![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم.
اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم. خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:58 توسط حنا |
|
|
سلام دردونه. دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و ما سخت درگیر کارهای عید هستیم یه چیز جالب که باید بگم این بود که دیشب از جاهایی که خرید کردیم دو جا می خواستن ازمون پول بیشتری بگیرن عجب روزگاری شده پسری. اما خب ، خوبیهای زیادی هم داره که ما با اون خوبی ها زندگی می کنیم. مثه اینکه من دیشب یه کیف خریدم و خوشحالم چون خیلی دلم یه کیف دستی نو می خواست دیشب که اومدیم خونه و تو رفتی سر کار (شیفت شب) ، من حسابی خسته بودم خیلی دوستت دارم و بزرگترین خوشبختی من در کنار تو بودنه ، گلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:4 توسط حنا |
|
|
سلام پیشی جونی الان یه مدتیه که درگیر کار و بار خودشه دوسجون روز پنجشنبه و جمعه دو تا امتحان داره و نتیجه قبولی توی این دوتا امتحان واسه ما دو تا کلی فایده داره مرسی
پ.ن: دوسجون ، پیشی جونی ، دوردونه ، پسری ، عسلی و... همه و همه اسم هایی ه که شریف رو باهاش صدا میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:3 توسط حنا |
|
|
شنیدی میگن: (( آرزوهایت را یادداشت کن و از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره اما تو ممکنه فراموش کنی آنچه امروز داری ، آرزوی دیروزت بود)) اینه حال روزه این روزهای من اینروزها تو درگیر دو تا کار هستی که باید تا آخر سال انجام بشه و خوشبختانه هر دوتاش کار خیره. من هم درگیر دو تا که اونها هم خیره و دومیش تلاش جهت دور ریختن چربی های اضافی این روزها روزهای خوب زندگیمون هستند اسفند ماه رو خیلی دوست دارم برعکس تعطیلات عید که به نظرم دوستداشتنی نیست. دارم فکر می کنم امسال کمی بیشتر از پارسال به خونه تکونی بپردازم و یه خونه تکونی واقعی انجام بدم آره عسلی این روزها با داشتنت به اندازه همه دنیا خوشبختم
پ.ن: هیچوقت فراموش نمی کنم که داشتنت آرزوی روز و شبم بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 14:42 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|