تبليغاتX
Lilypie دوسجون
یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی

سلام به همه دوستای گلم و به دوسجون

اومدم راجع به موضوع مهمی یه پست بنویسم که بعداْ واسه آینده هم خوبه. این موضوع مهم چیزی نیست به جز نی نی.

تا همین دو ماه پیش هر وقت صحبت بچه دار شدن ما پیش میومد من کلی غصه میخوردم که ای خدا، من چه جوری بچه داشته باشم. با این علاقه ای که دوسجون به بچه داره که نمیشه بیخیال داشتنش شد از طرفی هم من بچه دوست ندارم. چه جوري بزرگش كنم. وقتي دوسش ندارم خوب اونم گناه داره!تازه اگه از اين بچه شيطونها شد چي؟ و همش در فكر بهونه اي براي  عقب تر انداختن برنامه بچه داشتن بودم. خلاصه با همديگه توافق كرديم تا سال ۸۹ واسه داشتنش اقدام كنيم كه بازم من غصه ام گرفته بود. البته لازم به ذكره كه توي آذر ماه گذشته يكي از دوستام كه يه پسر شش ماهه داشت به خونمون اومد و اينقدر اين بچه پاك و معصوم بود كه باعث شد نظر من نسبت به اين قشر كوچولوي جامعه كلي مثبت بشه. اين به خودشم گفتم. بعدش همون موقع هاي بارداري صميم بود كه با گذشت زمان و دوران خوبي كه واسمون تعريف مي كرد باز هم به آينده اميدوار تر شدم. دوست گرمابه و گلستانم هم همون موقع ها دختر نازش رو بدنيا آورد كه با ديدنش و اينكه اصلا نسبت به قبل از بارداريش تغيير نكرده بود كلي خوشمان آمد.

القصه ، بعد از رسيدن خبر بيكاري ما توي شب عيد ، دوسجون عزيز در جهت دلداري دادن به من گفت كه الان بهترين موقع واسه ني ني دار شدن ماست. چون كه تو (يعني من) فرصت استراحت داري و اين خيلي خوبه. اينجا بود كه من دومين شوك رو خوردم (اولين شوك خبر بيكاريم بود ديگه). خلاصه يه كمي فكر كردم و ديدم خوب آره ، درسته كه از برنامه يه سال جلو تريم اما منطق حكم ميكنه كه الان وقت مناسبيه. اينجوري ديگه كم كم خودم آماده كه كردم كه بعد از تعطيلات عيد برم پيش دكتر واسه مراقبت هاي پيش از بارداري و سعي كردم در خوردن مواد عذايي هم دقت بيشتر داشته باشم. اما اون ترس از ني ني هنوز سرجاي خودش باقي بود.

تا اينكه نمي دونم چند روز گذشت كه من به خودم اومدم و ديدم كه دارم واسه نوبت ويزيت دكتر ، واسه دادن آزمايش و واسه دوران بارداري لحظه شماري مي كنم! (دوسجون كلي از اين تغيير تعجب كرده بود. همش ميگفت ، حنا تو واقعا خودتي؟)

نمي دونم اما همه چيز يهو به وجود اومد و حالا من يه زن هستم كه دلش مي خواد مادر بشه. اين حس دقيقا مثه حس عشق دوسجون توي وجودم بود. اونم يهو دلم خواست. البته يهو بدستش نياوردم! اما ني ني رو يهو بدست ميارم. خلاصه كه منتظر بقيه داستان ني ني نامه باشين.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:9  توسط حنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم.
برای دوسجونی که بعدها همسرم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
پیوندها
وقایع اتفاقیه - آریانا
من و همسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم - صمیم
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم - الهه
گیلاس خانومی هستم - گیلاسی
من و ام اس - ویولت
از قلب کویر - مرجان
خیاط باشی
دانه پنهان کن به کلی دام شو - مریم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش - مهربانو
یادداشتهای یک دختر ترشیده - آنی
داستان زندگی من - نهال
یه جای دنج - خانوم خونه
ساروی کیجا - مهروش
عسل خانوم - عسل
دوشس - آنا
مثل زندگی من - لی لی
منتظر کفشدوزک نازم هستم - سمیرا
ترمه های رنگی مادربزرگ - نسرین
زندگی گیسو - گیسو
زندگی یک زن شوهر مرده
دل نوشته های ساچلی - ساچلی
آشیانه عشق من و آقای همسر - عسل بانو
لینک های جالب
مطبخ خاله خانوم-خاله خانوم
دفتر خاطرات - نازی
لگندراز - لنگدراز
نیمکت چوبی - نیمکت نشین
روزمرگيهاي من - شيرين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM