تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

عید سال ۸۷ ، موقع سال تحویل بازم تو کارخونه بودی. اینبار سال تحویل ساعت ۹:۳۰ صبح بود و تو صبح کار بودی. اینبار پدر و مادر و خواهرم برای سال تحویل اومدن خونه ما تا من تنها نباشم و اول سال دور هم باشیم. دلم خیلی پیشت بود. موقع سال تحویل باهم تلفنی در تماس بودیم تا سال تحویل شد. بعدش تو زنگ زدی خونه و با پدر و مادر و خواهرم صحبت کردی و عید رو تبریک گفتی. ایشاءا.. سال دیگه موقع سال تحویل کنار هم باشیم و بریم خونه مادر اینها تا کار قشنگ امسالشون رو جبران کنیم. خانواده من دو روز پیشمون موندن و رفتن خونه خودشون. چند روز بعدش هم ما رفتیم خونه اونها. در امر خطیر عیددیدنی هم خیلی بیشتر از پارسال موفق بودیم که متاسفانه خیلی کم بازدید پس گرفتیم. روز سیزده بدر هم خونه برادر تو مهمون بودیم و بیرون نرفتیم. کلاً از عید امسال خیلی بیشتر از عید پارسال راضی بودم. ایشاءا.. عید سالهای دیگه خیلی بهتر و بهتر باشه. ایشاء سال ۸۷ هم که نصف بیشترش حالا گذشته واسمون پربار باشه و پر از موفقیتهای ریز و درشت. در کنار تو بودن برام بزرگترین آرامشه و شاد بودن تو بیشترین آرزوم.

 

 

پ.ن: یادته دیشب توی خواب ، نمی دونم چی خواب دیدی که یهو منو بغل کردی ، با یه عالم مهربونی. من از خواب پریدم و گفتم چی شده پسر خوبم و اونوقت تو فهمیدی چی کار کردی و کلی از اینکه منو بیدار کردی عذرخواهی کردی. اگه بدونی چقدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 14:13  توسط حنا | 

با کلی تلاش و حساب و کتاب بالاخره وام مسکن مون آماده شد. الان اوایل بهمن ماه بود و ما که تصمیم داشتیم یه خونه یه خوابه خوشگل از شرکت بابا اینها پیش خرید کنیم که متوجه شدیم پیش خرید شرکت عقب افتاده. از طرفی قیمت خونه ها با سرعت سرسام آور در حال افزایش بود. ریسک منتظر بودن برای پیش خرید خونه منطقی نبود. اونقدر هم پول نقد نداشتیم که بخواهیم نقدی یه آپارتمان ۶۰ متری درست و درمون معامله کنیم. همه این مسائل باعث شد تا تصمیم بگیریم خونه خودمون رو بفروشیم و با این پولی که جمع کردیم یه خونه بزرگتر بخریم. یه خونه بزرگ که هم جامون باز بشه و هم از پله راحت بشیم. رفتیم دنبال خونه و هر چی گشتیم کمتر یافتیم. دیگه به اسفند رسیده بودیم و دلنگرونی هامون زیاد شده بود. همش می ترسیدیم که دیگه با این پول حتی یه خونه بزرگتر هم نتونیم بخریم. توی همین موقع توی دو شب پشت سر هم دو تا خونه با مشخصات مورد نظرمون پیدا کردیم. اونی که شرایط بهتری داشت رو معامله کردیم و تحویل خونه و سند زدن موند واسه بعد از عید. خیالمون کلی راحت شده بود. هرچند بعدش فهمیدیم با چه مارمولکی معامله کردیم و تو خوب گولش زدی و نزاشتی دست از پا خطا کنه. دمت گرم. کارت عالی بود. اگه من بودم نمی تونستم به این خوبی باهاش تا کنم. خلاصه که روز ۱۳ خرداد به خونه جدیدمون اساس کشی کردیم و بهشت دیگه ای رو ساختیم. ایجا قصر ماست. قصری که من توش یه فرشته دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 11:1  توسط حنا | 

اینی که می خوام واست بنویسم یه خاطره خاص نیست. یه خاصیته که تو و من داریم و در طول مدتی که داریم باهم زندگی می کنیم همش باهاش درگیریم. اون خاصیت اکتیو بودن زیاد تو و منه. اینکه یه دقیقه نمی تونیم بیکار بمونیم و همش در تکاپو هستیم.

وقتی تازه باهم عقد کرده بودیم ، اوضاع مالیمون تعریفی چندانی نداشت. من تازه مشغول به کار شده بودم و دیگه پول توجیبی از خانواده ام نمی گرفتم و تنها کمک مالی اونا به من پرداخت پول رهن خونه ای بود که من اجاره کرده بودم. از طرفی قصد داشتم غیر از وسایل سنگینی که خانواده برای جهیزه ام میخرند ، باقی رو خودم از حقوقی که می گیرم تهیه کنم. تو هم شرایط مشابه ای داشتی. با این تفاوت که ۵ ، ۶ سال بود که پول توجیبی نمی گرفتی. خلاصه پائیز ۸۵ رو هردومون با پس انداز صفر شروع کردیم. تو باید حقوقت رو پس انداز می کردی واسه هزینه عروسی و من هم خرید جهیزیه. از همون موقع شروع کردیم به تحقیق راجع به اینکه اگه بخوایم یه کسب و کار راه بیاندازیم و درآمد بیشتری داشته باشیم باید چی کار کنیم و . . . خلاصه که هر راهی رو که انتخاب می کردیم تا آخرش رو تحقیق می کردیم. هزینه سنجی و اینکه چقدر درآمد خواهد داشت. البته هنوز که هنوزه من درگیر این قضایا هستم و از این آخری هنوز ناامید نشدم.

از طرفی وقتی از همون موقع که پس انداز کردن رو شروع کردیم تصمیمون این بود که با پس اندازمون هم یه خونه بزرگتر بخریم و هم  جشن عروسی برگزار کنیم. هرچی بیشتر پول جمع می کردیم ، آرزوهامون بیشتر می شد و البته فعالیت واسه رسیدن به اونها هم بیشتر. بعد از عروسی تصمیم داشتیم یه خونه یه خوابه دیگه بخریم تا سرمایه ای واسمون بشه. با گرون شدن بی رویه خونه ها تصمیم گرفتیم یه خونه بزرگتر بخریم و البته خریدیم. بعدش ظرف دو روز ماشینمون رو عوض کردیم. همه از سرعت عمل ما در تصمیم گیری و انجام کارها تعجب می کنند. من از اینکه تو اینقدر سریع هستی و قوی تصمیم می گیری ، خیلی خوشحالم.

ما فقط کافیه یه دو روز باهم بیکار باشیم و حرفهامون توی مایه های امور روزمره درگیر بشه که بلافاصله یه فکر به ذهن یکیمون میرسه و بحث و تبادل نظر شروع میشه و انصافاً ما به خوبی می تونیم در مورد مسائل کاری ساعتها باهم حرف بزنیم.

همه اینها باعث شده که ما حالا از نظر مالی هیچ مضیقه ای نداشته باشیم و در نوع خودمون زوج موفقی باشیم. واسه این قضیه به خودمون افتخار می کنم. امیدوارم بزودی یه کسب و کار که هم مورد علاقه هرمون باشه و هم درآمد خیلی خوبی داشته پیدا کنیم و باهم همکار بشیم. تو رئیس باش و منم میشم معاون تو.

 

 

پ.ن: همه اینها رو گفتم چون یادم اومد بعداز برگشتن از مشهد تصمیم گرفته بودیم یه پژو صفر با وام خودرو بخریم و ماشینمون رو از پراید به پژو ارتقاء بدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 14:48  توسط حنا | 

بله دوردونه  اینک شما در جریان بقیه داستان قرار میگیرید. . .

از اونجائیکه خانواده من یه شهر دیگه زندگی می کنند ، ما تقریباً هر ماه یه سفر به خونه اونها داشتیم. اما از نظر من سفر جائیکه آدم بره فقط واسه تفریح و سیاحت. در نتیجه اولین سفر من و تو که می تونیم یه جورایی ماه اِ عسل حسابش کنیم اوایل دیماه اتفاق افتاد. قرار بود که واسه تولد پسر خاله ام بریم تهران. طفلک خاله ام از دو سه ماه قبلش بهمون گفته بود. اما اون تولد مصادف شد با جشن نامزدی پسر دایی تو. چون تو دوست داشتی که توی اون جشن شرکت کنی ما به مشهد رفتیم. بعله . . . پسردایی شما از مشهد همسرش رو انتخاب کرده بود.انتخاب تو از یه شهر دیگه به بقیه این جرات رو داده بود که واسه انتخاب همسر به شهری غیر شهر خودتون فکر کنند. وقتی تو من رو از یه شهر دیگه خواسته بودی همه تعجب کرده بودند. یادت میاد شوهر خاله ات می گفت ما به این (تو) خندیدیم ، ببین به سرمون اومد! خلاصه ما در اوج  سرما به مشهد رفتیم و ضمن شرکت در جشن نامزدی پسردایی شما به زیارت و البته خرید مقدار قابل توجه ای سوغاتی پرداختیم. (بدلیل سرمای شدید هوا و وقت کم به سیاحت نپرداختیم.) اون سفر با سرمای زیاد هوا به من خوش گذشت و خاطره سفر شمال رو برام کمرنگ کرد. البته نا گفته نماند که تو هم جهت جبران عدم شرکت ما در جشن تولد پسر خاله ام ، یه روز توی بهمن ماه من رو بردی تهران تا بریم خونه خاله ام و کادو اون بچه رو بهش بدیم. دستت درد نکنه پسری عسلی. یادت میاد تو مشهد ، تخم مرغها از دستم افتاد و شکست و تو عصبانی شدی. نیمروی توی راه برگشت ، توی شاهرود رو یادت میاد! سفر خوبی بود که البته مگه میشه تو باشی و چیزی خوب نباشه؟!

دوستت دارم و واسه همه چیز ازت متشکرم عزیز دلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 7:20  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM