![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
عید سال ۸۷ ، موقع سال تحویل بازم تو کارخونه بودی
پ.ن: یادته دیشب توی خواب ، نمی دونم چی خواب دیدی که یهو منو بغل کردی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مهر1387ساعت 14:13 توسط حنا |
|
|
با کلی تلاش و حساب و کتاب بالاخره وام مسکن مون آماده شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مهر1387ساعت 11:1 توسط حنا |
|
|
اینی که می خوام واست بنویسم یه خاطره خاص نیست. یه خاصیته که تو و من داریم و در طول مدتی که داریم باهم زندگی می کنیم همش باهاش درگیریم. اون خاصیت اکتیو بودن زیاد تو و منه وقتی تازه باهم عقد کرده بودیم ، اوضاع مالیمون تعریفی چندانی نداشت. من تازه مشغول به کار شده بودم و دیگه پول توجیبی از خانواده ام نمی گرفتم و تنها کمک مالی اونا به من پرداخت پول رهن خونه ای بود که من اجاره کرده بودم. از طرفی قصد داشتم غیر از وسایل سنگینی که خانواده برای جهیزه ام میخرند ، باقی رو خودم از حقوقی که می گیرم تهیه کنم. تو هم شرایط مشابه ای داشتی. با این تفاوت که ۵ ، ۶ سال بود که پول توجیبی نمی گرفتی. خلاصه پائیز ۸۵ رو هردومون با پس انداز صفر شروع کردیم. تو باید حقوقت رو پس انداز می کردی واسه هزینه عروسی و من هم خرید جهیزیه. از همون موقع شروع کردیم به تحقیق راجع به اینکه اگه بخوایم یه کسب و کار راه بیاندازیم و درآمد بیشتری داشته باشیم باید چی کار کنیم از طرفی وقتی از همون موقع که پس انداز کردن رو شروع کردیم تصمیمون این بود که با پس اندازمون هم یه خونه بزرگتر بخریم و هم جشن عروسی برگزار کنیم. هرچی بیشتر پول جمع می کردیم ، آرزوهامون بیشتر می شد ما فقط کافیه یه دو روز باهم بیکار باشیم و حرفهامون توی مایه های امور روزمره درگیر بشه که بلافاصله یه فکر به ذهن یکیمون میرسه و بحث و تبادل نظر شروع میشه و انصافاً ما به خوبی می تونیم در مورد مسائل کاری ساعتها باهم حرف بزنیم همه اینها باعث شده که ما حالا از نظر مالی هیچ مضیقه ای نداشته باشیم و در نوع خودمون زوج موفقی باشیم. واسه این قضیه به خودمون افتخار می کنم
پ.ن: همه اینها رو گفتم چون یادم اومد بعداز برگشتن از مشهد تصمیم گرفته بودیم یه پژو صفر با وام خودرو بخریم و ماشینمون رو از پراید به پژو ارتقاء بدیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مهر1387ساعت 14:48 توسط حنا |
|
|
بله دوردونه اینک شما در جریان بقیه داستان قرار میگیرید. . . از اونجائیکه خانواده من یه شهر دیگه زندگی می کنند ، ما تقریباً هر ماه یه سفر به خونه اونها داشتیم دوستت دارم و واسه همه چیز ازت متشکرم عزیز دلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 7:20 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|