تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

اگه تو یه همسری داشتی که وقتی پیشت خوابیده بود و تو از جات پا می شدی می رفتی پی کارت ، اونوقت اونهم دو دقیقه بعد از خواب بیدار می شد و مثه روح سرگردون توی خونه دنبالت میگشت و تا پشت در حموم و دستشویی هم میومد و تازه اگه یه کم دیر پیدات می کرد با صدای بلند صدات می کرد . . .

اگه همون همسرت همیشه صبحها که از خواب پا می شد با دست و روی نشسته و چشمهای خوابالو خوابی که دیشب دیده بود رو واست تعریف می کرد . . . 

اونوقت از اینکه پیشش خوابیده بودی چه احساسی پیدا می کردی؟!؟

 

 

پ.ن: دیشب خواب دیدم کلی عروسک دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 14:43  توسط حنا | 

خاطره از یه جمعه دوستداشتی که دوسجون منو برد پیک نیک . . . اینو به این قصد می نویسم که بگم خیلی عالی بود و بگم ازت متشکرم گلم.

جمعه گذشته تو شیفت شب بودی و از صبح تا ۱۰ شب خونه بودی. با پیشنهاد تو نهار رفتیم پیک نیک. همون ییلاقی که دوران دوستیمون باهم می رفتیم. و از قضا رفتیم همون جائی که اولین بار باهم رفته بودیم پیک نیک. هوا حسابی سرد بود. ما به محض رسیدن چادر رو برپا کردیم و رفتیم توش. واسه گرم شدن هم که گاز پیک نیک شد بخاری. خیلی عالی بود. نهار گرم و بازی شطرنج با تو. صحبت باهم و همه خوبیهایی که توی چادر ما جمع شده بود. مرسی دوسجونم.

شبش که اومدیم خونه مامان اینا و تو از من دو تا گل خوردی و یادت باشه که از اون روز تا حالا از ترس اینکه یه وقت ازم نبازی ، حتی فکر بازی فوتبال با من رو نمی کنی. ای بابا استعداده دیگه چه میشه کرد. فعلاً میرم تا بهت زنگ بزنم. کاری نداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:13  توسط حنا | 
میخوام بشینم خوشبختیهای ریز و درشت رو توی زندگیم پیدا کنم.

اینجوری هم بهتر می بینمشون و هم وقتهایی مثه حالا که دلم گرفته بود ، بهشون فکر می کنم تا دلم شاد شه.

به نظرت چطوره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 16:3  توسط حنا | 

بالاخره جشن تولد تو برگزار شد. اما با یه عالمه کار. اگه یادت باشه قرار بود که همه ظرفهای کابینتها شسته بشه و آشپزخونه واسه مبارزه با سوسکها سمپاشی شه. شب قبل از مهمونی شروع کردیم به کار و از اونجائیکه غیر از این کار ، کلی کارهای عقب افتاده هم داشتیم و البته بحث آماده سازی خونه واسه پذیرائی مهمون بود ، قضیه خیلی طولانی شد و اون شب فقط تونستیم کار سمپاشی رو تموم کنیم و جابه جایی ظرفهای شسته شده و پخت غذا ها و باقی کارها موند واسه فردا که خوشبختانه من تعطیل بودم.

صبح که تو رفتی سرکار ، یه کم بعدش منم پاشدم و شروع کردم و تا تو برسی بیشتر کارها رو پیش بردم و وقتی تو رسیدی باهم کارها رو تموم کردیم.

غذاها رو طبق همون لیستی که اعلام کرده بودم آماده کردم و البته ناگفته نمونه که مرغ بریون شدیداً اذیتم کرد و باعث شد حالا حالاها فکر پختنش رو نکنم ، ازبس که این فرگاز خاموش می شد.

کیک تولد هم بسیار خوشمزه شد و چون مهمونهای عزیز فقط کمی از اون رو میل کردند ، هنوز یه کمش توی یخچاله. یادته بابا فکر می کرد ما کیک نداریم ، واسمون شیرینی خرید و آورد.

خلاصه که دلم می خواست بهتر باشه ، اما انگار خودت راضی بودی و خدا رو شکر. امیدوارم سالهای سال با شادی کنار هم زندگی کنیم ، تا من هر سال تولدت رو جشن بگیرم گلم.

 

پ.ن: بازم تولدت مبارک عسل عسل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 7:16  توسط حنا | 

سلام سلام صدتا سلام

اینقدر دلم شاده! میدونی چرا؟ واسه اینکه فردا می خوام واسه پسری گلم جشن تولد بگیرم (البته با رعایت کامل حرمت ایام محرم) و حسابی غذاهای خوشمزه بپزم واسه مهمونهای عزیز و کیک تولد گلپسرم رو هم خودم بپزم تا حسابی کیف کنیم و پز هنر سرانگشتانمون رو بدهیم. و البته بیشتر خوشحالم چون پارسال که واست جشن نگرفتم حسابی وجدانم ناراحت بود و حالا وجدان درد پارسال هم مرتفع میشه.

منو غذایی شام فردا شب (البته پیشبینی!) :

۱. مرغ بریون با تزئین سیب زمینی سرخ شده.

۲. خورش قیمه بادمجون(اینو خودم خیلی دوست دارم. دوسجون فسنجون بیشتر دوست داره که چون مزه فسنجونهای من بگیر نگیر داره اینه که قیمه می پزیم!)

۳. چلو با ته دیگ سیب زمینی.

۴.  سوپ قارچ

۵. سالاد مکزیکی

۶. سالاد کلم (جهت رنگین نمودن سفره)

۷. بورانی اسفناج (به همون دلیل بالا)

۸. ژله دو لایه ، یه لایه ژله خامه ای (با تشکر از مطبخ خاله خانوم) و یه لایه هم از ژله ساده.

و در آخر کیک تولد که قرار به شکل قلب باشه و رویه اش هم دو رنگ تزئین بشه. البته اینم بگم که چون تا به حال کیک خامه ای درست نکرده بودم ، مجبور شدم جهت اخذ تائیدیه از دوسجون یه سری به عنوان تستر از این کیکها درست کنم تا دیپلم قنادی خودمو رو دریافت نمائیم و به افتخار طبخ کیک تولد سرورمان نائل شویم.

اینها برنامه ریزی شده است و بعداً میام میگم که چی شد و به کجا رسید. مهمونها هم خانواده محترم دوسجون می باشند که آماده پذیرائی از ایشان هستیم. هدیه تولد هم یه کارت خرید پارسیانه با شارژ ۱۰۰ هزار تومان وجه رایج کشور و برگزاری جشن تولد. (این کارت خرید و شارژش رو از محل بن معوقه کارگریم ذخیره کردم)

 

پ.ن: کلی دوستت دارم دوسجون

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:16  توسط حنا | 

باور کردن همدیگه توی زندگی همسرانه موضوع خیلی مهمیه. اولش اینجوریه که دو نفری که با هم ازدواج می کنن هر کدوم یه سری تواناییهای دارند که فقط خودشون از اونها اطلاع دارند و طرف مقابل از اونها اطلاعی نداره. یه سری توانایی هایی هم داریم که خودمون هم ازش بی اطلاعیم و دلیلش هم اینه که توی موقعیت لازم جهت بروز اون توانایی ها قرار نگرفتیم. اینه که اولش باید توانایی های خودمون رو پیدا کنیم و بشناسیم. بعدش خودمون این توانایی ها رو باور کنیم.

اونوقت لازمه که اونها رو به همسرعزیزترینمون نشون بدیم. وقتی که همسر ما توانایی های ما رو ببینه  و بسته به میزان پذیرشش ، چند بار براش تکرار بشه اونوقته که برای شرایط مشابه بهمون اعتماد می کنه و کم کم  مارو باور می کنه. البته ما هم با توجه به توانایی های همسرمون و همچنین استعدادش توی بعضی دیگه از مسائل می تونیم اونو بیشتر بشناسیم. اینجوری می تونیم از همه قدرتمون واسه بهتر زندگی کردن استفاده کنیم.

بعله ، یه وقتهایی هست که خودمون توی همسرمون یه سری توانایی هایی رو کشف می کنیم و بهش نشون می دیم که چه قدرتهایی میتونه داشته باشه. اینجوری باعث قدرت مضاعف همسرمون میشیم که به نفع خودمون و زندگی مشترکمونه. هرچی هم واسه پیدا کردن قدرتها توی وجود خودمون و همسرمون وقت بزاریم اوضاع بهتر و بهتر میشه. 

حالا ، پسری گلم یادته اولین بار که ازم خواستی پرده اتاق خوابمون رو کوتاه کنم؟ اون موقع من حتی نخ کشی چرخ خیاطی رو هم بلد نبودم. یادمه واسه کوتاه کردنش ، از شروع کار تا نصب پرده 4-5 ساعت طول کشید و من حسابی خسته شدم. اما اون شروع یاد گیری خیاطی واسم بود. چند ماه بعدش یه پرده توری رو توی مدت 1 ساعت و نیم اندازه گرفتم ، بریدم و نواردوزی کردم ، چین دادم و نصب کردم. یادته چند تا مانتو دوختم. خلاصه که تو باعث شدی که من استعداد یادگیری خیاطی رو در خودم کشف کنم و تو منو  باور کردی که از پسش بر میام و باعث شدی جرات داشته باشم واسه شروع و یادگیری خیاطی.

یا اینکه تو با نشون دادن دقت و ظرافتت توی کارهای خونه باعث شدی که در مواقع نیاز کاملاً روی کمک تو حساب کنم و هیچ نگرانی نداشته باشم. یا اینکه من همیشه می تونم روی زمانبندی برنامه های تو شرط ببندم بس که دقیق و بی نقصه.

قدرت برخورد درست با اطرافیان ، قدرت کار کردن و یا قدرت اقتصادی و ... همه و همه چیزهایی که داشتنش واسه یکی ، آرامش رو واسه دیگری داره.

جمله ای که همیشه موقع هایی که نگران انجام کاری از طرف من هستی و من بهت میگم رو یادته؟ به من اعتماد کن عزیزی.

 

پ.ن: می خوام توی همه پله های زندگی باورت کنم عزیزی. کمکم می کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 16:37  توسط حنا | 

دو شب پیش بودکه تو غمگین بودی و من کلی سعی کردم بفهمم که تو چرا غمگینی. کلی تلاش کردم تا کمی باهم صحبت کردیم. تو گفتی که دلخوشی های ما باهم فرق داره. گفتی که تو دوست داری با کامپیوتر فوتبال بازی کنی ، دوست داری فیلم ببینی یا شطرنج بازی کنی. اینایی که گفتی من هیچ کدومش رو دوست ندارم و به جایش دوست دارم کتاب بخونم ، بریم پیک نیک یا باهم توی خیابون های شلوغ قدم بزنیم. من هیچ وقت حاظر نشدم توی دلخوشیهای تو باهات شریک بشم و توهم گفتی که به خاطر همین نمی خوای به دلخوشیهای من تن بدی.

تو راست می گفتی. من به حریم شخصی خیلی معتقدم و هیچ وقت نخواستم تورو مجبور کنم که باهم قدم بزنیم اما همیشه واسه این قضیه غصه خوردم. الان می بینم که همین احساس واسه تو بوجود اومده. تو منو دوست داری و واسه همین دوست داری توی دلخوشیهات با من همراه بشی. مثه من که هیچ وقت حاظر نیستم یه دوست رو به جای تو همراه دلخوشیهام کنم و اگه این اتفاق بیافته بازم دلم پیش تو ه و اینکه چرا تو اینجا نیستی!

اون شب دیدم تو راست میگی. من خیلی دوستت دارم و خیلی واست تلاش می کنم اما توی تلاشهام سلیقه شخصی خودم رو هم لحاظ می کنم. دوست داشتن مالکانه.وقتی من خیلی کم به خاطر تو فیلم دیدم درحالی که تو ۵۰۰ تا فیلم داری و هنوز هم واسه تهیه فیلمهای جدید تلاش می کنی می فهمم که تو چه جوری گاهی اوقات کاری رو حتی وقتی من دوست دارم که انجامش بدی، به خاطر من هم انجام نمی دی. خودم می دونم که دوست داشتن خودخواهانه کار بدیه.

از اون شب به بعد باهم چند دست فوتبال بازی کردیم . دیشب باهم فیلم دیدیم و امشب هم بازم فیلم میبینیم. در ازای اون تو هم قول دادی بزودی بریم پیاده روی.

دوستت دارم گلم. سعی می کنم بیشتر به کارهای خودم و علاقه تو فکر کنم قول می دم نزارم دوست داشتنم بوی خودخواهی بگیره.

 

 

 پ.ن: چقدر این نوشته بانو رو قبول دارین:((یادت باشه بانو که وقتی از کسی گلایه میکنی داری بهش میگی بعد از این محبتت به من و احترامت مصنوعی باشه و از رو اجبار...))

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 10:28  توسط حنا | 

تا حالا همچین انگیزه ای واسه زودتر رسیدن یلدا داشتی:

همش منتظر بودم زودتر یلدا بشه تا زودتر روزها بلند بشه که وقتی صبحها میرم واسه سوار شدن به سرویس هوا تاریک نباشه. (تاریکه تاریکه ها ، شبه شب ، ساعت ۶:۳۰)

امروز احساس کردم زودتر صبح شد. تو چطور؟ احساس نکردی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 10:40  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM