تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

روزهای خوبی رو گذروندیم عسلی. عید قربان و چهار روز تعطیلی من که با دو روز تعطیلی تو و یه شبکاری و یه صبحکاری همزمان شده بود. کلی پیش هم بودیم و خوش گذشت. سوختگی دلم هم خوب شد. تازه خنک هم شد. مرسی پسری خوبم. اینجوریه که الان من خوبم و تو باورکن خوب بودن منو .

توی این فرصت چند روزه جزوه ای که داشتم رو تموم کردم و تونستم کمی از پاسخ سئوالهام رو پیدا کنم. توی این یکی دو روزه کتابی که دارم رو هم می خونم تا بیشتر یاد بگیرم و بتونم کم کم کارم رو شروع کنم. دلم میخواد بتونم یه درآمد جدید بسازم. می تونم ، مگه نه پسری!

راستی ، اینجا می نویسم که یادم بمونه که پیشنهاد دیشب من واسه تما*س پو*ستی چقدر جالب بود و تونستم یه عالم ببو*سمت و بغلت کنم. یاد دوران دوستیمون افتاده بودم.هرچند فقط کمی شبیه اون دوران بود. دوستت دارم عزیز مهربون من.

می خوام یه کم راجع به مثبت اندیشی فکر کنم و تحقیق کنم ببینم چقدر توی زندگی آدما موثره. فکر کنم باید کمی فکرمو اصلاح کنم تا توی کارهام پیشرفت به وجود بیاد. راستش هنوز نتونستم حرفهای این همایشهای تکنولوژی فکر و اینهارو باور کنم. اما سعی می کنم بفهمم اصلاً مثبت اندیشی چی هست و اگه باشم چی میشه. راستش من به عمل بیشتر از اندیشه اعتقاد دارم.

 

 

پ.ن: گاندی میگه: همیشه از گناه متنفر باشید به خاطر گناه بودنش ، نه از گناهکار به خاطر گناهکار بودنش!   (اینو سال اول دانشگاه وقتی موضوع تحقیقم زندگینامه گاندی بود ، خوندم)

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 13:2  توسط حنا | 

مدتها راجع به نوشتن و اینکه نوشتن آرومم میکنه می دونستم. گاهی وقتها ، وقتی خیلی از همه دنیا دلم گرفته بود می نشستم و همه غصه هامو مینوشتم. معمولاْ اینکار موقعی که سرکار بودم انجام میشد. از اولش که شروع به نوشتن می کردم تا تموم بشه چند بار به متن اضافه میشد و هر بار تلختر. تا در آخرش همه احساسات منفیم رو می نوشتم. اونوقت آخر وقت کاری اون نوشته رو با بقیه کاغذهای مصرفی طول روز پاره می کردم و می ریختم توی سطل زباله. کم کم این کار بهم احساس خوبی داد. اولش این بود که یه گوش شنوا واسه همه حرفهای تلخم پیدا کرده بودم. سفیدی کاغذ همون گوش شنوا بود.(خب می دونی حرفهای شیرین همیشه شنیدار داره.) بعدش هم احساس می کردم همه غمهام با اون کاغذ سیاه شده به سطل زباله میره. اینجوری بود که روزهای دلتنگی غمنگاری می کردم. بعدش تصمیم گرفتم توی وبلاگ بنویسم. اینجوری نوشتهام باقی می موند. از طرفی از این دنیای مجازی  خیلی خوشم میومد. اینجوری شد که یه سال و یه روز پیش این وبلاگ رو ساختم.

تصمیم داشتم توی وبلاگ غمنگاری نکنم. دوست داشتم همه خاطره هایی که از تو داشتم و تو تویش حضور داشتی چه پیش از آشنایی مون و چه بعدش و همه خاطره های دوران زندگی مون رو تویش بنویسم. اما هیچ وقت توی وبلاگم تلخ ننویسم. چون نمی خواستم تلخی ها موندگار بشن. تصمیم گرفتم اگه خیلی دلم می خواد که جایی واسه غمنگاری توی دنیای مجازی داشته باشم یه وبلاگ بسازم به نام نفرین نامه و همه تلخی ها رو اونجا بنویسم. خوشبختانه هنوز بهش نیاز نشده. همه سعیم این بود خوبی ها و همه اونچه که باید من و تو یادمون نگهداریم رو بنویسم.  فکر می کنم تا حالا موفق بودم. اینکه چقدر ، تو باید بگی! راستش اصلاً با این هدف که وبلاگم رو بهت هدیه بدم اونو نساختم. اما بعدش اونو بهت هدیه دادم.  

خب من و تو از یه سال پیش تا حالا چه شکلی شدیم؟!

