![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
چندروز بعد از جشن نامزدیون ماه رمضان شروع شد. به بهانه افطاری رفت و آمد من به خونه شما بیشتر شد و در همین زمان هم خونه دانشجوییم رو ترک کردم و یه آپارتمان مجردی گرفتم تا باهم بتونیم راحتتر رفت آمد داشته باشیم و هم من جایی واسه زندگی داشته باشم ، البته با استقبال تو مواجه نشد. تو دوست داشتی که من کلاً همه وسایلم رو جمع کنم و بیام خونه شما ساکن بشم. هرچند که عملاً من و تو همه مدت عقدمون رو توی خونه شما و در اتاق تو ساکن بودیم. این موضوع برای من که ۴ سال تمام مستقل زندگی کرده بودم خیلی سخت بود ، اما مامان تو اونقدر خوب بود توی همون ماه رمضون پروژه پایانی رو دفاع کردم تنها یه سئوال واسم باقیمونده که چرا اون ماه رمضون اینقدر من حموم میرفتم خلاصه که پسری اون روزها ، اولین روزه های دونفری گرفتیم و زندگی متاهلی رو مزه مزه کردیم. اولین ماهگرد عقدمون واست یه شاخه گل رز خریدم. یادت میاد فکر کردی بابت چیه
پ.ن: می دونی چقدر دوستت دارم؟ خیییییلی. خیییلیاااااااااااااااااا . خیلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:19 توسط حنا |
|
|
جشن نامزدیمون خیلی قشنگ بود چون ما دو تا از دو شهر مختلف بودیم ُ یه جشن به عنوان نامزدی توی شهر ما گرفتیم و یه جشن عروسی توی شهر شما که اینجوری از هر دو طرف می تونستن حداقل یه بار جشن ما رو تجربه کنن یادته اون شب قبل از اینکه بریم تالار چقدر دوتایی با لباس عروس دومادیمون توی شهر دنبال واکس کفش گشتیم یادته مجبور شدیم به خاطر ترافیک ماشین رو کلی دورتر از محل آتلیه پارک کنیم و توی اون پیاده رو شلوغ با اون لباسا پیاده بریم تا آتلیه شب خوبی بود.
پ.ن: از طرف هردومون میگم ، پدر و مادر خوبم به خاطر اون شب و به خاطر همه چیز متشکریم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:56 توسط حنا |
|
|
یادت میاد چقدر اصرار میکردی که بریم خونه خواهرت مهمونی تا با هم آشنا بشیم یادت میاد که ما تصمیم گرفته بودیم به هم برسیم و هیچی نمی تونست جلوی ما رو بگیره. اینقدر این مادرم اینا منو حرص دادن. خداییش که من حسابی با سیاست تمام گولشون زدم فردای روز عقد اومدی خونمون ، بعدش باهم رفتیم خونه شما و باز برگشتیم خونه ما تا ناهار رو با مادر اینا بخوریم. مادر اینها هم بعداز ظهر رفتن خلاصه که باهم بودیم و خوش بودیم و یادش بخیر. ما زن و شوهر
پ.ن: باید زودتر خاطراتمون رو بنویسم. روز سالگرد ازدواجمون نزدیکه. هدیه ات آماده نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:2 توسط حنا |
|
|
یادته . . ؟ ۲۶ مرداد اومدی خواستگاری. ۱۰ شهریور مراسم بله برون و ۱۷ شهریور ، شب نیمه شعبان عقد کردیم. مراسم بله برون با حضور همه اعضای خانواده شما به همراه مادر بزرگ مادری ، خاله ها و دایی تو و خانواده من به همراه خاله ها برگزار شد. ظهر جمعه ۱۰ شهریور ماه. چون شما راه دور بودین من تصمیم گرفتم که مراسم صبح باشه که رفت و آمد واستون راحت تر باشه بعدش هم که شما رفتین فرداش من اومدم شهرتون تا آخر هفته واسه عقد آماده بشیم. این یه هفته که تا عقد وقت داشتیم همش با هم بودیم. رفتیم واست کت و شلوار خریدیم. رفتیم حلقه انتخاب کردیم تا موقع عقد حلقه داشته باشیم. کفش سفید واسه لباس من و کلی کار که من باید انجام می دادم تا خونه دانشجوییم رو واسه پذیرایی از مهمانهای عقد آماده کنم خیلی سخت بود. تا یه رو مونده به عقدمون سر کار بودم. خداییش من و تو خیلی کم از مرخصی واسه ازدواج استفاده کردیم. چه سر عقد و چه سر عروسی مون. از همه جالب تر این بود که یه روز مونده به عقد مادر اینا اومدن و تازه شب عقدکنان فهمیدیم که چون محضر سفره عقد نداره باید توی خونه عقد کنیم. من داشتم میمردم از این قضیه. خلاصه تو رفتی سفره عقد گرفتی و ما هم خونه رو آماده کردیم تا توی خونه دانشجوییمون مراسم عقدکنان بگیریم. حالا فکر کن توی این شهر من هم عروس بودم ، هم صاحبخونه مهمونها و هم راه بلد اونها. استرسی که سر عقد داشتم واسه هیچ یک از مراسم نداشتم روز جمعه ۱۷ شهریور ۸۵ ساعت ۵ بعدازظهر عقد کردیم اینجوری بود که من و تو سر سه سوت باهم مزدوج شدیم
پ.ن: دارم میام پیشت ناهار بخوریم. دوستت دارم هوارتا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 15:42 توسط حنا |
|
|
بعله . . . بالاخره مامان تو (که میشه مادر شوهر من) زنگ زد خونه ما که واسه آخر هفته بیاین خونمون خواستگاری خلاصه که من برگشتم شهرتون و یه هفته دیگه رفتم سرکار و چهارشنبه عصر رفتم پیش خانواده تا شما پنج شنبه ۲۶ مرداد بیاین خواستگاری. آدرس خونه با راهنمایی کامل ، آدرس گل فروشی و آدرس قنادی رو ازم گرفتی و چنان سریع و بدون اشتباه خانواده ات رو آوردی جلوی درب خونمون که همه فکر کردن قبلاً اومده بودی اینجا آره عزیزم ، تو اومدی با مامان و بابا و بردار بزرگترت با یه سبد گل و یه جعبه شیرینی. خیلی خوشگل و ناز بودی دیگه اینکه ساعت ۶ اومدین و ساعت ۷.۵ رفتین. مادر خیلی ازت خوشش اومده بود و من خیلی نگران نظر پدر بودم. وقتی مادر به پدر گفت حالا میخوای یه تحقیق کن ببین چطورن ، پدر گفت که تحقیق لازم نیست. خانواده خوبی بودن و . . . و من فهمیدم که پدر هم از تو و خانوادت خوشش اومده و خیالم کلی راحت شد
پ.ن: اینروزها اینقدر دوستت دارم که دارم میمیرم از عشقت ، مرد . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 15:43 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|