تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

اوضاع رو به راهه. راستش از شب امروز اوضاع روبه راه شد اما خوب من ننوشتم. الان هم دارم میرم تهران واسه مسئله پزشکی بابا. واسه بررسی نتیجه تست آنزیو سی تی. ایشاءا.. که چیزی نیست. خلاصه فعلاً بابای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 10:23  توسط حنا | 

امروز حالم شدیداْ گرفته است. نمی دونم چرا ، اما حوصله هیچکس و هیچی رو ندارم. شاید واسه خاطر اینکه دیروز تو نبودی و من همش نگران اینکه پس تو کی تماس میگیری که بگی داری حرکت میکنی. نگران اینکه توی شب باید رانندگی کنی. خلاصه که امروز حسابی دلم گرفته و حوصله هیچی رو ندارم. شاید همه اینها واسه خوابیه که چند شب پیش دیدم و از اون شب دیگه راحت نخوابیدم. من می ترسم.

 

پ.ن: اصلاً شاید همه اش بهونه های دلمه که چون می خوای بری ماموریت از حالا داره سوگواری می کنه. تو چی فکر می کنی دوسجون؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 13:53  توسط حنا | 

خب من و تو تابستان خودمون رو اینجوری گذروندیم که چند بار رفتیم شمال. خونمون رو آماده سازی کردیم. روزه گرفتیم و کلی کار دیگه.

شمال رفتن و لب دریا رفتن که خیلی عالی بود. اما امان از این جاده ها! یه بار که نزدیک بود کوه بریزه روی سرمون. برگشتش که سر از یه جاده بیابونی و خاکی درآوردیم. چونکه قرار بود ۱۸ کیلومتر از جاده اصلی رو توی مدت یک ماه تعمیر کنند! نه واقعاً ایوال ا.. نداره؟!! اما خب من و تو که کم آوردن توی کارمون نیست. هیچ جوری هم به خودمون سخت نمیگذرونیم. اینه که از مسافرت توی شرایط سخت هم لذت می بریم.

ماه رمضون امسال هم که شصت ، هفتاد درصدش توی تابستون بود. خداییش گشنگی و تشنگی از یه طرف ، اون گیجی و منگی نزدیک افطار یه طرف. اما از اونجایی که بعد از گذشت چند روز از ماه رمضون دست خدا رو دیدم که در ازای سختی روزه ها ، هوامون رو داره ، تصمیم گرفتم که به جای غرغر و جِز و ناله نجیب باشم و بی سرو صدا روزه هامو بگیرم. واقعاً فکر نمی کردم که از پسش بر بیام. خلاصه با تموم شدن ماه رمضون پائیز دوستداشتی رسیده بود.

 

 

پ.ن: دیگه وبلاگت به روز شد. از حالا به بعد خاطره های روزمره رو با جزئیات بیشتر می نویسم. به خاطر خبر بدی که امروز شنیدیم و به خاطر خواهرت متاسف شدم. کاش همه چی زود زود رو به راه بشه. از امروز صبح که دیدمت تا فردا بعداز ظهر ساعت ۴:۳۰ نمی بینمت. این یعنی تو دو شیفت سرکار هستی و هر دو این دوشیفت وقتیه که من سر کار نیستم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 11:2  توسط حنا | 

بهار امسال درگیر جابه جایی سند و اساس کشی به خونه جدید بودیم. بابت کمک های خیلی زیادت توی اساس کشی هم بسیار ممنونم عزیزی.  بعدش سقف زدن حیاط که هم قابل استفادش کرد و هم کلی خوشگل شد. اوضاع خوب و آروم بود و تنها تنشی که واسمون پیش اومد مسئله سرویس ماشین بود که دیگه حوصله مارو سر برده بود. اما خدا رو شکر انگار دیگه کوتاه اومده.

دیگه کم کم داشتیم به ۱۲ مرداد ، اولین سالگرد سقف مشترکمون نزدیک می شدیم. باهم تصمیم گرفتیم که جشن سالگرد ازدواج نگیریم و در ازای هدیه ای که می خوایم واسه همدیگه تهیه کنیم ، بریم سفر. یه سفر به شیراز. من خیلی دوست دارم شیرازو ببینم. تو هم خیلی دوست داشتی. با بررسی مسیر و اینکه وقتی این همه راه می خواییم بریم حیفه اصفهان رو نبینیم ، پیشبینی سفر ما شامل اصفهان و شیراز شد و از سه روز به شش روز رسید. قرار شد همزمان با سالگرد ازدواجمون بریم سفر که . . .

که نرفتیم. چون هوا گرم بود. چون شرایط مرخصی گرفتن واسمون سخت بود و لابد قسمت نبود دیگه!

اما از سالگرد ازدواجمون بگم که بهت پیشنهاد کردم واسه سالگرد ازدواجمون هر سال بریم آتلیه عکاسی و یه عکس یادگاری بگیریم. که رفتیم و یه عکس دو نفره خوشگل گرفتیم. بعدش هم شام رو بیرون خوردیم و من بهت یه کارت پستال هدیه دادم. متن کارت پستال آدرس همین وبلاگ بود که می خواستم واسه سالگرد ازدواجمون بهت هدیه بدم. وقتی اومدیم خونه تو وبلاگت رو دیدی و از این هدیه فرهنگی کلی استقبال کردی. اینم بگم که دیگه کم مونده بود بِکش بِکش ببرمت بیرون و نمی دونم چرا همیشه از اینکه کاری رو توی مناسبت خودش انجام بدی فراری هستی. چیزی که واسه من مهمه. چرا پسری؟

یادته اونروز به شدت باد می وزید و تو می گفتی اگه موهام بهم بریزه نمی یام عکس بگیرم و . . . که من خیالت رو راحت کردم که اگه یه خورده هم از تیپت راضی نبودی امروز عکس نمی گیریم تا بلاخره راضی شدی؟!!

 

 

پ.ن: الان عکس سالگرد ازدواجمون قاب شده روی دیوار هاله. قراره هر سال یکی به قاب عکسهای روی دیوار اضافه بشه. دوستت دارم پیشی جونی.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 9:45  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM