![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
اومدم بگم چمنتیم دربست . . .
(چ: چاکریم - م: مخلصیم - ن: نوکریم)
پ.ن: اسیرم . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:23 توسط حنا |
|
|
اینی که میخوام واست بنویسم واسه اردیبهشت یا خرداد ۸۴. اون موقع من همخونه نداشتم و تنها بودم. یادمه اون شب تا دیر وقت داشتم گزارش آزمایشگاه می نوشتم. تا حدود ساعت ۱ طول کشید. خواستم پاشم یه چیزی واسه شام بخورم بعدش بخوابم که دیدم حال ندارم. از طرفی دکتر پوست و مو یه کپسول تقویتی به من داده بود و گفته بود همراه ناهار بخورمش. یادم اومد که امروز اونو نخوردم. رفتم کپسولو خوردم و اومدم خوابیدم. چشمت روز بد نبینه ساعت حدود ۳ و نیم با یه درد خیلی شدید در ناحیه معده و شکم بیدار شدم. دردی بودااااااا خلاصه که واست بگم ، بعد از خوردن قندداغ و بستن شکمم با چادر نماز دراز کشیدم تا هوا روشن بشه که خوابم برد. اونوقت توی خواب تورو دیدم ساعت ۷ و نیم پریا زنگ زد که بیا بریم بانک واسه واریز کردن پول فیش حج عمره. پاشدم و با احتیاط آماده شدم و رفتم بانک. بعدش با پریا رفتیم دانشگاه و اونجا وقتی داشتم از پیچ راهرو می گذشتم باهات روبرو شدم
پ.ن: اون دکتر محترم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 15:19 توسط حنا |
|
|
به پاس همه خوبیهای تو تقدیم با عشق
مرد قوی من سلام این نامه رو برای تو می نویسم تا به مناسبت اولین سالگرد زندگی مشترکمون این وبلاگ رو به تو تقدیم کنم. توی این وبلاگ سعی کردم همه خاطراتم از زمانی که اولین بار به تو دل باختم رو بنویسم. خاطراتمون رو تا شب عروسی نوشتم و بعداز این هم همه خاطره های این یه سال زندگی مشترک و همه خاطره های سالهای آینده رو می نویسم تا یادگاری باشه برای تو که عزیزترینی. وقتی خاطرههامون رو به یاد می آوردم و برات می نوشتم به قدرت عشقی که بین ماست پی بردم و می دونم تو هم با خوندن اونها این عشق رو می بینی. بی نهایت دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.
همسرت - حنا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 12:12 توسط حنا |
|
|
بالاخره به همه زحمتهایی که کشیدیم ، رسیدیم به روز عروسی اومدم و با هم رفتیم آتلیه برای عکس برداری و بعدش هم رفتیم خونه مامان اینا برای مراسم عقد. بعداز مراسم عقد و هدیه و جشن عقد رفتیم تالار برای شام. بعد از شام دوباره برگشتیم خونه مامان اینا برای مراسم جشن عروسی. از تالار تا خونه عروس کشون داشتیم. خیلی کیف می کردم وقتی ماشین خالم جلو ماشین ما می رفت و پسرخاله ام بیرون از ماشین می رقصید جشن عروسیمون توی خونه تا ساعت ۱ طول کشید. بعد از جشن یه سفره نون بستن دور کمر من و همراه همه فامیلهای من رفتیم تا خونمون. از اونجا تا پشت در آپارتمان هم با همدیگه رفتیم. اونجا مامان و دو تا از عمه هات منتظر ما بودن. واسمون اسپند دود کردن و عسل گذاشتن دهنمون و ما رو فرستادن خونه بخت . . . جشن عروسی ما خیلی گرم و صمیمی بود. اینقدر مجلسمون گرم بود که اگه کسی می خواست وسط برقصه باید جا باز می کرد. دسته گلم و گل یقه تو رز سرخ بود. گل ماشین آنتالیوم سرخ. بسیار شیک و خوشگل. واسه همه زحمتهایی که مامان و بابا کشیدن ممنون
پ.ن: ایشاا.. عروسی پسرت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:27 توسط حنا |
|
|
آخرهای خردادماه بود که رفتیم تهران برای سفارش لباس عروس یادته چه چمدونهایی انتخاب کرده بودیم! وقتی رفته بودیم لباس عروس سفارش بدیم همونجا یه ست آیینه و شعمدون دیدیم که چوبی بود و خیلی خوشگل. ما هم که می خواستیم آیینه و شعمدون رو توی سالن خونمون بزاریم فکر کردیم این مدل با دکور خونمون بیشتر جوره و قرار شد وقتی اومدیم لباس عروس رو تحویل بگیریم اونم بخریم و ببریم. خلاصه که واست بگم که جمع آوری خرید خنچه خیلی وقت گیر بود. با توجه به اینکه قسمتهای آخر خریدعروسی با خرید وسایل چوبی جهیزیه و لوازم صوتی و فرش و ... که باید مرحله آخر خریده می شد تا توی خونمون چیده بشه و با آماده سازی خونمون همه باهم قاطی شده بود که نورعلی نور بود یادت می یاد خونمون رو چه جوری آماده کردیم. هر کاری می کردیم یه کار دیگه اضافه می شد. اما تو برای خونمون سنگ تموم گذاشتی راستی یادت می یاد وقتی رفتیم لباس عروسم رو تحویل بگیریم و آینه و شعمدون بخریم ، تو چجوری رفتی توی طرح ترافیک و جریمه نشدی؟! اگه گفتی . . .
پ.ن: دستت درد نکنه اون همه چیزهای خوشگل واسه جوجه ات خریدی پیشی جونی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:50 توسط حنا |
|
|
دیگه به تعطیلات عید نوروز رسیده بودیم. این هم اولین عیدی بود که ما باهم بودیم. روز سال تحویل تو شب کار بودی و سال تحویل هم ساعت ۴ و خرده ای صبح بود. من واسه سال تحویل خونه نرفتم و پیشت موندم.موقع سال تحویل فقط من و مامان تو بیدار بودیم. شب قبلش وقتی که رفتی سرکار ، من رفتم واست یه گلدون از اون گل بنفش ها (از اونهایی که عیدا میارن) با یه جعبه گز عیدی خریدم و اوردم خونتون تا وقتی صبح می آیی بهت عیدی بدم چند روز بعدش ، ۱۸ فروردین ، اولین سالگرد آشنایی ما بود مراسم بعدی هدیه برون ما ، روز مادر و روز پدر بود. البته این دوتا نزدیک مراسم جشن عروسیمون قرار گرفته بود. اینبار دیگه بار اول نبود که این مراسم هارو پشت سر میذاشتیم. این بار واسه روز مادر تو بهم یه تراول ۵۰ تومنی دادی
پ.ن: راستی مرد ، فردا چهارشنبه عید مبعثه. خدا کنه یادت نره به من عیدی بدی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 13:31 توسط حنا |
|
|
یکی از بزرگترین کارهای یک ازدواج و شروع زندگی مشترک ، تهیه جهیزیه است اصل قضیه تهیه لیست وسایل مورد نیاز ، انتخاب مارک ، رنگ و شکل و جنس اونها بود که خیلی سخت و البته دوستداشتنی بود از همه جالب تر حضور تو در خرید جهیزیه بود. در بیشتر مواقع من می رفتم و خریدهام رو انتخاب می کردم و بعدش باهم می رفتیم و می خریدمشون. تو هم که توی خرید بی حوصله ، خیلی زود خسته می شدی در حین خرید جهیزیه و حتی موقعی که دیگه خرید تموم شده بود مادرهایی رو میدیدم که خرید جهیزیه واسه دختراشون حسابی اذیتوش کرده بود و به حال مادرم کلی حسرت می خوردن. خب من نمی خواستم مادرم خسته بشه بعداز بردن جهیزیه و شروع زندگیمون دیدم که کارم بی نظیر بود. چون همه وسایل مورد نیاز رو داشتیم ، به جز کاسه آبگوشت خوری نظرت چیه پسری؟ فکر می کنی تونسته بودم خرید جهیزیه رو به خوبی انجام بدم
پ.ن: امشب می خوام واست ماکارونی بپزم. دوست داری دوردونه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 10:24 توسط حنا |
|
|
آخرهای بهمن ماه بود که رفتیم ماشین ثبت نام کردیم همون موقعها بود که رفتیم تهران واسه خرید. یه مرکز خرید خوب پیدا کردیم که هم جنسهای خوشگلی داشت و هم قیمتهاش مناسب بود. همونجا واسه عیدمون کلی خرید کردیم و تا حالا هم مرکز خرید من و تو اونجاست. واسم یه نیم تنه سفید خوشگل خریدی ، یه شلوار جین خوشگل هم واسه خودت خریده بودی. زمستان ۸۵ حسابی مشغول بودیم. همش دنبال این بودیم که بتونیم یه کار واسه خودمون راه اندازی کنیم. یه کار تولیدی. تا هم خودمون توش کار کنیم و هم اطرافیان. این وسط از همه بیشتر گیر داده بودیم به پرورش قارچ. کلی هم راجع به اش تحقیق کردیم. اما خب آخرش فهمیدیم که کار تولیدی ، هرچی که باشه ، توی این جامعه به هیچ دردی نمی خوره آخرای سال بود. وسطهای اسفند که نشستیم و با هم فکر کردیم واسه تاریخ عروسیمون یادت میاد همون موقعها بابا رفته بود تهران ، وقتی داشت برمیگشت هوا حسابی برفی بود. موبایلشم خاموش شده بود. یادته ما همه نگران ، منتظر بابا نشسته بودیم اما تو خوابت برده بود.اونوقت بابا به تو اشاره می کرد و میگفت معلومه چقدر نگران شده بودین!
پ.ن: مرسی که اینقدر کار می کنی و زحمت می کشی واسه زندگی مون عزیزترین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 8:35 توسط حنا |
|
|
جیگر جیگر ، روز تولد تو نزدیک بود من آخر از همه کادومو دادم. وقتی گیتار رو از پشت مبل دراوردم ، چهره تو که یکه خورده بودی و اصلاً انتظار این هدیه رو نداشتی ، خیلی دوستداشتنی بود تولد من یه ماه بعدش بود. روز تولدم حسابی سرما خورده بودم. از سرکار اومدم خونه و گرفتم خوابیدم. تو زودتر از همیشه از سرکار برگشتی و رفتی توی زیرزمین قائم شدی. بعد زنگ زدی به من که کجایی؟ گفتم که بالا خوابیدم. گفتی اِااااا.... مگه نمی خواستی بری حموم؟ بدو بدو برو حموم ، بدو . . . اینجوری ما اولین جشن تولدهای خودمون رو باهم جشن گرفتیم
به خاطر همه مهربونیات ، مرسی پسری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 8:52 توسط حنا |
|
|
اولین پائیزی بود که من و تو با هم تجربه اش می کردیم و من پیش از این ۳ پائیز را با یاد تو گذرانده بودم. ماههای اول بعد از عقدمون درگیر جورکردن وام ازدواج بودیم تا بتونیم حساب باز کنیم می دونی عزیزی ، هیچ وقت نتونستم درست بهت بگم قالب گیری من و تو کنار هم و شناخت تفاوتهایی که باهم داشتیم و رسیدن به اون تفاهمی که همه میگن ، خیلی زودتر از زوجهای دیگه اتفاق افتاد یادت می یاد اون اوایل می خواستیم بریم خونه ما (با اتوبوس) ، من واسه توشه راهمون هرچی خوراکی به ذهنم رسیده بود برداشتم ، اونقدر که جای نشستنم توی صندلی تنگ شده بود و هر از چند گاهی نگاه سرزنش آمیز تو رو روی خودم احساس می کردم. خب آخه می ترسیدم توی راه گشنه بمونیم تازه ، خرید لپ تاپ
پ.ن: شیرینی زندگی ما از عسلی تو ه عسلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:42 توسط حنا |
|
|
میخواستم امروز واست یه پست خوشگل بنویسم ، اما خستگی کار زیاد ، مانع میشه تا لطافت لایق تو توی نوشته هام بیاد (امروز کلی کار داشتم. همش تموم شد تنها بهونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 16:27 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|