<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوسجون</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/</link>
<description>یه یادگاری از خاطره های ما برای تو که بهترینی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 09:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من چیکاره بیدم؟</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>سلام به اهالی وبلاگستان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر شما شغل واسه خانومها چقدر مهمه؟ من خودم همیشه دوست داشتم که دستم تو جیب خودم باشه و همیشه پول درآوردن واسم خیلی بیشتر از پول خرج کردن لذت داشته و داره. وقتی هم که در شرف فارغ التحصیلی بودم توی یه کارخونه مشغول بکار شدم. شرایط کاری که پیدا کرده بودم با رشته تحصیلیم همخونی نداشت. یعنی کار اون کارخونه کاملا مطابق با رشته تحصیلی من بود اما سمت من نه! بعدش هم که با دوسجون ازدواج کردیم شرایط کاری اونم خیلی فشرده بود و توی یه کارخونه ۲۴ ساعته به طور شیفتی کار میکرد. در دوران عقد با اینکه با هم زندگی می کردیم اما این شرایط مشکلی واسمون نداشت اما بعد از عروسی و زندگی مستقل با بیشتر شدن مسئولیتهامون ناهمخونی شرایط کاری من و دوسجون خیلی اذیتمون کرد. البته هم شرایط کاری من و هم شرایط کاری دوسجون خیلی خوب بود و همه علاقه مند بودن که جای یکی از ما باشن. اما به جای هر دوی ما نه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حدود ۶ ماه آخر دوره کاری من توی اون کارخونه مصادف شد با مدیرت یه انسان که فقط به مسائل به دید اقتصادی نگاه میکرد و نیروی انسانی براش حکم رباتهایی رو داشتن که باید بیشتر و بیشتر سود دهی داشته باشن. در ضمن دچار مسائل روانی ای هم بود که کارش بدون جنگ اعصاب پیش نمی رفت و در مدت مدیریتش حدود نصف نیروهای کارخونه یا از دستش فرار کردن و یا اونهایی که پوستشون کلفت بود ، مثه من ، موندن تا تعديل نيرو بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين ماههاي آخر دوره كاري من خيلي به من و دوسجون سخت گذشت. چون علاوه به مسائل قبلي اعصاب خوردي هاي من بعد از كار هم به زندگي مون اضافه شد. خلاصه كه من از اول فروردين ۸۸ به جمع بيكاران ناشي از ركود صنعت (كه البته وجود نداره و فقط توهم قشر كارگريه!) پيوستم. اولش از اينكه منبع درآمديم رو از دست دادم ناراحت بودم ولي خيلي زود فهميدم كه چون قراردادم تمديد نشده مشمول بيمه بيكاري ميشم و مقدار اعظم درآمدم جايگزين ميشه. اما يه مدت بعد از اينكه دوباره ميتونم به زندگي فكر كنم و با اعصاب راحت پيش برم خيلي راضي بودم. ۲ ، ۳ ماه بعد دوسجون هم توي يه اداره دولتي بعد از چندين آمون استخدامي و چندين مرحله گزينش پذيرفته شد و شرايط كاري به مراتب بهتري رو بدست آورد كه بهترينش شيفتي نبودن كارش بود و من ديگه توي شبكاري هاي دوسجون تنها نمي موندم. بعدش هم كه خدا كنجد رو بهمون داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه اينها باعث شد زندگي ما تغيير زيادي داشته باشه و من از همه اين تغييرات راضي ام و فكر مي كنم چه جوري با اين سرعت همه اش اتفاق افتاد. تنها مسئله اي كه اين وسط پييش اومد اين بود كه درامد خانواده تا حدودي از قبل كمتر شد و از اونجائي كه ما عادت به خرج كردن همه پولهامون نداشتيم و هميشه بخشي از درآمدمون رو پس انداز ميكرديم اين قضيه توي روند زندگي تاثير زيادي نزاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما چيزي كه ميخوام بگم ديدگاه خودم نسبت به مسئله كار يا شغل ه. من از بيكاري ميترسيدم. همچنين از تغيير شغل و از اينكه روزي نتونم پول دربيارم (از اين آخري هنوز هم ميترسم). واسه همين اينقدر تحمل كردم تا مشمول تعديل نيرو شدم. البته دوسجون بارها به من گفته بود كه مجبور نيستم با هر شرايطي كار كنم و بايد دنبال شغل بهتري باشم و اينكه شغلم ارتباطي با رشته تحصيليم نداره و سابقه كار مفيد برام محسوب نميشه اما من از تغيير شرايط زندگي ميترسيدم. به خاطر اين ترس چيزهاي زيادي رو از دست دادم و روزهاي دو نفره زيادي رو از خودم و دوسجون گرفتم. و الان پشيمونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بيمه بيكاري من حالا حالا ها ادامه داره و من سعي دارم توي اين فرصت شغلي رو واسه خودم پيدا كنم كه شرايط خوبي واسم داشته باشه و دوستش داشته باشم. اما نبايد بترسم. چون تغيير خيلي وقتها خوبه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتظر خبرهاي خوب از شغلي كه پيدا مي كنم باشين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>100</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>امروز نی نی ما ۱۰۰ روزه شده. ایشاا.. ۱۰۰ ساله بشه. دوسجون گلم خیلی دوست داره هر چی زودتر این روزها بگذره و نی نی ۲۸۰ روزه ما به دنیا بیاد. منم منتظرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اسم نی نی رو گذاشتم &lt;STRONG&gt;کنجد&lt;/STRONG&gt;. چون اون روزی که واسش اسم انتخاب کردم اندازه یه کنجد بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 12:01:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ني ني نامه 2</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام به روي ماهتون. اين دومين شرح حال از دوران پروش ني ني ماست. حالا اون 73 روزهشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; و ما از 25 روزگيش وجودش رو اثبات كرديم هر چند كه واسه خودم از دو روز قبلترش ثابت شده بود كه وجود داره. كودك كوچك ما حالا 3 روزه كه دوران روياني رو تموم كرده و وارد دوران جنيني شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;. طي اين مدت سه بار با دكترم ملاقات داشتم و يه بار هم سونو دادم تا از سلامت و جاگير پاگير شدنش مطمئن بشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از اولين ملاقات با دكترم خبر اين مهمون كوچولو رو به مادر و پدر و خواهرم داديم. كلي ذوق زده شدن. از بس كه اين پدر و مادر من بچه دوست دارن. البته نه بيشتر از دوسجونا! دوسجون گلم اينقدر گفت ايشاا.. دوقلو باشه كه من هم دچار توهم شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;. وقتي رفتم سونو همش منتظر بودم كه بگه دوقلو ه. اما از اونجائي كه سونوگرافش بسيار بداخلاق بود نه تنها هيچ توضيحي در مورد جنين نداد بلكه همش منو دعوا ميكرد كه روتو بكن اونور و از اينجور حرفها. اين شد كه وقتي جواب سونو رو بردم پيش دكترم بلافاصله ازش پرسيدم يه دونه است؟! كه دكترم خنديد و گفت مگه قرار بود چند تا باشه! همون روز كه تائيد دكترم رو در مورد سلامتش از روي سونو گرفتيم روز اول ماه رمضون بود. رفتيم خونه مادر شوهرم اينها و خبرش رو بهشون داديم. قرار شد فقط مادرشوهر و پدر شوهر و برادر كوچيكه دوسجون بدونن و بعدا به خواهر شوهرم هم خبر بدن. ديگه به جاري ها و باقي فاميل باشه واسه بعد از چهار ماهگي. اونها هم کلی ذوق کردن هرچند که سومین نوه شونه. کلی هم هوامو دارن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته اين شيكم بنده اينقدر بزرگ شده كه از همون اولاي ماه 2 نمي تونم كمر شلوار هامو ببندم و حالا كه تقريبا توي آفسايده! اگه خودمون هم نگيم احتمالا شيكمم لو ميده! خلاصه كه اوضاع خوبه و دوست دارم زودتر شكل ماهشو ببينم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي امروز سالگرد عقدمونه. دوسجون گلم دوستت دارم يه عالمه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوشنبه های خوب</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شما چه روزی از هفته رو بیشتر دوست دارید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;. شاید این قضیه یه کم دور از ذهن باشه که آدم یه روز خاص از هفته واسش جالب باشه اما من دوشنبه های خیلی دوست دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;. دوشنبه ها همیشه واسه من یه روز پر از انرژی بوده ، نه پرکار مثه شنبه هاست و نه پراز فوق برنامه مثه پنج شنبه ها. یه روز ایده آل&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه دلیل اصلی اینکه دوشنبه ها واسم عزیزند اینه که تعداد زیادی از اتفاق های خوب زندگیم روز دوشنبه اتفاق افتاده. مثه اولین باری که با دوسجون رو به رو شدم. دوشنبه بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;. ولنتاین ۲۰۰۵. روزی که مطمئن شدم یه جوانه توی وجودم در حال رشد ه دوشنبه بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;. ۲۹ تير ماه. این رو فقط خودم حس میکردم و هنوز تائید آزمایشگاه رو نداشتم. خلاصه که دوشنبه ها روزهای دوستداشتنی من هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: دوشنبه ای که گذشت سالگرد ازدواج من و دوسجون بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن۲: روزی که به این دنیای فانی پا گذاشتم هم دوشنبه بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 09:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه دعوتنامه از بهشت ...</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>خداوندا از اینکه من رو به بهشت دعوت کردی متشکرم. بزودی زود میام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز آزمایش دادم ، مثبت شد. من دارم مادر میشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 04:15:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه اصفهان</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام. امیدوارم روزهای گذشته بهتون سخت نگذشته باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اومدم تا از سفری که به اصفهان داشتیم واستون بنویسم. واسه رسیدن به اصفهان از مسیر تهران - قم - کاشان - اصفهان رفتیم. موقع رفتن شهر قم واسه زیارت و کاشان واسه دیدن باغ فین توقف کردیم. باغ فین خیلی قشنگ بود و یاد امیرکبیر رو زنده کردیم. بعداز ظهر بود که رسیدیم به اصفهان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همین جا به اصفهانی های عزیز تبریک میگم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;. شهر بسیار زیبا و باصفایی دارین. اصفهان شهریه که علی رغم داشتن مکان های تاریخی زیاد ، زیبایی الانش بیشتر منو جذب کرد. از مکانهای تاریخی عمارت عالی قاپو و منارجنبان و از مکانهای جدید دیدنی شهر باغ گلها و باغ پرندگان عالي بود. كلا اصفهان انگار يه پارك بزرگه كه توش خونه ساختن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سفر خوبي بود و بهمون خوش گذشت. اين سفر رو همراه خانواده دوسجون رفتيم و خيلي واسمون زحمت كشيدن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از اينجا به دوستاي گلم &lt;A href=&quot;http://www.aaryanaa.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;آريانا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://lililife.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;لي لي&lt;/A&gt; عزيز سلام مي كنم ، توي شهرتون به يادتون بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: خبرهاي خوبي در راه است&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 09:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازم مدرسه ام دیر شد . . .</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینقدر دیر کردم که جدا روم نمی شد بیام بنویسم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;. اما خلاصه با خودم کنار اومدم و اومدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزهایی که گذشت خوب بود. آروم و بدون دغدغه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;. اولش اینکه با انجام آزمایشهای پزشکی و تائید دکترم اجازه بارداری گرفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;. بعدش هم با انجام کارهای لازم و البته کاغذ بازی های حسابی تونستم مقرری بیمه بیکاریم رو برقرار  کنم که هنوز پولی دریافت نکردم. تازه با کارخونه هم تسویه حساب کردم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفته پیش رفتیم سفر که باید توی پست جداگونه ازش ببنویسم. خونه سازی خانواده ام هم تموم شد و رفتیم کمک واسه اساس کشی به خونه جدید. خونه جدیدشون هم خیلی بزرگه و هم خوشگل. امیدوارم از زندگی توی اون خونه لذت ببرن. تازه امسال رفتیم و نمایشگاه کتاب رو هم دیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کل موضوعی که این چند وقته فکرمو مشغول خودش کرده بود مسئله نی نی دار شدنمون بود. همش درگیر تغذیه و قرص ویتامین واسه خودم و دوسجون تست و آزمایشهای خونگی و مطالعه سایتها و کتابهای مرتبط بود. اینقدر که کلی واسه خوم ماما شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;. اما باید بگم که در دسترسی به نی نی چندان موفق نبودم و امروز پری جون مهمون من شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تصمیم گرفتم واسه امتحان کارشناسی ارشد شروع کنم به درس خوندن. پریسا ، دوستم کلی تشویقم کرد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم. قبلا یه بار واسه این آزمون تلاش کردم نتیجه بد نبود اما قبول نشدم و این شد که بنظرم خیلی دور از دسترس میومد. وقتی از دیروز شروع به خوندن کردم ، واقعا وحشت کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;. میشه گفت نصف درسهایی که از بر بودم رو فراموش کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;. بیشتر دلم سوخت که چرا 3 سال با سمتی کار کردم که هیچ ربطی به رشته ام نداشت و باعث شد تا این اندازه بیسواد بشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه که این روزها روزهای خوبیند و دوسشون دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;. از خدای خوبم به خاطر همه چیز ممنونم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;. پیشی گلم دوستت دارم  ، بیشتر از دیروز و کمتر از فردا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 17:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نی نی نامه 1</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه دوستای گلم و به دوسجون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اومدم راجع به موضوع مهمی یه پست بنویسم که بعداْ واسه آینده هم خوبه. این موضوع مهم چیزی نیست به جز &lt;STRONG&gt;نی نی&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا همین دو ماه پیش هر وقت صحبت بچه دار شدن ما پیش میومد من کلی غصه میخوردم که ای خدا، من چه جوری بچه داشته باشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;. با این علاقه ای که دوسجون به بچه داره که نمیشه بیخیال داشتنش شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; از طرفی هم من بچه دوست ندارم. چه جوري بزرگش كنم. وقتي دوسش ندارم خوب اونم گناه داره!تازه اگه از اين بچه شيطونها شد چي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;؟ و همش در فكر بهونه اي براي  عقب تر انداختن برنامه بچه داشتن بودم. خلاصه با همديگه توافق كرديم تا سال ۸۹ واسه داشتنش اقدام كنيم كه بازم من غصه ام گرفته بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. البته لازم به ذكره كه توي آذر ماه گذشته يكي از دوستام كه يه پسر شش ماهه داشت به خونمون اومد و اينقدر اين بچه پاك و معصوم بود كه باعث شد نظر من نسبت به اين قشر كوچولوي جامعه كلي مثبت بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;. اين به خودشم گفتم. بعدش همون موقع هاي بارداري &lt;A href=&quot;http://alisa50-50.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;صميم&lt;/A&gt; بود كه با گذشت زمان و دوران خوبي كه واسمون تعريف مي كرد باز هم به آينده اميدوار تر شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;. دوست گرمابه و گلستانم هم همون موقع ها دختر نازش رو بدنيا آورد كه با ديدنش و اينكه اصلا نسبت به قبل از بارداريش تغيير نكرده بود كلي خوشمان آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;القصه ، بعد از رسيدن خبر بيكاري ما توي شب عيد ، دوسجون عزيز در جهت دلداري دادن به من گفت كه الان بهترين موقع واسه ني ني دار شدن ماست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;. چون كه تو (يعني من) فرصت استراحت داري و اين خيلي خوبه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;. اينجا بود كه من دومين شوك رو خوردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot;&gt; (اولين شوك خبر بيكاريم بود ديگه). خلاصه يه كمي فكر كردم و ديدم خوب آره ، درسته كه از برنامه يه سال جلو تريم اما منطق حكم ميكنه كه الان وقت مناسبيه. اينجوري ديگه كم كم خودم آماده كه كردم كه بعد از تعطيلات عيد برم پيش دكتر واسه مراقبت هاي پيش از بارداري و سعي كردم در خوردن مواد عذايي هم دقت بيشتر داشته باشم. اما اون ترس از ني ني هنوز سرجاي خودش باقي بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا اينكه نمي دونم چند روز گذشت كه من به خودم اومدم و ديدم كه دارم واسه نوبت ويزيت دكتر ، واسه دادن آزمايش و واسه دوران بارداري لحظه شماري مي كنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;! (دوسجون كلي از اين تغيير تعجب كرده بود. همش ميگفت ، حنا تو واقعا خودتي؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي دونم اما همه چيز يهو به وجود اومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; و حالا من يه زن هستم كه دلش مي خواد مادر بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;. اين حس دقيقا مثه حس عشق دوسجون توي وجودم بود. اونم يهو دلم خواست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;. البته يهو بدستش نياوردم! اما ني ني رو يهو بدست ميارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;. خلاصه كه منتظر بقيه داستان ني ني نامه باشين.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 20:38:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 88</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به روز هاي تازه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال ۸۸ از راه رسيد و من با يه عالمه آرزو قدم به امسال گذاشتم. اول از همه دوست دارم دوسجون توي ازمون استخدامي كه شركت كرده موفق بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; و يه كار خوب گيرش بياد. بعدش هم دلم مي خواد خودم توي كار اینترنتي كه حدود ۹ ماهه روش كار مي كنم موفق بشم و بتونم با كار توي خونه پول دربيارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;. بعدش هم دلم ميخواد امسال خدا يه ني ني توي دلم بزاره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;. و كلي اروزي ديگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امسال موقع سال تحويل دوسجون سر كار بود و من خونه خانواده دوسجون بودم. دلم كلي گرفته بود اما اينقدر از دست برادر كوچيكه دوسجون خنديدم كه از دلم دراومد. تازه از صبح روز جمعه (۳۰ اسفند) كه از خواب بيدار شدم شروع كردم به خوندن &quot; فصل گل صنوبره ... عيدي ما يادت نره &quot; كه دوسجون پيش از اينكه بره سركار عيدي منو داد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;. از روز ۴ ام هم كه دوسجون به مدت ۴ روز تعطيل بود رفتيم خونه مادر اينا و كلي خوش گذشت. تازه همه فاميلها رو هم چون مهمون ما بودن ديديم و دلم شاد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه كه عيد به خوبي گذشت و دوست دارم باقي روزهاي سال ۸۸ هم به خوبي بگذره و من به همه آرزوهاي ريز و درشت امسالم برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي بگم كه در راستاي ركود اقتصاد جهاني من بيكار شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. . . يعني كارخونه ما از اوايل سال ۸۷ در حال تعديل نيرو بود و تا آخراي سال بيش از نصف نيروهامون تعديل شدن. من و گروهي از همكارهاي ديگه هم از اول فروردين تعديل شديم. حالا من بايد با اين شرايط جديد كنار بيام. البته چون اين ماه هاي آخر اينقدر استرس كار زياد شده بود كه از اينكه تعديل شدم زياد ناراحت نشدم و فقط بايد خودم رو با اوضاع به خوبي وفق بدم. اينجوريا ديگه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: دوسجون عزيز اگه امشب اينجا رو مي خوني ، مي خواستم بگم خسته نباشي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغچه</title>
<link>http://doosjoon.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>قضیه باغچه توی خونه ما اینقدر طولانی شد که باید یه بار کامل تعریفش کنم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول که این خونه رو تحویل گرفتیم یه حیاط خلوت داشت که اندازه اش خوب بود. نه کوچیک بود و نه خیلی بزرگ. ما هم از داشتنش کلی ذوق داشتیم. قبل از هرکاری سقف اونو با این ایرانیت های شفاف (سایه روشن) پوشوندیم. بعدش دورتا دورش رو ، هرجایی که دید داشت با پارچه گونی پرده زدیم. طوری که اصلاً دید نداشت و خلاصه یه حیاط دنج ساختیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;. حالا وقت این بود که توش گل و گیاه بکاریم. از اونجایی که این حیاط باغچه نداشت ، اولش رفتیم و چندتا گل گلدونی خریدیم. یه نخل ، یه گل کاغذی صورتی ، یه رز ساناز ، یه گل شمعدونی و یه کاکتوس رونده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واسه داشتن باغچه تصمیم داشتیم گلدونهای بزرگ سفالی بخریم و توی حیاط کنار هم بچینیم. اما گلدون مناسب و بزرگ پیدا نکردیم. وقتی یه بار رفته بودیم گلخونه دیدیم که اونها واسه نهالهاشون یه باغچه هایی با چوب ساخته بودن که اندازه اش به اندازه یه باغچه کوچیک بود. خلاصه این شد که ماهم تصمیم گرفتیم همین کار بکنیم. یه قسمتهایی از اون باغچه چوبی رو از کارخونه محل کار من تهیه کردیم و باقیش هم نجار ساخت و با زحمت زیاد ما صاحب دو تا باغچه شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب حالا باغچه بدون خاک که نمیشه! می شه؟ رفتیم پی تهیه خاک و یه حدود ۲۰ گونی خاک رو دوتایی آوردیم توی خونه و ریختیم توی باغچه های مذکور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;. یه گونی هم کود تهیه کردیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;. خب حالا دیگه وقت این بود که باغچه ها به زحمت ما جواب بدن. رفتیم و کلی بذر سبزی و بذر گل خریدیم و آوردیم کاشتیم توی باغچه. سبزی ها یه مدت بعد دراومدن اما گلها هیچ نشونی ندادن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;. البته یه مدت بعد چون پائیز بود و هوا سرد شده بود اون سبزی ها هم در عنفوان جوونی خشک شدن و یخ زدن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;. بعد از مراجعه به باغچه دیدیم که این خاکش اینقدر ریزه که به سختی بهم چسبیده و بذر گلها اصلاً نمی تونستن این سطح سخت را بشکافن و بیان بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;. خلاصه اون باغچه موند تا همین هفته ما تصمیم گرفتیم توش بنفشه بکاریم. قبلش رفتیم دو تا کیسه ماسه شسته خریدیم و قاطی خاک باغچه کردیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;. بعد رفتیم کلی گلهای خوشکل خریدیم و یه دو ساعتی توی باغچه ها مشغول کاشتن بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه که باغچه ها خیلی خوشگل شدن اما حسابی و حسابی خسته شدیم. دیروز به دوسجون میگم ببین گلها سر بلند کردن. معلومه باغچه رو پذیرفتن. دیگه خشک نمیشن. اونوقت میگه: ((اگه نمی پذیرفتن خودم می رفتم همشونو لگد می کردم. پدرم دراومده تا این باغچه رو درست کردم.)) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosjoon&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>doosjoon</dc:creator>
<guid>http://doosjoon.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