احساس می کنم پیشرفت کردیم. توی همه چیز. من بهتر از قبل تو رو می شناسم. بهتر می تونم رفتارهاتو تحلیل کنم و عکس العمل نشون بدم. خیلی کمتر از قبل ازت دلگیر میشم. از نظر احساسی خیلی بیشتر بهم نزدیک شدیم و اینقدر این پیشرفت واسه من شیرینه که نمی خوام به این زودی از این روال خارج بشیم و هیچ دوست ندارم تا این پیشرفت شیرین با حضور یه نی نی دستخوش تغییر های غیر قابل پیش بینی بشه. این روز ها نسبت به یه سال پیش کمتر غمها رو از متن نوشته هام سانسور می کنم. دیگه با دلگیری ازت نمی نویسم. دیگه با دلخوری دوستت ندارم. دلم می خواد این روند رو به رشد همیشه وجود داشته باشه و با پیشرفت سریع روز به روز اوضاع بهتر و بهتر بشه. دوست دارم سال دیگه همینجا از روزهای طلایی خودمون بنویسم. بینهایت دوستت دارم. اینو بگم که بهبود روابط بین من و تو اصلاً به معنی وجود مشکل بین ما نیست. اینو میگم چون میخوام بدونی من از روز اول که با تو ازدواج کردم به تو و به انتخابم افتخار کردم. اما این افتخار روز به روز بیشتر شد.

پس دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا.

 

 

پ.ن: اوضاع روبه راهه و تو بهترین بهانه ای برای زنده بودنم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 13:33  توسط حنا | 

سلام گلم. تو دیروز ساعت ۳:۴۵ صبح رسیدی. تا تو برسی نتونستم بخوابم. یه چند باری خوابم برد اما از خواب میپردیم. خواب می دیدم که تو رسیدی و من خواب بودم. اونوقت با همون لباس خواب و دست و رو نشسته اومدم درو واست باز کردم. یه بار خواب دیدم یادم رفته دسته گلی که واست خریدم رو بهت بدم و ... خلاصه که پا شدم لباس خوشگل پوشیدم. آرایش کردم و دراز کشیدم که اگر هم خوابم برد و تو رسیدی پشت در ، سر و وضعم مرتب باشه. خلاصه که تو رسیدی  و من بی نهایت خوشحال بودم از دیدنت. یه کم لاغر شدی عسلی. رفتی دوش گرفتی و اومدی تا باهم صبحانه ای رو که آماده کرده بودم بخوریم (پاچه پخته بودم). بعدش ساکت رو باز کردیم و سوغاتی هایی که آورده بودی رو دیدیم. چیزهای خوبی خریده بودی و خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم توی خرید موفق بودی. دست گلت درد نکنه. سوغاتی هارو هم تقسیم کردیم و با خانواده ها تماس گرفتیم و خلاصه حدود ساعت ۸ و نیم صبح خوابیدیم.

واست نهار فسنجون پخته بودم که خوشبختانه خوب شده بود و خوشت اومد. شبش هم رفتیم خونه مامان اینا و اینجوری روز استقبال من از تو تموم شد. اما بیا قول بده زیاد ماموریت راه دور نری. من خیلی دلم واست تنگ میشه. میدونی شبهایی که تو نبودی همش لباس راحتیت رو بغل می کردم و می خوابیدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 7:43  توسط حنا | 

الان دقیقاْ ۵ روز و ۱۷ ساعته که رفتی. توی این مدت ۵ دفعه باهات تلفنی صحبت کردم که سرجمع به نیم ساعت هم نرسید. دلتنگیم کم کم داره راه نفس کشیدنم رو هم میگیره. دلم خیلی واست تنگ شده گل پسری. از وقتی رفتی من فقط دارم وقت میگذرونم. سعی می کنم همش زودتر فردا بشه و فردا بشه و فردا تا اینکه زودتر تو بیای. اگه امشب هم بخوابم و سه شب دیگه هم بخوابم اونوقت تو پیشمی. واسه سه شنبه هم مرخصی می گیرم که پیشت باشم.

میدونی عسلی؟ توی این مدت فهمیدم که وقتی تو کنارم نیستی فقط یه چیزه که آزارم میده. اونهم همون نبودن تو ه. غیر از این چیزی دیگه ای اذیتم نمی کنه. پی بردم که هنوزم خودم به تنهایی قدرت زندگی کردن رو دارم و از توانایی های دوران مجردیم کم نشده. همیشه پیش از ازدواج می ترسیدم ازینکه با ازدواج کردن ، افت کنم. تواناییهام مختص کارهای خونه بشه و کلی از همه کارهایی رو که توی زندگی مجردی انجام میدادم رو نتونم انجام بدم. می ترسیدم مرغ بشم. اما حالا خوشحالم که زندگی با تو نه تنها باعث افت من نشد بلکه باعث شد بیشتر از قبل رشد کنم و تو همیشه مشوق من بودی. تو باعث شدی من به چیزهای بزرگ فکر کنم و آرزوهای بزرگ داشته باشم. واسه همین ازت متشکرم.

