تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

خب عزیزی. اینم قصه ماه عسل رفتن ما.

یادمه واسه ماه عسل رفتنمون ۶ روز مرخصی جور کرده بودیم. ۶ روز پشت سرهم. الان که فکر می کنم می بینم که چه تعطیلی بکری بود و چه دست نیافتنی. همون موقع که ما این تعطیلی رو آماده کرده بودیم که بریم سفر ، بابا هم ویلا گرفته بود که برن شمال. به ما هم پیشنهاد دادن که بریم. تو اونجا رو خیلی دوست داشتی. از طرفی برادرت هم گفته بود که اگه ما بریم اونها هم همراه ما میان(به خاطر قضیه ماشین)و همه اینها باعث شد که ما هم به جای ماه عسل همراه خانواده تو بریم شمال. ۴ روزه. حالا که واسه دو روز یه جا رفتن لنگ مرخصی و تعطیلی می مونیم یاد اون ۶ روز نازنین می اوفتم که ماه عسل نرفتیم و رفتیم شمال گرما خوردیم. من فکر می کنم اشتباه کردیم. می تونستیم بریم سفر و یه خاطره خوب از ماه عسل واسه خودمون بزاریم ، اما نرفتیم و دلم کلی سوخت. گاهی دلسوزی واسه بقیه باعث میشه چیزهای بزرگی رو از دست بدیم.

تنها دلخوشیم اینه که فکر می کنم شاید به تو اونجا خوش گذشته باشه.

 

 

پ.ن: میشه جبرانش کرد عزیزترین. مگه نه!

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 12:10  توسط حنا | 

سلام دوردونه قشنگم.

از زندگی مشترکمون واست بگم. صبح روز عروسیمون ساعت ۷ صبح بیدار شدیم و تا ۹ توی تخت خواب اختلاط نمودیم. بعدش صبحانه کیک و چایی خوردیم و رفتیم خونه مادر اینا ( خونه سابق خودم) اونجا در جمع همه عمو و عمه ها کاچی خوردیم (مایه آبروریزی عروس داماد) و دو تا قابلمه بزرگ هم برداشتیم آوردیم. رفتیم خونه مامان اینا و یه قابلمه کاچی رو به اونها دادیم (بدون اینکه اصلا به روی خودمون بیاریم که اصلا کاچی چی هست. یه جوری که مثلا واستون آش نذری آوردیم). و یه اساس کشی مختصر دیگه انجام دادیم و تا ساعت ۲ درگیر آوردن وسایل اتاق تو به خونمون بودیم. خلاصه که ناهار خوردیم و من بیچاره بدو بدو درحالی که حتی یه آرایش درست درمون نداشتم رفتم دنبال مادر و خواهرم تا بریم خونه مامان اینا برای پاتختی. من اولین پاتختی که در عمرم افتخار حضور یافتم همانا پاختی خودم بود. خلاصه که بعداز جمع آوری مقادیری پول و ظرف و یک دستگاه پنکه و رسوندن مادر و خواهرم به منزل به خانه بختمان مشرف شدیم و یه شوهر خوشحال و سرمست از خواب بعدازظهرگاهی و شادمان از دریافت پنکه را رویت نمودیم و البته تحویل گرفتیم.

روز بعدش جهت بدرقه خانواده محترم و روز بعدترش جهت اسباب کشی از خانه مجردی خودمان اقدام نمودیم تا آمار بیشترین اسبابکشی در هفته از آن ما و همسر گرامی باشد. القصه سه رو تعطیلی ما هم تموم شد و رو سه شنبه رفتیم سرکار و روز چهارشنبه هم و روز پنج شنبه رو تعطیل بودیم. جمعه و شنبه رو همه همه تعطیل بودن بحز همسر گرامی. ناگفته نمونه که در همین هفته اقدام به فروش سکه های هدیه عروسی نمودیم که درحین این عمل پسندیده کلی دیدارها تازه نمودیم. روز پنج شنبه هم من از فرصت تعطیلی خودم استفاده کردم و رفتم چک حاصله از معامله زرگری رو نقد کردم تا حساب بانک مسکن توپول شه. دیگه واست بگم جیگر که کم کم زندگی به روال عادی برگشت و رفتیم تا داشته باشیم زندگی مشترک با سقف مشترک را. (قسمت بعدی . . . ماه  اِ  عسل)

 

 

پ.ن: امشب نگاهم را کجای شهر آویزم     ***     امشب چراغی نیست ، چشمانم برا تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 8:48  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM