![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
سلام به اهالی وبلاگستان.
به نظر شما شغل واسه خانومها چقدر مهمه؟ من خودم همیشه دوست داشتم که دستم تو جیب خودم باشه و همیشه پول درآوردن واسم خیلی بیشتر از پول خرج کردن لذت داشته و داره. وقتی هم که در شرف فارغ التحصیلی بودم توی یه کارخونه مشغول بکار شدم. شرایط کاری که پیدا کرده بودم با رشته تحصیلیم همخونی نداشت. یعنی کار اون کارخونه کاملا مطابق با رشته تحصیلی من بود اما سمت من نه! بعدش هم که با دوسجون ازدواج کردیم شرایط کاری اونم خیلی فشرده بود و توی یه کارخونه ۲۴ ساعته به طور شیفتی کار میکرد. در دوران عقد با اینکه با هم زندگی می کردیم اما این شرایط مشکلی واسمون نداشت اما بعد از عروسی و زندگی مستقل با بیشتر شدن مسئولیتهامون ناهمخونی شرایط کاری من و دوسجون خیلی اذیتمون کرد. البته هم شرایط کاری من و هم شرایط کاری دوسجون خیلی خوب بود و همه علاقه مند بودن که جای یکی از ما باشن. اما به جای هر دوی ما نه! حدود ۶ ماه آخر دوره کاری من توی اون کارخونه مصادف شد با مدیرت یه انسان که فقط به مسائل به دید اقتصادی نگاه میکرد و نیروی انسانی براش حکم رباتهایی رو داشتن که باید بیشتر و بیشتر سود دهی داشته باشن. در ضمن دچار مسائل روانی ای هم بود که کارش بدون جنگ اعصاب پیش نمی رفت و در مدت مدیریتش حدود نصف نیروهای کارخونه یا از دستش فرار کردن و یا اونهایی که پوستشون کلفت بود ، مثه من ، موندن تا تعديل نيرو بشن. اين ماههاي آخر دوره كاري من خيلي به من و دوسجون سخت گذشت. چون علاوه به مسائل قبلي اعصاب خوردي هاي من بعد از كار هم به زندگي مون اضافه شد. خلاصه كه من از اول فروردين ۸۸ به جمع بيكاران ناشي از ركود صنعت (كه البته وجود نداره و فقط توهم قشر كارگريه!) پيوستم. اولش از اينكه منبع درآمديم رو از دست دادم ناراحت بودم ولي خيلي زود فهميدم كه چون قراردادم تمديد نشده مشمول بيمه بيكاري ميشم و مقدار اعظم درآمدم جايگزين ميشه. اما يه مدت بعد از اينكه دوباره ميتونم به زندگي فكر كنم و با اعصاب راحت پيش برم خيلي راضي بودم. ۲ ، ۳ ماه بعد دوسجون هم توي يه اداره دولتي بعد از چندين آمون استخدامي و چندين مرحله گزينش پذيرفته شد و شرايط كاري به مراتب بهتري رو بدست آورد كه بهترينش شيفتي نبودن كارش بود و من ديگه توي شبكاري هاي دوسجون تنها نمي موندم. بعدش هم كه خدا كنجد رو بهمون داد. همه اينها باعث شد زندگي ما تغيير زيادي داشته باشه و من از همه اين تغييرات راضي ام و فكر مي كنم چه جوري با اين سرعت همه اش اتفاق افتاد. تنها مسئله اي كه اين وسط پييش اومد اين بود كه درامد خانواده تا حدودي از قبل كمتر شد و از اونجائي كه ما عادت به خرج كردن همه پولهامون نداشتيم و هميشه بخشي از درآمدمون رو پس انداز ميكرديم اين قضيه توي روند زندگي تاثير زيادي نزاشت. اما چيزي كه ميخوام بگم ديدگاه خودم نسبت به مسئله كار يا شغل ه. من از بيكاري ميترسيدم. همچنين از تغيير شغل و از اينكه روزي نتونم پول دربيارم (از اين آخري هنوز هم ميترسم). واسه همين اينقدر تحمل كردم تا مشمول تعديل نيرو شدم. البته دوسجون بارها به من گفته بود كه مجبور نيستم با هر شرايطي كار كنم و بايد دنبال شغل بهتري باشم و اينكه شغلم ارتباطي با رشته تحصيليم نداره و سابقه كار مفيد برام محسوب نميشه اما من از تغيير شرايط زندگي ميترسيدم. به خاطر اين ترس چيزهاي زيادي رو از دست دادم و روزهاي دو نفره زيادي رو از خودم و دوسجون گرفتم. و الان پشيمونم. بيمه بيكاري من حالا حالا ها ادامه داره و من سعي دارم توي اين فرصت شغلي رو واسه خودم پيدا كنم كه شرايط خوبي واسم داشته باشه و دوستش داشته باشم. اما نبايد بترسم. چون تغيير خيلي وقتها خوبه. منتظر خبرهاي خوب از شغلي كه پيدا مي كنم باشين.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:51 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|