می دونی یه چیزیه که دارم بهش فکر می کنم. اینه که وقتی من تو رو فقط واسه خاطر خودت دوست دارم پس هیچی غیر از خودت باعث نمی شه که پیشت باشم. پس من مجبور به کنار تو بودن نیستم. یعنی من هنوز عاشقتم. دلیلش هم فقط عشقه نه نیاز. مثه همون وقتی که باهم دوست شدیم. مثه همون موقع که بهم پیشنهاد ازدواج دادی اما ازم خواستی فقط نامزد باشیم تا دو سال یا سه سال. تا وقتی که بتونی بار زندگی مشترک رو تنهایی به دوش بکشی و من بهت قول دادم هیچ باری روی دوشت نباشم و سعی کردم پابه پای تو زندگی رو بسازم. هنوز با همون کیفیت دوستت دارم. اما خب باید یه کم عادت رو هم بهش اضافه کرد که نمک رابطه های همسریه. مثه وقتهایی که پیشم نخوابیده باشی و من بد خواب میشم. یا وقتهایی که خوابه خوابم و از پیشم پامیشی و اونوقت بلافاصله نبودنت رو احساس می کنم و بیدار میشم.  همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج می کنم با ازدواج نه هویت من عوض بشه و نه هویت همسرم. دوست داشتم با همه تعهد و وابستگی و عشق باز هم دوتا آدم آزاد باشیم. راستش گاهی اوقات این نظریه واسم نقض شد. اما قریب به اتفاق روی همین پاشنه چرخیده.

به وجودت افتخار می کنم. کاش تو هم به من افتخار کنی. کاش تو هم یه روز از اینکه داری با من زندگی می کنی به خودت ببالی و من واست یه اهرم قدرت باشم. همینطور که تو واسه من همه این خصوصیت ها رو داری.

خیلی دوستت دارم و خیلی دلم واست تنگ شده. روی ماهتو می بوسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:45  توسط حنا | 

قصه ای که می خوام بنویسم در مورد اتفاقات دیروزه.

سفید:

دیروز صبح اومدم سرکار و همش چشمم به ساعت بود که ساعت ۸ بشه و من به دوسجون زنگ بزنم و از دلتنگی دربیام. خلاصه ساعت ۸ باهاش تماس گرفتم و با شنیدن صدای قشنگش شادی همه دنیا توی دلم جمع شد. انقدر ذوق زده بودم که نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم. از خوشی پوستم واسه تنم کوچیک شده بود. بعدش کم کم متوجه موقعیت دفتر شدم و پی بردم که امروز آقای مدیر ماموریته. اینجوری بود که موج دوم شادی وارد قلبم شد. خلاصه با خوشحالی تمام داشتم به برنامه روزم فکر می کردم که تصمیم گرفتم زنگ بزنم به دوستام و واسه چهار شنبه عصر دعوتشون کنم خونمون. صبر کردم ساعت حدود ۱۰ که شد اول زنگ زدم به پریا. بعد از خوش بش همیشگی پریا گفت:  ((دیشب بهت زنگ زدم نبودی)) ، حنا: (( اِ . . میس کالتو ندیدم. ببخشید خواب بودم)) ، پریا: (( می خواستم بگم من نی نی دارم . . . )) ، حنا: (( جان من؟ راست میگی! وای خدا عالیه)) و اینجوری شد که سومین خبر خوشحالی رو هم شنیدم. خداییش رو پا بند نبودم. بعدش زنگ زدم به پریسا تا اونم دعوت کنم که ، حنا:(( خب چه خبرا؟ نی نی نداری تو؟)) ، پریسا: (( نه بابا. راستی شوهرم بالاخره دکترا قبول شد)) ، حنا:(( وای راست میگی؟ چه عالی. خیلی خوشحال شدم)) بعله و به این ترتیب یه خبر خوب دیگه و یه حنای خوشحال و یه پارچه لبخند به دوست بعدی زنگ می زند و بعد از احوال پرسی او و نی نی کوچولوش رو واسه عصر چهار شنبه دعوت می کند و لبخند همچنان روی صورتش چسبیده و انگار جداشدنی نیست. (البته از شنیدن صدای یه دوست قدیمی هم خیلی خوشحاله. همینطور از شنیدن صدای گریه نی نی پشت تلفن)

داشتم به عصرونه چهارشنبه فکر می کردم و اینکه کی خرید کنم و سه شنبه برم آرایشگاه موهامو مرتب کنم. امروزم که میرم دکتر واسه چکاپ و چه خوب که چهارشنبه دوستامو می بینم و ...

سیاه:

دیدم ساعت حوالی ظهره. صبح یه بار زنگ زده بودم به مادر اینها که مادر خونه نبود و با پدر صحبت کردم. گفتم تا حالا حتماً مادر اومده. پس یه زنگ بزنم و حالشو بپرسم. حنا:(( سلام مادری. چطوری؟ خسته نباشی)) ، مادر: (( سلااااام. خوبم. تو خوبی؟ چه خبرا؟)) ، حنا: (( خوبم. راستی واسه چهار شنبه دوستامو دعوت کردم عصری بیان خونمون)) ، مادر: (( چی؟!؟ چرا دعوت کردی. شاید یکی بخواد بیاد خونتون! حالا کی میرن؟)) ، حنا: (( !!!!!!! چی؟؟؟)) ، مادر:(( مهمانیت رو کنسل کن. بنداز واسه شنبه. چه می دونم! یه کاری بکن.)) ، حنا: (( بابا جریان چیه؟ چرا نمی گی آخه!))  و و و

خلاصه فهمیدم که مادر محترم خودش تصمیم گرفته چون همسر بنده ماموریت رفته جهت نجات اینجانب از تنهایی پدر محترم رو بفرسته پیش منی که از صبح تا عصر سرکار هستم و واسه باقی وقتم هم روزانه برنامه ریزی کردم. تازه من تنهایی با پدر سختمه. کلاً من با پدرم رودرواسی دارم. یه جمعه سرکار نیستم که اونم می خوام استراحت کنم. اصلاً مگه من کم تنها بودم این چند ساله که تازه این مادر من به فکر افتاده. خلاصه که سر این مطلب و باقی مطالبی که ننوشتم تا سرحد مرگ منو عصبانی کرد و این عصبانیت تا عصر طول کشید و باعث شد که تپش قلب بگیرم و زنگ بزنم با خاله ام درددل کنم ووو. تازه بعدش هم شریف زنگ زد که چون حسابی عصابم خورد بود نتونستم باهاش خوب صحبت کنم و حسابی دلم موند. تازه اونم فهمید اعصابم خورده و ناراحت شد. حالا باید اینقدر صبر کنم تا دوباره عصری بهم زنگ بزنه.

اینجوری بود که صبح دوشنبه شاد من نابود شد که اگه نابود نمی شد من تا برگشتن شریف از ماموریت انرژی داشتم.

 

 

پ.ن: مسئله دیروز رو با صحبت با پدر حل کردم. خودش هم از این مهمانی ناخونده ناراحت بود و تمایلی به اومدن نداشت. بهش گفتم چون انتظار اومدن شما رو نداشتم واسه روزهام برنامه ریزی کردم. تنها هم نیستم و متقاعدش کردم که نگرانی بی مورده. البته واسه خودش این قضیه حل شده بودااا. من واسه خالی نبودن عرضیه گفتم. اما ، باید تصمیمات جدی بگیرم!(ایکون حنای جدی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:24  توسط حنا | 

عزیزترینم

الان که دارم این پست رو واست می نویسم تو به خیلی دورها سفر کردی. دیروز عصر رفتی و آخرین تماس ما حدود ساعت ده و نیم شب بود. از اونموقع تا حالا هنوز صدای قشنگت رو نشنیدم. طبق قراری که گفته بودی تا حدود ساعت ۳ بعداز ظهر به مقصد میرسی. با دو تا سفر هوایی و یه سفر زمینی که هرکدوم ۴ ساعت طول میکشیده. خسته نباشی عسلکم.

دیروز که داشتی می رفتی حسابی مراقب بودم که اصلاْ دلتنگی نکنم که تو دلت بهم بمونه. خب خودم همیشه دوست داشتم که تو به ماموریت آموزشی بری. بخصوص دوره های آموزشی خارج از کشور. خودت هم خیلی دوست داشتی. پس حالا دیگه دلیلی واسه ناراحتی وجود نداره. وقتی بهم زنگ زدی و گفتی که واسه این ماموریت تو رو معرفی کردن خیلی خوشحال شدم. راستش همیشه دوست دارم واسه پیشرفت تو تلاش کنم. هرکاری که ازم بر بیاد. دوست دارم تو پله های ترقی رو دونه دونه طی کنی و من از رشد پسری خودم به خودم ببالم.

دلم حسابی واست تنگ میشه و امیدوارم خیلی بیشتر  از دلتنگی من به تو خوش بگذره. دوست دارم هم دوره آموزشی خوبی رو پشت سر بگزاری و هم از دیدن یه کشور غریبه لذت ببری. من هم منتظرم تا برگردی و واسم سوغاتی بیاری. یه عروسک.

عزیزم سفر بسلامت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 13:7  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM