تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی
قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم.

اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم. حالا وقت این بود که توش گل و گیاه بکاریم. از اونجایی که این حیاط باغچه نداشت ، اولش رفتیم و چندتا گل گلدونی خریدیم. یه نخل ، یه گل کاغذی صورتی ، یه رز ساناز ، یه گل شمعدونی و یه کاکتوس رونده.

واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم.

خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور. یه گونی هم کود تهیه کردیم. خب حالا دیگه وقت این بود که باغچه ها به زحمت ما جواب بدن. رفتیم و کلی بذر سبزی و بذر گل خریدیم و آوردیم کاشتیم توی باغچه. سبزی ها یه مدت بعد دراومدن اما گلها هیچ نشونی ندادن. البته یه مدت بعد چون پائیز بود و هوا سرد شده بود اون سبزی ها هم در عنفوان جوونی خشک شدن و یخ زدن. بعد از مراجعه به باغچه دیدیم که این خاکش اینقدر ریزه که به سختی بهم چسبیده و بذر گلها اصلاً نمی تونستن این سطح سخت را بشکافن و بیان بیرون. خلاصه اون باغچه موند تا همین هفته ما تصمیم گرفتیم توش بنفشه بکاریم. قبلش رفتیم دو تا کیسه ماسه شسته خریدیم و قاطی خاک باغچه کردیم. بعد رفتیم کلی گلهای خوشکل خریدیم و یه دو ساعتی توی باغچه ها مشغول کاشتن بودیم.

خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:58  توسط حنا | 

سلام دردونه.

دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و ما سخت درگیر کارهای عید هستیم. از خونه تکونی بگم که امسال بیشتر از پارسال به خونه رسیدم و البته هنوز تموم نشده. آشپزخونه رو سابیدم و لباس های خودم رو مرتب کردم. واسه باقیمونده کارها هم جز به جز برنامه ریختم. دیشب باهم رفتیم و خرید و شیرینی و آجیل و شکلات پذیرائی رو خریدیم. امروز هم قراره که آکواریوم ماهی ها رو بتکونیم. خلاصه که روزهای خوبین. بخصوص که تو الان سرت کمی خلوت تر شده.

یه چیز جالب که باید بگم این بود که دیشب از جاهایی که خرید کردیم دو جا می خواستن ازمون پول بیشتری بگیرن که ما خواستیم دوباره حساب کنن و اونها مجبور شدن پول اضافی رو پس بدن البته با اکراه. و معتقد بودن که اشتباه حساب شده و ببخشید! حالا چرا هیچ وقت اشتباهی کمتر حساب نمی کنن ، نمی دونم. احساس می کنم ارزش های اخلاقی داره کم کم از بین ما میره. و خدا نکنه که ما هم روزی به این جور نون خوردن بیافتیم.

عجب روزگاری شده پسری. اما خب ، خوبیهای زیادی هم داره که ما با اون خوبی ها زندگی می کنیم. مثه اینکه من دیشب یه کیف خریدم و خوشحالم چون خیلی دلم یه کیف دستی نو می خواست. و اینکه آجیل ها رو با قیمت مناسب خریدیم و به قول تو آدم اینجوری با خیال راحت آجیل می خوره.

دیشب که اومدیم خونه و تو رفتی سر کار (شیفت شب) ، من حسابی خسته بودم اما هی خودمو تشویق کردم که یه کم از کارها رو انجام بدم و اینجوری کم کم غذا رو گذاشتم بپزه (چون واقعاً دلم نمی خواست عسلی بازم غذای حاضری بخوره و من خودمو سرزنش کنم) ، خریدها رو جا به جا کردم. ظرفهای توی ظرفشوئی رو شستم (چون می دونم که تو از آشپزخونه تمیز خیلی لذت می بری) و اینجوری موقع خواب کلی دلم شاد بود.

خیلی دوستت دارم و بزرگترین خوشبختی من در کنار تو بودنه ، گلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:4  توسط حنا | 

سلام

پیشی جونی الان یه مدتیه که درگیر کار و بار خودشه. من هم سعی می کنم مزاحمش نشم و البته کمکش هم بکنم. اینه که من که کلی دردریم  حسابی حوصله ام سر میره ، اما چون قول داده بعداً جبران کنه اشکالی نداره دیگه!

دوسجون روز پنجشنبه و جمعه دو تا امتحان داره و نتیجه قبولی توی این دوتا امتحان واسه ما دو تا کلی فایده داره. من که خیلی خیلی واسش دعا کردم و می کنم. شما هم اگه میشه واسمون دعا کنین.

مرسی.

 

پ.ن: دوسجون ، پیشی جونی ، دوردونه ، پسری ، عسلی و...  همه و همه اسم هایی ه که شریف رو باهاش صدا میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:3  توسط حنا | 

شنیدی میگن: (( آرزوهایت را یادداشت کن و از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره اما تو ممکنه فراموش کنی آنچه امروز داری ، آرزوی دیروزت بود)) اینه حال روزه این روزهای من. حالا من در میان آرزوهای برآورده شده خودم هستم و همه سعیم اینه که فراموش نکنم چقدر می خواستمشون و حسابی لذت ببرم. می دونم اگه یه روز برسه که دیگه آرزویی نداشته باشم ، وقت مردنمه و واسه همین هنوز کلی آرزو دارم که باید بهشون برسم.

اینروزها تو درگیر دو تا کار هستی که باید تا آخر سال انجام بشه و خوشبختانه هر دوتاش کار خیره. من هم درگیر دو تا که اونها هم خیره و دومیش تلاش جهت دور ریختن چربی های اضافی بدن مبارک می باشد. فرق کارهای من با تو اینه که اولیش بعد از عید تازه قراره رسماً شروع بشه ( به امید موفقیت در دوره آموزشی پیش از عید!) و دومیش هم به علت کثرت انباشتگی حالا حالاها ادامه خواهد داشت.

این روزها روزهای خوب زندگیمون هستند. حدود یه ماه پیش بهت قول دادم که مثه دوران دوستیمون رفتار کنم و هرچند که می دونستم گله تو جدی نیست اما خودم دلم می خواست یه بازنگری داشته باشم به روزهایی که گذروندیم. به کارهای خوبمون و به اشتباههای احتمالی. فکر کنم تونستم دم اشتباهم رو بگیرم و تنشهای کمی که توی خونمون بود رو کمتر و کمترش کنم. اینکه همدیگه رو بینهایت دوست داریم ، شکی درش نیست اما رفتار صحیح متقابل ضامن قشنگی زندگیمونه. زندگی هم مثه ماهی ها ، مثه گلدونها و مثه باغچه نیاز به رسیدگی و اصلاح داره. دوست دارم هرچه پیش میره بهتر و خوشگل تر و شیرینتر بشه.

اسفند ماه رو خیلی دوست دارم برعکس تعطیلات عید که به نظرم دوستداشتنی نیست. دارم فکر می کنم امسال کمی بیشتر از پارسال به خونه تکونی بپردازم و یه خونه تکونی واقعی انجام بدم. اونوقت تو ذوق کنی و بگی شدی یه خانوم خونه واقعی.

آره عسلی این روزها با داشتنت به اندازه همه دنیا خوشبختم و الان همون حال رسیدن به آرزوهام رو دارم. البته واسه رسیدن به باقی آرزوهام همراهی تو رو لازم دارم گلم.

 

پ.ن: هیچوقت فراموش نمی کنم که داشتنت آرزوی روز و شبم بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 14:42  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM