![]() |
![]() |
|
| یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی |
|
سلام اینقدر دیر کردم که جدا روم نمی شد بیام بنویسم این روزهایی که گذشت خوب بود. آروم و بدون دغدغه هفته پیش رفتیم سفر که باید توی پست جداگونه ازش ببنویسم. خونه سازی خانواده ام هم تموم شد و رفتیم کمک واسه اساس کشی به خونه جدید. خونه جدیدشون هم خیلی بزرگه و هم خوشگل. امیدوارم از زندگی توی اون خونه لذت ببرن. تازه امسال رفتیم و نمایشگاه کتاب رو هم دیدیم. کل موضوعی که این چند وقته فکرمو مشغول خودش کرده بود مسئله نی نی دار شدنمون بود. همش درگیر تغذیه و قرص ویتامین واسه خودم و دوسجون تست و آزمایشهای خونگی و مطالعه سایتها و کتابهای مرتبط بود. اینقدر که کلی واسه خوم ماما شدم تصمیم گرفتم واسه امتحان کارشناسی ارشد شروع کنم به درس خوندن. پریسا ، دوستم کلی تشویقم کرد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم. قبلا یه بار واسه این آزمون تلاش کردم نتیجه بد نبود اما قبول نشدم و این شد که بنظرم خیلی دور از دسترس میومد. وقتی از دیروز شروع به خوندن کردم ، واقعا وحشت کردم خلاصه که این روزها روزهای خوبیند و دوسشون دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:40 توسط حنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوسجون اولین اسمیه که واست انتخاب کردم.
اینجا حرفهایی را که برای نگفتن دارم ، می نویسم. برای دوسجونی که بعدها همسرم شد. |
|
RSS
|