تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی
اومدم بگم چمنتیم دربست . . .

(چ: چاکریم - م: مخلصیم - ن: نوکریم)

 

 

پ.ن: اسیرم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:23  توسط حنا | 

اینی که میخوام واست بنویسم واسه اردیبهشت یا خرداد ۸۴. اون موقع من همخونه نداشتم و تنها بودم. یادمه  اون شب تا دیر وقت داشتم گزارش آزمایشگاه می نوشتم. تا حدود ساعت ۱ طول کشید. خواستم پاشم یه چیزی واسه شام بخورم بعدش بخوابم که دیدم حال ندارم. از طرفی دکتر پوست و مو یه کپسول تقویتی به من داده بود و گفته بود همراه ناهار بخورمش. یادم اومد که امروز اونو نخوردم. رفتم کپسولو خوردم و اومدم خوابیدم. چشمت روز بد نبینه . . .

ساعت حدود ۳ و نیم با یه درد خیلی شدید در ناحیه معده و شکم بیدار شدم. دردی بودااااااا. بعداز اینکه کلی به خودم پیچیدم و ناله کردم چهار دست و پا خودمو رسوندم به آشپزخونه و یه قندداغ درست کردم. اینقدر حالم بد بود که حتی نمی تونستم لیوان قندداغ رو بلند کنم. با قاشق خوردمش. حالا حالت تهوع شدید هم در کنارش تصور کن. فقط به خودم امید می دادم که اگه تا روشن شدن هوا صبر کنم ، بعدش زنگ می زنم به دوستام تا بیان منو برسونن بیمارستان.

خلاصه که واست بگم ، بعد از خوردن قندداغ و بستن شکمم با چادر نماز دراز کشیدم تا هوا روشن بشه که خوابم برد. اونوقت توی خواب تورو دیدم. یادم نیست چی خواب دیدم. اما یادمه که یه خواب شیرینی بود. اونم من که توی این ۲ سال و نیم که تو رو دورادور دوستت داشتم فقط ۳ بار خوابتو دیده بودم. یه بارش هم اونشب بود که باعث شد ساعت ۷ صبح درحالی که دردم خیلی آروم شده بود بیدار بشم و توی خلصه شیرینی خوابی دیدم بمونم.

ساعت ۷ و نیم پریا زنگ زد که بیا بریم بانک واسه واریز کردن پول فیش حج عمره. پاشدم و با احتیاط آماده شدم و رفتم بانک. بعدش با پریا رفتیم دانشگاه و اونجا وقتی داشتم از پیچ راهرو می گذشتم باهات روبرو شدم. شیرینی روزم تکمیل شد . . . 

 

 

پ.ن: اون دکتر محترم منظورش از اینکه کپسول رو با ناهار بخور این بود که یعنی با معده پر بخور. اونوقت من آخر شب وقتی شام هم نخورده بودم ، اونو میل کردم. با بچه ها حساب کردیم دیدیم توی معدم اسید سولفوریک درست شده بود . . .  

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 15:19  توسط حنا | 

به پاس همه خوبیهای تو

تقدیم با عشق

 

مرد قوی من

سلام

این نامه رو برای تو می نویسم تا به مناسبت اولین سالگرد زندگی مشترکمون این وبلاگ رو به تو تقدیم کنم. توی این وبلاگ سعی کردم همه خاطراتم از زمانی که اولین بار به تو دل باختم رو بنویسم. خاطراتمون رو تا شب عروسی نوشتم و بعداز این هم همه خاطره های این یه سال زندگی مشترک و همه خاطره های سالهای آینده رو می نویسم تا یادگاری باشه برای تو که عزیزترینی.

وقتی خاطرههامون رو به یاد می آوردم و برات می نوشتم به قدرت عشقی که بین ماست پی بردم و می دونم تو هم با خوندن اونها این عشق رو می بینی.

بی نهایت دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.

 

همسرت - حنا 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 12:12  توسط حنا | 

بالاخره به همه زحمتهایی که کشیدیم ، رسیدیم به روز عروسی. خنچه های عروس و داماد رد و بدل شده بود و وسایل پذیرایی از مهمانها آماده بود و تلاش ما برای حضور برادر بزرگتر تو توی جشن هم به نتیجه رسیده بود. شب تا دیر وقت پی کارهامون بودیم. حدود ساعت ۱۲ شب بود که رفتیم بخوابیم. من و تو توی اتاق و مادر اینا توی سالن. به دلیل پاره ای مسائل ساعت ۱ خوابیدیم. صبح عروسی تو ساعت ۷ پا شدی و رفتی پی آماده سازی ماشین و قرار شد من ساعت ۹ آرایشگاه باشم. همراه خواهرم و مادر و خواهر و مامان تو. من هم بعداز رفتن تو پاشدم رفتم دوش گرفتم و آماده شدم که بریم که مادر حالش بهم خورد و همراه ما نیومد. راس ساعت ۹ رفتیم آرایشگاه. پیش از اینکه از ماشین پیاده بشم ازت قول گرفتم که حرص و جوش نخوری و بزاری کارها خودش پیش بره. قرار بود ساعت ۲ آماده باشم. اما از بس این آرایشگره  سست کار می کردکه منو دق داد. خواهر و مامان تو ساعت ۱۲ رفتن. خواهرم پیشم موند تا واسه آماده شدن کمکم کنه. ساعت ۳.۵ با ضرب و زور از دست آرایشگره فرار کردم. تو ۴۵ دقیقه بود که بیرون منتظر ایستاده بودی.

اومدم و با هم رفتیم آتلیه برای عکس برداری و بعدش هم رفتیم خونه مامان اینا برای مراسم عقد. بعداز مراسم عقد و هدیه و جشن عقد رفتیم تالار برای شام. بعد از شام دوباره برگشتیم خونه مامان اینا برای مراسم جشن عروسی. از تالار تا خونه عروس کشون داشتیم. خیلی کیف می کردم وقتی ماشین خالم جلو ماشین ما می رفت و پسرخاله ام بیرون از ماشین می رقصید.

جشن عروسیمون توی خونه تا ساعت ۱ طول کشید. بعد از جشن یه سفره نون بستن دور کمر من و همراه همه فامیلهای من رفتیم تا خونمون. از اونجا تا پشت در آپارتمان هم با همدیگه رفتیم. اونجا مامان و دو تا از عمه هات منتظر ما بودن. واسمون اسپند دود کردن و عسل گذاشتن دهنمون و ما رو فرستادن خونه بخت . . .

جشن عروسی ما خیلی گرم و صمیمی بود. اینقدر مجلسمون گرم بود که اگه کسی می خواست وسط برقصه باید جا باز می کرد. دسته گلم و گل یقه تو رز سرخ بود. گل ماشین آنتالیوم سرخ. بسیار شیک و خوشگل.

واسه همه زحمتهایی که مامان و بابا کشیدن ممنون.

 

 

پ.ن: ایشاا.. عروسی پسرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:27  توسط حنا | 

آخرهای خردادماه بود که رفتیم تهران برای سفارش لباس عروس. آدرس مزون رو دوستم پریا داده بود. موقع رفتن گفتیم ماشینمون رو بزاریم خونه و با آژانس بریم (ماشینمون رو تازه تحویل گرفته بودیم) ، که آژانسیه بیچارمون کرد. تخته سر چند دور قمری زد تا مارو رسوند. رفتیم مزون سوگل. از ژورنالشون یه مدل انتخاب کردیم که یه پیراهن دکلته بود از ساتن با یقه و آستین تور که قرار شد روش واسمون یه کمی سنگ دوزی کنه. آستیناش هم سه ربع بود. یه کمی هم دنباله داشت. درکل شیک و خوشگل بود.سریع یه لباس مدل تنم کردن و اندازه هامو گرفتن. از اونجایی که لباس مدل کاملاً اندازه ام بود قرار شد دیگه واسه پرو نیام و لباس رو چند روز مونده به عروسی بهمون تحویل بدن. هرچی آژانسیه طولش داد در عوض کارمون واسه لباس عروس سریع تموم شد.بعدش رفتیم توی کوچه مهران یه کم دور زدیم و شروع کردیم به خرید کردن. سرویس حوله ، یه دست لباس مجلسی واسه من و چتر . . .

یادته چه چمدونهایی انتخاب کرده بودیم!  خب کلاً خوش سلیقه ایم دیگه. بعداز ظهر همون روز رفتیم اون مرکز خریدی که گفتم و واسه تو یه پیراهن و شلوار خوشگل خریدیم. یه مانتو واسه من. فرداش رفتیم پیش مادر اینا و اونجا واست یه کت و شلوار دامادی شیک خریدیم با کروات آبی روشن. دو تا چمدون و یه ماشین اصلاح واسه تو. راستی سری قبلی که اومده بودیم پیش مادر اینا واسه تو یه ست لباس زیر و یا دو جفت جوراب خریدیم(که صبح تا ظهر طول کشید). باقی خریدها رو هم که البته کم نبود وقتی برگشتیم از همین جا خریدیم و تا آخرین روزها طول کشید. آخرش هم دمپایی رو فرشی نخریدیم.

وقتی رفته بودیم لباس عروس سفارش بدیم همونجا یه ست آیینه و شعمدون دیدیم که چوبی بود و خیلی خوشگل. ما هم که می خواستیم آیینه و شعمدون رو توی سالن خونمون بزاریم فکر کردیم این مدل با دکور خونمون بیشتر جوره و قرار شد وقتی اومدیم لباس عروس رو تحویل بگیریم اونم بخریم و ببریم. خلاصه که واست بگم که جمع آوری خرید خنچه خیلی وقت گیر بود. با توجه به اینکه قسمتهای آخر خریدعروسی با خرید وسایل چوبی جهیزیه و لوازم صوتی و فرش و ... که باید مرحله آخر خریده می شد تا توی خونمون چیده بشه و با آماده سازی خونمون همه باهم قاطی شده بود که نورعلی نور بود.

یادت می یاد خونمون رو چه جوری آماده کردیم. هر کاری می کردیم یه کار دیگه اضافه می شد. اما تو برای خونمون سنگ تموم گذاشتی. هیچ قسمتی از خونه نبود که از نظرت دور مونده باشه و این شد یه افتخار واسمون که خونمون رو خودمون ساختیم.

راستی یادت می یاد وقتی رفتیم لباس عروسم رو تحویل بگیریم و آینه و شعمدون بخریم ، تو چجوری رفتی توی طرح ترافیک و جریمه نشدی؟! اگه گفتی . . .  

 

 

پ.ن: دستت درد نکنه اون همه چیزهای خوشگل واسه جوجه ات خریدی پیشی جونی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:50  توسط حنا | 

دیگه به تعطیلات عید نوروز رسیده بودیم. این هم اولین عیدی بود که ما باهم بودیم. روز سال تحویل تو شب کار بودی و سال تحویل هم ساعت ۴ و خرده ای صبح بود. من واسه سال تحویل خونه نرفتم و پیشت موندم.موقع سال تحویل فقط من و مامان تو بیدار بودیم. شب قبلش وقتی که رفتی سرکار ، من رفتم واست یه گلدون از اون گل بنفش ها (از اونهایی که عیدا میارن) با یه جعبه گز عیدی خریدم و اوردم خونتون تا وقتی صبح می آیی بهت عیدی بدم. تو ساعت ۸ اومدی و به من یه تراول ۲۰ تومنی عیدی دادی. من هم عیدیهاتو بهت دادم و رفتیم پائین پیش مامانت اینا. بابات به من یه ربع سکه عیدی داد. به تو هم از هر اسکناس یه دونه. تا روز چهارم عید تو سرکار بودی. روز چهارم عید رفتیم شهرما ، خونه مادر اینا. اونجاهم دوتایی یه نیم سکه با یه ست کیف پول و جاکلیدی عیدی گرفتیم. تعطیلات عیدمون هم با سیزده بدر توی پارک جنگلی تموم شد. با یه کباب کوبیده خوشمزه که خیلی به من چسبید. 

چند روز بعدش ، ۱۸ فروردین ، اولین سالگرد آشنایی ما بود.

مراسم بعدی هدیه برون ما ، روز مادر و روز پدر بود. البته این دوتا نزدیک مراسم جشن عروسیمون قرار گرفته بود. اینبار دیگه بار اول نبود که این مراسم هارو پشت سر میذاشتیم. این بار واسه روز مادر تو بهم یه تراول ۵۰ تومنی دادی تا باهم بریم و هرچی که من دوست دارم ، بخریم.ماهم رفتیم با اون پول یه شلوار ، یه کیف ، یه روسری و یه دست بلوز و شلوار توخونه خریدیم. (اون کیفه الان کنارمه) واسه روز پدر هم تو واسه اولین بار ، یه جفت کفش هدیه گرفتی. ایشاا.. تا ۵۰۰ سال دیگه توی این مراسمها از همدیگه کادو بگیریم.

 

 

پ.ن: راستی مرد ، فردا چهارشنبه عید مبعثه. خدا کنه یادت نره به من عیدی بدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 13:31  توسط حنا | 

یکی از بزرگترین کارهای یک ازدواج  و شروع زندگی مشترک ، تهیه جهیزیه است. جدا از میزان هزینه انجام شده که می تونه خیلی زیاد باشه یا خیلی سبک و ساده ، تهیه لیست وسایلی که برای زندگی مستقل لازمه ، خیلی کار سختیه. این کار بعهده من بود. با توجه به قضیه خرید ماشین ، قرار شد مادر اینا مبلغ ۵ میلیون تومن وسایل سنگین جهیزیه از جمله یخچال ، گاز ، رختشویی ، مکروفر ، جارو برقی و وسایل چوبی مثه مبل و سرویس اتاق خواب رو تهیه کنند و بقیه وسایل خرده ریز از جمله ظرفها و وسایل برقی کوچیک آشپزخونه و خرده ریزهای فانتزی رو هم از حقوق خودم تهیه کنم. البته تهیه وسایلی که به عهده مادر بود خیلی راحت ۶ میلیون رو هم رد کرد. من هم هر ماه بخشی از حقوقم بعلاوه عیدی و پاداش و هدیه های نقدی رو صرف خرید وسایل مورد نیازمون می کردم. البته اینها همه جنبه نقدی قضیه بود.

اصل قضیه تهیه لیست وسایل مورد نیاز ، انتخاب مارک ، رنگ و شکل و جنس اونها بود که خیلی سخت و البته دوستداشتنی بود. هر روز سرکار لیست می نوشتم ، اونهای رو که خریده بودم رو خط می زدم و اونهایی که تازه یادم می اومد رو اضافه می کردم. بعدش بعد از ظهر که از سرکار برمی گشتم می رفتم خرید. اولش خیلی وسواس به خرج می دادم ، اما روزهای آخر و نزدیک جشن عروسیمون دیگه واقعاً کلافه شده بودم.

از همه جالب تر حضور تو در خرید جهیزیه بود. در بیشتر مواقع من می رفتم و خریدهام رو انتخاب می کردم و  بعدش باهم می رفتیم و می خریدمشون. تو هم که توی خرید بی حوصله ، خیلی زود خسته می شدی. از طرفی من هم از اینکه تو رو با خودم میردم خرید و زحمت خرید جهیزیه بعهده تو قرار می گرفت معذب بودم. (خب تو داماد بودی و خرید جهیزیه وظیفه من بود) هر بار به خودم قول می دادم که دفعه بعد خودم تنها برم خرید و بازم باهم می رفتیم و باز هم همش تکرار می شد.

در حین خرید جهیزیه و حتی موقعی که دیگه خرید تموم شده بود مادرهایی رو میدیدم که خرید جهیزیه واسه دختراشون حسابی اذیتوش کرده بود و به حال مادرم کلی حسرت می خوردن. خب من نمی خواستم مادرم خسته بشه ، تازه با توجه به وسواس مادر توی خرید معلوم نبود کی جهیزیه آماده بشه!

بعداز بردن جهیزیه و شروع زندگیمون دیدم که کارم بی نظیر بود. چون همه وسایل مورد نیاز رو داشتیم ، به جز کاسه آبگوشت خوری . . . (که هنوز هم نداریم!)

نظرت چیه پسری؟ فکر می کنی تونسته بودم خرید جهیزیه رو به خوبی انجام بدم؟

 

پ.ن: امشب می خوام واست ماکارونی بپزم. دوست داری دوردونه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 10:24  توسط حنا | 

آخرهای بهمن ماه بود که رفتیم ماشین ثبت نام کردیم. از اول که خانواده ام تصمیم گرفتند برای جهیزیه تدارک ببینند ، ازشون خواستم که بجای خریدن خرد و ریز مرسوم و غیر ضروری واسمون ماشین بخرند. اینجوری شد که آخرهای بهمن ماه ، توی فروش ویژه سایپا یه پراید نوک مدادی ثبت نام کردیم. تحویل آخر اردیبهشت ۸۶. یادته رنگشو چجوری انتخاب کردیم! وقتی داشتیم می رفتیم نمایندگی واسه ثبت نام ، توی راه هی رنگهای مختلف رو نگاه کردیم و توی نمایندگی هم آلبوم رنگهاش رو کلی بالا و پائین کردیم ، آخرش شد پراید نوک مدادی. اینقدر من ذوق داشتم واسه ماشینمون. البته تا پیش از اینکه ماشینمون رو تحویل بگیریم هر وقت که ماشین لازم داشتیم ، ماشین بابا دستمون بود. طفلکی بابا گاهی خودش ماشینو نمی برد سرکار تا ما ماشین داشته باشیم.

همون موقعها بود که رفتیم تهران واسه خرید. یه مرکز خرید خوب پیدا کردیم که هم جنسهای خوشگلی داشت و هم قیمتهاش مناسب بود. همونجا واسه عیدمون کلی خرید کردیم و تا حالا هم مرکز خرید من و تو اونجاست. واسم یه نیم تنه سفید خوشگل خریدی ، یه شلوار جین خوشگل هم واسه خودت خریده بودی.

زمستان ۸۵ حسابی مشغول بودیم. همش دنبال این بودیم که بتونیم یه کار واسه خودمون راه اندازی کنیم. یه کار تولیدی. تا هم خودمون توش کار کنیم و هم اطرافیان. این وسط از همه بیشتر گیر داده بودیم به پرورش قارچ. کلی هم راجع به اش تحقیق کردیم. اما خب آخرش فهمیدیم که کار تولیدی ، هرچی که باشه ، توی این جامعه به هیچ دردی نمی خوره.

آخرای سال بود. وسطهای اسفند که نشستیم و با هم فکر کردیم واسه تاریخ عروسیمون. اونو واسه مرداد ۸۶ تعیین کردیم. اما تاریخ دقیقش منوط شد به روزهایی که تالار به ما وقت بده.

یادت میاد همون موقعها بابا رفته بود تهران ، وقتی داشت برمیگشت هوا حسابی برفی بود. موبایلشم خاموش شده بود. یادته ما همه نگران ، منتظر بابا نشسته بودیم اما تو خوابت برده بود.اونوقت بابا به تو اشاره می کرد و میگفت معلومه چقدر نگران شده بودین!

 

 

پ.ن: مرسی که اینقدر کار می کنی و زحمت می کشی واسه زندگی مون عزیزترین. خسته نباشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 8:35  توسط حنا | 

جیگر جیگر ، روز تولد تو نزدیک بود و من از یه ماه و خرده ای قبلتر منتظر اون روز بودم. یادته از یه ماه قبل از تولدت بهت می گفتم که چند روز تا تولدت مونده. اینقدر فکر کردم واسه تولدت هدیه چی بخرم. اونوقت با توجه به علاقه تو به موسیقی و از میون حرفات فهمیدم گیتار دوست داری و واست یه گیتار خریدم. خداییش یه ۱۰ ، ۱۵ روزی توش بودم. اینقدر تحقیق و جستجو کردم و از دوستم که نوازنده گیتار بود کمک گرفتم تا خلاصه ۳ روز قبل از تولدت اونو تحویل گرفتم. ساعت تحویل یه جوری بود که با یه مرخصی یه ساعته آخر وقت کاری رفتم تحویلش گرفتم و بردم خونه خودم قایمش کردم و اومدم خونه شما. روز تولدت رفتم آوردمش خونتون و با کمک بابا پشت مبلها قائمش کردم.

من آخر از همه کادومو دادم. وقتی گیتار رو از پشت مبل دراوردم ، چهره تو که یکه خورده بودی و اصلاً انتظار این هدیه رو نداشتی ، خیلی دوستداشتنی بود. خوشحال شده بودی عزیزی؟ دوست داشتم حسابی کیف کنی از اولین هدیه جشن تولدی که بهت میدم.

تولد من یه ماه بعدش بود. روز تولدم حسابی سرما خورده بودم. از سرکار اومدم خونه و گرفتم خوابیدم. تو زودتر از همیشه از سرکار برگشتی و رفتی توی زیرزمین قائم شدی. بعد زنگ زدی به من که کجایی؟ گفتم که بالا خوابیدم. گفتی اِااااا.... مگه نمی خواستی بری حموم؟ بدو بدو برو حموم ، بدو . . .  خلاصه منو به ضرب زور فرستادی حموم خودت پنهونی اومدی بالا بعدش هم رفتی واسم کادو و کیک خریدی اومدی خونه. ساعت ۶ اومدی بالا و گفتی زودتر اومدم که ببرمت دکتر. رفتیم دکتر و برگشتیم خونه و اونوقت تو واسم جشن گرفتی. کادو واسم اپلیدی و یه لباس تو خونه صورتی خوشگل خریدی. دستت درد نکنه جیگر جیگر.

اینجوری ما اولین جشن تولدهای خودمون رو باهم جشن گرفتیم.

 

به خاطر همه مهربونیات ، مرسی پسری . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 8:52  توسط حنا | 

اولین پائیزی بود که من و تو با هم تجربه اش می کردیم و من پیش از این ۳ پائیز را با یاد تو گذرانده بودم. ماههای اول بعد از عقدمون درگیر جورکردن وام ازدواج بودیم تا بتونیم حساب باز کنیم و وام مسکن بگیریم و خونمون را بزرگ کنیم. وقتی اولین وام رو گرفتیم همراه ۳۰۰ تومن پولی که به عنوان شاباش توی دو تا جشن نامزدی و عقدمون به ما هدیه داده بودن و پیش من بود گذاشتیم روهم و حساب باز کردیم. سکه های و هدیه هایی رو که موقع جشن نامزدی بهمون داده بودنو نگهداشتم تا موقع عروسی. گاهی شبها که تو خونه بودی ، می رفتیم خونه من می موندیم. بیشتر وقتها هم خونه مامان اینا بودیم. دیگه کمتر با هم بیرون می رفتیم. اگه کاری داشتیم یا خریدی بود ، باهم می رفتیم و اگرنه بیشتر باهم خونه بودیم. پائیز رو بدن دغدغه گذروندیم. هنوز کنجکاوی اطرافیان مارو حساس نکرده بود.

می دونی عزیزی ، هیچ وقت نتونستم درست بهت بگم ، اما اون تنهایی دعوت کردنای تو وقتی که با هم زندگی می کردیم ، نادیده گرفتنهای من وقتی کاملاً کنارت بودم ، پچ پچ های که می دیدم و نمی شنیدم ، که همه و همه اون اوایل زیاد پیش می یومد ، خیلی دلمو سوزوند. اما همیشه به خودم می گفتم اونی که الان ناراحتی من خوشحالش می کنه، همه این کارها رو واسه کمبودی می کنه که خودش داره و من ندارم و یه روزی شاید بفهمه چی کار کرده و اونوقت پیش وجدانش شرمنده میشه. می دونی گلم ، با بی تفاوتی من و اینکه هیچ وقت نخواستم و نتونستم تلافی کنم و با وارد نشدنم توی این بازی ها ، کم کم همه اون آدمها کنار کشیدن و شاید حالا به اون وجدان درد رسیده باشن. الان من خوشحالم که با اینکه وارد این بازی نشدم ، اما بردم.

قالب گیری من و تو کنار هم و شناخت تفاوتهایی که باهم داشتیم و رسیدن به اون تفاهمی که همه میگن ، خیلی زودتر از زوجهای دیگه اتفاق افتاد و الان که دارم این پست رو برات می نویسم ، احساس آرامشی رو دارم که خیلی بیشتر از آرامشیه که توی دوران دوستی افسانه ای مون داشتم

یادت می یاد اون اوایل می خواستیم بریم خونه ما (با اتوبوس) ، من واسه توشه راهمون هرچی خوراکی به ذهنم رسیده بود برداشتم ، اونقدر که جای نشستنم توی صندلی تنگ شده بود و هر از چند گاهی نگاه سرزنش آمیز تو رو روی خودم احساس می کردم. خب آخه می ترسیدم توی راه گشنه بمونیم.

تازه ، خرید لپ تاپ هم مال همون موقع بود که یکی از شیرین ترین خریدهای ما بود.

 

پ.ن: شیرینی زندگی ما از عسلی تو ه عسلم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:42  توسط حنا | 

میخواستم امروز واست یه پست خوشگل بنویسم ، اما خستگی کار زیاد ، مانع میشه تا لطافت لایق تو توی نوشته هام بیاد (امروز کلی کار داشتم. همش تموم شد). خستگی منو ببخش عزیزترین. قول میدم هدیه ات تا ۱۲ مرداد حاضر باشه.

تنها بهونه واسه زندگیه من ، تا بینهایت عاشقانه هایم از آن تو خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 16:27  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM