![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
خب عزیزی. اینم قصه ماه عسل رفتن ما. یادمه واسه ماه عسل رفتنمون ۶ روز مرخصی جور کرده بودیم تنها دلخوشیم اینه که فکر می کنم شاید به تو اونجا خوش گذشته باشه
پ.ن: میشه جبرانش کرد عزیزترین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 شهریور1387ساعت 12:10 توسط حنا |
|
|
سلام دوردونه قشنگم. از زندگی مشترکمون واست بگم. صبح روز عروسیمون ساعت ۷ صبح بیدار شدیم و تا ۹ توی تخت خواب اختلاط نمودیم. بعدش صبحانه کیک و چایی خوردیم و رفتیم خونه مادر اینا ( خونه سابق خودم) اونجا در جمع همه عمو و عمه ها کاچی خوردیم (مایه آبروریزی عروس داماد روز بعدش جهت بدرقه خانواده محترم و روز بعدترش جهت اسباب کشی از خانه مجردی خودمان اقدام نمودیم تا آمار بیشترین اسبابکشی در هفته از آن ما و همسر گرامی باشد
پ.ن: امشب نگاهم را کجای شهر آویزم *** امشب چراغی نیست ، چشمانم برا تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 8:48 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|