![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
روزهای خوبی رو گذروندیم عسلی توی این فرصت چند روزه جزوه ای که داشتم رو تموم کردم و تونستم کمی از پاسخ سئوالهام رو پیدا کنم راستی ، اینجا می نویسم که یادم بمونه که پیشنهاد دیشب من واسه تما*س پو*ستی می خوام یه کم راجع به مثبت اندیشی فکر کنم و تحقیق کنم ببینم چقدر توی زندگی آدما موثره. فکر کنم باید کمی فکرمو اصلاح کنم تا توی کارهام پیشرفت به وجود بیاد. راستش هنوز نتونستم حرفهای این همایشهای تکنولوژی فکر و اینهارو باور کنم
پ.ن: گاندی میگه: همیشه از گناه متنفر باشید به خاطر گناه بودنش ، نه از گناهکار به خاطر گناهکار بودنش! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آذر1387ساعت 13:2 توسط حنا |
|
|
مدتها راجع به نوشتن و اینکه نوشتن آرومم میکنه می دونستم تصمیم داشتم توی وبلاگ غمنگاری نکنم خب من و تو از یه سال پیش تا حالا چه شکلی شدیم؟! احساس می کنم پیشرفت کردیم. توی همه چیز. من بهتر از قبل تو رو می شناسم. بهتر می تونم رفتارهاتو تحلیل کنم و عکس العمل نشون بدم. خیلی کمتر از قبل ازت دلگیر میشم. از نظر احساسی خیلی بیشتر بهم نزدیک شدیم پس دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا
پ.ن: اوضاع روبه راهه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 13:33 توسط حنا |
|
|
سلام گلم. تو دیروز ساعت ۳:۴۵ صبح رسیدی واست نهار فسنجون پخته بودم که خوشبختانه خوب شده بود و خوشت اومد. شبش هم رفتیم خونه مامان اینا و اینجوری روز استقبال من از تو تموم شد. اما بیا قول بده زیاد ماموریت راه دور نری. من خیلی دلم واست تنگ میشه. میدونی شبهایی که تو نبودی همش لباس راحتیت رو بغل می کردم و می خوابیدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 7:43 توسط حنا |
|
|
الان دقیقاْ ۵ روز و ۱۷ ساعته که رفتی میدونی عسلی؟ توی این مدت فهمیدم که وقتی تو کنارم نیستی فقط یه چیزه که آزارم میده. اونهم همون نبودن تو ه می دونی یه چیزیه که دارم بهش فکر می کنم. اینه که وقتی من تو رو فقط واسه خاطر خودت دوست دارم پس هیچی غیر از خودت باعث نمی شه که پیشت باشم. پس من مجبور به کنار تو بودن نیستم. یعنی من هنوز عاشقتم به وجودت افتخار می کنم. کاش تو هم به من افتخار کنی. کاش تو هم یه روز از اینکه داری با من زندگی می کنی به خودت ببالی و من واست یه اهرم قدرت باشم. همینطور که تو واسه من همه این خصوصیت ها رو داری. خیلی دوستت دارم و خیلی دلم واست تنگ شده. روی ماهتو می بوسم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:45 توسط حنا |
|
|
قصه ای که می خوام بنویسم در مورد اتفاقات دیروزه. سفید: دیروز صبح اومدم سرکار و همش چشمم به ساعت بود که ساعت ۸ بشه و من به دوسجون زنگ بزنم داشتم به عصرونه چهارشنبه فکر می کردم و اینکه کی خرید کنم و سه شنبه برم آرایشگاه موهامو مرتب کنم سیاه: دیدم ساعت حوالی ظهره. صبح یه بار زنگ زده بودم به مادر اینها که مادر خونه نبود و با پدر صحبت کردم. گفتم تا حالا حتماً مادر اومده. پس یه زنگ بزنم و حالشو بپرسم. حنا:(( سلام مادری. چطوری؟ خسته نباشی خلاصه فهمیدم که مادر محترم خودش تصمیم گرفته چون همسر بنده ماموریت رفته جهت نجات اینجانب از تنهایی پدر محترم رو بفرسته پیش منی که از صبح تا عصر سرکار هستم و واسه باقی وقتم هم روزانه برنامه ریزی کردم اینجوری بود که صبح دوشنبه شاد من نابود شد
پ.ن: مسئله دیروز رو با صحبت با پدر حل کردم. خودش هم از این مهمانی ناخونده ناراحت بود و تمایلی به اومدن نداشت. بهش گفتم چون انتظار اومدن شما رو نداشتم واسه روزهام برنامه ریزی کردم. تنها هم نیستم و متقاعدش کردم که نگرانی بی مورده. البته واسه خودش این قضیه حل شده بودااا. من واسه خالی نبودن عرضیه گفتم. اما ، باید تصمیمات جدی بگیرم!(ایکون حنای جدی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:24 توسط حنا |
|
|
عزیزترینم الان که دارم این پست رو واست می نویسم تو به خیلی دورها سفر کردی. دیروز عصر رفتی و آخرین تماس ما حدود ساعت ده و نیم شب بود. از اونموقع تا حالا هنوز صدای قشنگت رو نشنیدم دیروز که داشتی می رفتی حسابی مراقب بودم که اصلاْ دلتنگی نکنم که تو دلت بهم بمونه. خب خودم همیشه دوست داشتم که تو به ماموریت آموزشی بری. بخصوص دوره های آموزشی خارج از کشور. خودت هم خیلی دوست داشتی. پس حالا دیگه دلیلی واسه ناراحتی وجود نداره. وقتی بهم زنگ زدی و گفتی که واسه این ماموریت تو رو معرفی کردن خیلی خوشحال شدم. راستش همیشه دوست دارم واسه پیشرفت تو تلاش کنم. هرکاری که ازم بر بیاد. دوست دارم تو پله های ترقی رو دونه دونه طی کنی و من از رشد پسری خودم به خودم ببالم دلم حسابی واست تنگ میشه و امیدوارم خیلی بیشتر از دلتنگی من به تو خوش بگذره. دوست دارم هم دوره آموزشی خوبی رو پشت سر بگزاری و هم از دیدن یه کشور غریبه لذت ببری. من هم منتظرم تا برگردی و واسم سوغاتی بیاری عزیزم سفر بسلامت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آذر1387ساعت 13:7 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|