عقدمون سر کار بودم. خداییش من و تو خیلی کم از مرخصی واسه ازدواج استفاده کردیم. چه سر عقد و چه سر عروسی مون. از همه جالب تر این بود که یه روز مونده به عقد مادر اینا اومدن و تازه شب عقدکنان فهمیدیم که چون محضر سفره عقد نداره باید توی خونه عقد کنیم. من داشتم میمردم از این قضیه. خلاصه تو رفتی سفره عقد گرفتی و ما هم خونه رو آماده کردیم تا  توی خونه دانشجوییمون مراسم عقدکنان بگیریم. حالا فکر کن توی این شهر من هم عروس بودم ، هم صاحبخونه مهمونها و هم راه بلد اونها. استرسی که سر عقد داشتم واسه هیچ یک از مراسم نداشتم.

روز جمعه ۱۷ شهریور ۸۵ ساعت ۵ بعدازظهر عقد کردیم. با تموم شدن مراسم عقد همه استرسی که داشتم تموم شد. یه نفس راحت کشیدم. چقدر خوب که الان اون موقع نیست. بقیه اش حتماً یادته. شام و یه مراسم جشن کوچیک بعداز شام توی خونه شما.

اینجوری بود که من و تو سر سه سوت باهم مزدوج شدیم.

 

پ.ن: دارم میام پیشت ناهار بخوریم. دوستت دارم هوارتا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 15:42  توسط حنا | 

بعله . . .

بالاخره مامان تو (که میشه مادر شوهر من) زنگ زد خونه ما که واسه آخر هفته بیاین خونمون خواستگاری. حالا اون روز چند شنبه بود؟! سه شنبه. مادر ما هم که اصولاْ نظافت و تمیزی منزل از هر چیزی واسش مهمتر بود قرارو گذاشت واسه پنج شنبه هفته آینده. و تو تصمیم گرفتی که منو بکشی از بس حرص خوردی. حالا اتفاقی نیافتاده بودا ، اما تو هی حرص میخوردی که چرا همون موقع نیومدین و چرا خواستگاری یه هفته عقب افتاد!

خلاصه که من برگشتم شهرتون و یه هفته دیگه رفتم سرکار و چهارشنبه عصر رفتم پیش خانواده تا شما پنج شنبه ۲۶ مرداد بیاین خواستگاری. آدرس خونه با راهنمایی کامل ، آدرس گل فروشی و آدرس قنادی رو ازم گرفتی و چنان سریع و بدون اشتباه خانواده ات رو آوردی جلوی درب خونمون که همه فکر کردن قبلاً اومده بودی اینجا!

آره عزیزم ، تو اومدی با مامان و بابا و بردار بزرگترت با یه سبد گل و یه جعبه شیرینی. خیلی خوشگل و ناز بودی. خیلی هم شبیه بابات بودی. از همه جالبتر هم اصرار بابات بود واسه اینکه همین الان جواب بدیم. تازه بعداً فهمیدم که به مامانت هم اصرار کرده بود که انگشتر نشونه هم بخره و با خودش بیاره!

دیگه اینکه ساعت ۶ اومدین و ساعت ۷.۵ رفتین. مادر خیلی ازت خوشش اومده بود و من خیلی نگران نظر پدر بودم. وقتی مادر به پدر گفت حالا میخوای یه تحقیق کن ببین چطورن ، پدر گفت که تحقیق لازم نیست. خانواده خوبی بودن و . . .  و من فهمیدم که پدر هم از تو و خانوادت خوشش اومده و خیالم کلی راحت شد.

 

پ.ن: اینروزها اینقدر دوستت دارم که دارم میمیرم از عشقت ، مرد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 15:43  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM