![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
اوضاع رو به راهه. راستش از شب امروز اوضاع روبه راه شد اما خوب من ننوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 10:23 توسط حنا |
|
|
امروز حالم شدیداْ گرفته است. نمی دونم چرا ، اما حوصله هیچکس و هیچی رو ندارم. شاید واسه خاطر اینکه دیروز تو نبودی و من همش نگران اینکه پس تو کی تماس میگیری که بگی داری حرکت میکنی. نگران اینکه توی شب باید رانندگی کنی. خلاصه که امروز حسابی دلم گرفته و حوصله هیچی رو ندارم. شاید همه اینها واسه خوابیه که چند شب پیش دیدم و از اون شب دیگه راحت نخوابیدم. من می ترسم.
پ.ن: اصلاً شاید همه اش بهونه های دلمه که چون می خوای بری ماموریت از حالا داره سوگواری می کنه. تو چی فکر می کنی دوسجون؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 13:53 توسط حنا |
|
|
خب من و تو تابستان خودمون رو اینجوری گذروندیم که چند بار رفتیم شمال. خونمون رو آماده سازی کردیم. روزه گرفتیم و کلی کار دیگه. شمال رفتن و لب دریا رفتن که خیلی عالی بود ماه رمضون امسال هم که شصت ، هفتاد درصدش توی تابستون بود. خداییش گشنگی و تشنگی از یه طرف ، اون گیجی و منگی نزدیک افطار یه طرف
پ.ن: دیگه وبلاگت به روز شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آبان1387ساعت 11:2 توسط حنا |
|
|
بهار امسال درگیر جابه جایی سند و اساس کشی به خونه جدید بودیم. بابت کمک های خیلی زیادت توی اساس کشی هم بسیار ممنونم عزیزی. بعدش سقف زدن حیاط که هم قابل استفادش کرد و هم کلی خوشگل شد. اوضاع خوب و آروم بود دیگه کم کم داشتیم به ۱۲ مرداد ، اولین سالگرد سقف مشترکمون نزدیک می شدیم که نرفتیم اما از سالگرد ازدواجمون بگم که بهت پیشنهاد کردم واسه سالگرد ازدواجمون هر سال بریم آتلیه عکاسی و یه عکس یادگاری بگیریم یادته اونروز به شدت باد می وزید و تو می گفتی اگه موهام بهم بریزه نمی یام عکس بگیرم و . . . که من خیالت رو راحت کردم که اگه یه خورده هم از تیپت راضی نبودی امروز عکس نمی گیریم تا بلاخره راضی شدی؟!!
پ.ن: الان عکس سالگرد ازدواجمون قاب شده روی دیوار هاله. قراره هر سال یکی به قاب عکسهای روی دیوار اضافه بشه. دوستت دارم پیشی جونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 9:45 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|